آورده اند كه شيخ شبلى (512) اول امير دماوند بود. خليفه ، وى را، و امير رى را خلعت (513) پوشانيد. روزى امير رى را عطسه آمد. آب دهن را به جامه خلعت پاك كرد. به خليفه رسانيدند كه وى خلعت تو استخفاف كرد.(514)
بفرمود تا خلعت را از تنش به دركشيدند و وى را از اميرى رى معزول كردند. خبر به شبلى رسيد.
گفت : كسى كه با خلعت مخلوقى استخفاف مى كند، مستحق عزل مى شود.
بنگر كه چگونه بود حال كسى كه خلعت پادشاه عالم را دستمال حديث شيطان كرده باشد.
در حال خلعت بيرون كرد و به پيش خليفه فرستاد و هر چه داشت همه صرف كرد و روى از دنيا و عقبى بگردانيد و به طلب مولى برخاست و بر سر كوى محبت خميه بزد و روز تا شب و شب تا روز مى گريست و نعره مى زد و مى گفت : الله ، الله ، الله .