آورده اند كه پادشاه عالم موسى عليه السلام را گفت : دوستى از دوستان من در ويرانه اى وفات كرده برو كار وى بساز موسى عليه السلام بدان ويرانه شد. مردى را ديد وفات كرده و خشتى در زر سر نهاده و پاره اى پلاس (495) در عورت خود پوشيده موسى عليه السلام بگريست و گفت : خداوندا! دوست خود را چنين مى دارى دشمن خود را چون خواهى داشت خطاب عزت رسيد كه اى موسى ! به عزت ما و جلال قدرت ما كه اين دوستى است از دوستان ما فردا در قامت كه بر خيزد نگذارم كه قدم از قدم بردارد تا از عهده آن خشت و پلاس بيرون نيايد موسى عليه السلام برفت و جماعتى از بنى اسرائيل را حاضر كرد تا سنت وى به جاى آوردند چون بدان ويرانه در آمد آن شخص را نديد. گفت : خداوندا! دوست تو كجا شد مگر بر زمين فرو شد يا به آسمان رفت يا سباع (496) وى را بخوردند؟ ندا آمد كه دوستان ما را سباع نخورد و به زمين فرو نشوند دوست كجا باشد جز به نزديك دوست ؟ فى مقعد صدق عند مليك مقتدر(497)