0

سجده مرگ

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

سجده مرگ

شيخ ابوالحسن ثورى روزى با ياران خود به صحرا رفته بود. از دور جوان ماه ديدارى پديد آمد، سر و پاى برهنه ، كهنه پوشيده ، شراب محنت نوشيده ، سلام كرد و گفت : اى شيخ ! مرا آبى پاك مى بايد و جايى پاك تا غسلى بيارم و رازى بگويم و جان تسليم كنم كه آرزو از حد در گذشت . ابوالحسن گفت : بر سر آن بالا آب پاكى است و جاى پاك . وى برفت . چون ساعتى بگذشت ، برفتم تا بنگرم كه حالش چيست ؟ غسل آورده بود و نماز گزارده و سر به سجده نهاده و جان به حق تسليم كرده . كار وى بساختم چون وى را دفن كردم ، رويش بر خاك نهادم و گفتم : خداوندا! بى كس و غريب است ، بر وى رحمت كن .
جوان گفت : تو خوارم مى كنى ، وى عزيزم مى دارد. گفتم : اى جوان ! بعد از مرگ سخن مى گويى ؟! ان احباؤ ه لا يموتون بل ينتقلون من دار الى دار.
دوستان وى نمى ميرند وليكن از سرايى به سرايى نقل كنند و در رياض (511) انس و خلوت خانه لحد راز گويند. بيت :

بى عشق مباش تا نباشى مرده
در عشق بمير تا بمانى زنده

شنبه 20 فروردین 1390  9:14 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها