بزرگى گويد: در باديه اى مى رفتم . جوانى را ديدم پشمينه (517) پوشيده و كلاهى بر سر نهاده و با روى زرد و دل پر درد و چشم پر آب و جانى از آتش عشق كباب ، در زير لب چيزى مى گفت و نوحه مى كرد. گفت : گوش بر لب او داشتم ، اين معنى مى گفت ، بيت :
جويان ترا هميشه با غم بينم
|
خواهان ترا ديده پر مى بينم
|
آسوده و رسته از غمت كم بينم
|
در كشتن دوستانت محكم بينم
|
گفتم : اى جوان ! از كجا (مى آيى )؟ گفت : از رحم مادر. گفتم : كجا مى روى ؟ گفت : به شكم زمين . گفتم : سوارى يا پياده ؟ گفت : سوار بر پنج مركب نشسته و پنج جنيبت (518) در دست گرفته :
اول ، بر مركب بلا نشسته ام و جنيبت رضا در دست گرفته ام ؛
دويم ، بر مركب بلا نشسته ام و جنيبت صبر در دست گرفته ام ؛ چچ ، بر مركب نعمت نشسته ام و جنيبت شكر در دست گرفته ام ؛
چهارم ، بر مركب خوف نشسته ام و جنيبت ترك گناه به دست گرفته ام ؛
پنجم ، بر مركب رجا نشسته ام و جنيبت عبادت و دعا به دست گرفته ام .