عزيز مصر، يوسف را بخريد و خواص و اهلش را به خدمت وى مشغول گردانيد. اهلش را گفت : اكرمى مثواه (526) ؛ حق تعالى تو را بخريد و ملايكه ملكوت را فرمود تا بعضى حافظان تو باشند كه : و ان عليكم لحافظين (527)؛ و بعضى دبيران تو باشند: و كراما كاتبين (528)؛ بعضى وكيل داران و عذر خواهان تو باشند: و يستغفرون لمن فى الارض (529) .
زليخا، يوسف را بخريد و دل بدو داد و به منزلت كرامتش فرود آورد، آنگه در زندانش كرد. بعد از آن مملكت و پادشاهى به وى افتاد. حق تعالى تو را خريد و به اعزار (530) و كرامت مخصوص گردانيد: و لقد كرمنا بنى آدم (531). آنگه در زندان دنيايت بازداشت كه : الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر (532). آنكه در زندان از سر ناز با تو راز آغاز نهاد كه : من دعانى اءجبتهو من ساءلنى اءعطيته و من اءطاعنى شكرته و من عصانى سترته و من اءحبنى اءحببته و من اءحببته قتلته و من قتلته على ديته و من على ديته فاءنا ديته (533).
هر كه مرا بخواند اجابتش كنم و هر كه طاعت من دارد، شكرش گويم و هر كه در من عاصى شود بازش پوشانم و هر كه مرا بشناسد، متحيرش گردانم و هر كه مرا دوست دارد، به بلايش مبتلا كنم . و هر كه را دوست دارم ، وى را بكشم و هر كه را بكشم ، وى را ديت دهم و هر كه وى را ديت كنم ، ديت او من باشم .
با درد بساز چون دواى تو منم
|
بر كس منگر كه آشناى تو منم
|
ور كشته شوى بر سر كوى عشقم
|
| شكرانه بده كه خون بهاى تو منم |