0

ملكزاده خرابه نشين

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

ملكزاده خرابه نشين

يكى از بزرگان راه حق گفت كه مدتى در شهر واسط (498) بودم جوان ترك چهره عمى زبانى را ديم كه در هفته اى يك روز به مزدورگاه آمدى و كار طلبيدى و تا هفته ديگر ديگر نيامدى . در وى نگاه كردم مهابت ابناى ملوك از ناصيه (499) شريف او مى تافت آثار احترام و دلايل احتشام از جبين (500) مبين (501) او لمعان (502) مى زد هفته اى ديگر بگذشت كه او را نديدم .
شوق ديدار او در دل من جاى گرفت . مواضعى كه منازل غريبان بود به قدم طلب پيمودم تا از حدود آن بگذشتم به خرابه اى رسيدم ناله اى به سمع من رسيد بر اثر آن ناله رفتم .
جوان را ديدم بر خاك مذلت خفته ناتوانى بر وى مستولى (503) شده ، چهره ارغوانى زعفرانى گشته قد صنوبرى ، خيزرانى شده ؛ ديده نرگسينش از آب حسرت پر شده لبان لطيفش از باد سرد خشك گشته و غريب و بى مونس و بى يار در آن گوشه خرابه منتظر حكم الهى و مترصد(504) قضاى سماوى (505) گشته .
بر وى سلام كردم جواب سلام داد و تيز در من نگاه كرد خوشدل شدم كه هنوز قفس قالبش از مرغ جان خالى نشده است مگر وصيتى كند تا بجاى آرم و آرزويى خواهند كه بدان قيام نمايم .
گفتم : اى جوان ! هيچ آرزو دارى ؟ گفت : رضاى او گفت : از دنيا مى گويم گفت : من دل از آرزوى دنيا بر داشته ام گفتم ، هيچ وصيت دارى ؟ گفت : آرى مهره اى بر بازوى من بسته نامى بر وى نوشته آن مهره از بازوى من بگشاى و بعد از وفات من به والى ماوراءالنهر به نوح بن منصور برسان و بگو كه خدايت از خداوند اين مزد دهاد(506). ديگر وصيت من آن است كه در پس اين خرابه گودى است كه هر شب مهتر و حوش (507) آنجا طلب قوت (508) مى كند، چون روح از تنم مفارقت كند، پايم بگير و نگونسار در آن گود انداز كه مى ترسم كه خاكم قبول نكند تا به زخم دندان دد (509) و دام متلاشى شوم و از خجلت خاك ايمن شوم . چون وصيتش تمام شد، آفتاب عمرش به مغرب فنا فرو شد و جان عزيز به حضرت حق جل و علا تسليم كرد، به حكم وصيت مهره از بازوى وى باز كردم . ياقوتى بود نام نوح بن منصور بر وى نوشته .
پس وى را برگرفتم و به كنار گود بردم تا وصيت ديگرش بجاى آورم . آوازى آمد كه : دعه اما علمت ان اولياء الله لا يهانون (510). دست از وى بردار.

شنبه 20 فروردین 1390  9:13 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها