آورده اند كه روزى نادانى محاسن ابراهيم ادهم (515) بگرفت و وى را برنجانيد و استخفاف (516) عظيم كرد با وى . ابراهيم تبسم كنان روى به قبله آورد و دعا كرد. جوانمردى گفت : گوش فرا داشتم كه چه مى گويد؟ گفت : خداوندا! اين اگر امتحان است كه بر سر من مى زنند، اگر هفت طبق آسمان را چون سنگ آسيا بر سر من گردانند، هاى هوى كنان به حضرت تو مى آيم و مى گويم : بيت ،
در بيع توام به هر بهايى كه كنى
|
در حكم توام به هر قضايى كه كنى
|
فردا به گفت زبانيه به دوزخ نروم تا بى واسطه از تو نشنوم كه راه دوزخ گير و در قعر دوزخ قرار گير.
اگر من به لذات نامت ، هزار بهشت نسازم من پسر ادهم نباشم . بيت :
با ياد تو در سفر، نعيم انگارم
|
| بى ياد تو خلد را جحيم انگارم |