چشم هایم را بر دروازه های انتظار می آویزم، تا مگر صبحی تو بیایی از مسیری که وعده داده شده است. مردی را انتظار می کشم. گفته اند روزی خواهد آمد؛ از پس تمام ابرهای سترون نابارور.
خواهد آمد؛ مردی که در دستانش، خورشید لانه خواهد کرد و بر شانه اش آسمان مأوا خواهد گرفت.
با خورشید، تا وسط آسمانِ بی اشراق، از تو دور مانده، چشم می دوزم به تمام راه هایی که به تو ختم می شوند.
هر چند، هیچ کدامشان را نمی شناسم، امّا بوی تو را از بادها می شنوم. بادها تو را می شناسند.
بشارت آمدنت را شاید همین بادها برایمان بیاورند!
من ایمان دارم که روزی خواهی آمد؛ شاید همین فردا.
شاید همین فردا، تو بر پلک آسمانی چشم سیاه دنیا ـ کعبه ـ قد بر افراشته بایستی و با ذوالفقار نور در دست، فریاد برآوری که «انا بقیة اللّه فی أرضه»!
شاید همین فردا، این تویی که طنین صدایت به خون خواهی جدّت بر اندام شام تیره پوش، لرزه افکند!
من با خورشید، چشم به راه تو هستم.
هر جمعه، از طلوع صبح تا غروب روز، تا آن دقیقه که با دل و چشمی خونین، انتظار می کشیم جمعه ای دیگر را که در انتظار آمدنت بنشینیم بر دروازه های جمعه موعود.