0

يوسف صديق

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

يوسف صديق

اصحاب تفسير و ارباب تقرير(261) چنين گفته اند كه شبى يوسف در كنار پدر خفته بود، در خواب ديد كه آفتاب و ماه و يازده ستاره از اوج عز خويش فرود آمدند و وى را سجده كردند. يوسف از خواب برجست و پدر را خبر داد كه : انى رايت عشر كوكبا و الشمس و القمر راءيتهم لى ساجدين (262) يعقوب گفت : اى پسر! گوش دار تا برادرانت نشنوند، مبادا كه شيطان ايشان را بر آن دارد كه با تو مكرى و كيدى (263) كنند. يكى از آن برادران بيدار بود. بشنيد. برادران ديگر را خبر داد. گفتند: ما سعى كنيم تا اضافت اى يا ابت از ميان برداريم . پس برادران مجمعى ساختند و سخنها پرداختند و هر يك حيله و مكرى انديشيدند و راءى چنان ديدند كه آن ديباچه (264) لطف الله و آن سراى حشمت و جاه را در قعر چاه اندازند. پيش پدر آمدند كه : اى پدر! وقت بهار است و جهان خرم و خوش شده است ، هر كجا نظرى كنى نور بينى ، هر كجا گذر كنى سروى بينى ، بر هر مرزى طرزى (265) و بر هر غصنى (266) جشنى و بر هر سنگى رنگى است . مرغان در شغب ،(267) عاشقان در طرب (268)، عارفان در طلب ، در اين بهار، يوسف چون نگار را با ما به صحرا بفرست : ارسله معنا غدا يرتع و يلعب ،(269) يعقوب گفت : اى جانان پدر شما يازده برادريد، برويد و يوسف را به پدر خود رها كنيد، كه بهار و تماشاگه پدر شما (نيز) ديدار يوسف است .
گفتند: اى پدر! يوسف را به بازى بريم و باز آريم و نيازاريم . گفت : اى جانان پدر! مرا فرط شفقت و كمال مودت شما در حق يوسف معلوم است اما مى ترسم به بازى مشغول شويد و گرگ ستمكار قصد يوسف چون نگار.
انى ليحزننى ان تذهبوا به و اخاف ان ياءكله الذنب .(270) گفتند: اى پدر اين چه حكايت است ؟ ما مردان كارزار و شجاعان روزگاريم . گرگ را چه زهره و ياراى آن باشد كه گرد دامن يوسف گردد. يعقوب درماند. يوسف را دستورى داد و چه گونه طعام در سله اى (271) نهاد و پاره اى راه با ايشان برفت و گفت : يوسف مرا گرسنه و تشنه رها مكنيد و بر وى شقفت و مهربانى به جاى آريد. قبول كردند. يكى از آن برادران وى را بر گردن نشاند، تا كه از چشم پدر ناپديد شدند، وى را بينداختند، آنگه وى را مى زدند و دشنام مى دادند. هرگاه كه برادرى وى را بزدى ، در بر برادرگر گريختى . آن برادر نيز وى را بزدى . پس وى را مى زدند و مى دوانيدند. تشنگى بر وى غلبه كرد. آب خواست . گفتند: ما خونت خواهيم ريخت ، آبت كى دهيم ؟ يوسف زار زار مى گريست و مى گفت : (اى پدر! خبر ندارى كه با يوسف تو چه مى رود.) بيت :

اى باد! حديث من ز سر گير و ببر
وز سوز دلم مشعله درگير و ببر
ور زآنكه ز حال من تمام آگه نيست
اينكه من و حال نسخه درگير و ببر
القصه يوسف را به سر چاهى بردند و پيراهن از سرش بركشيدند و دستهايش ببستند. يوسف گفت : اى برادران ! اگر مرا در چاه خواهيد انداخت پيراهن به من بگذاريد تا عورت پوش من باشد در حال حيات من و كفن من بود در حال ممات من و دستم بگشاييد تا اگر جانورى قصد من كند از خود دفع كنم . گفتند: آن آفتاب و ماه و يازده ستاره را بگوى - كه تو را سجده كردند - تا دستهايت بگشايند و پيرهن در تو پوشانند. پس رسنى در ميان (272) او بستند و به چاه فرو گذاشتند. چون به نيمه چاه رسيد، رسن ببريدند. جبرئيل را خطاب حق رسيد كه يوسف را درياب . جبرئيل به يك پريدن به يوسف رسيد و سنگى از ميان آب بر آمد. جبرئيل يوسف را بر آن سنگ نهاد و پيرهنى از حرير بهشت در او پوشانيد و احوالى كه بر سر وى خواست رفت ، وى را خبر داد.
القصه چون برادران ، يوسف را در چاه انداختند، بزغاله اى را بكشتند و پيراهن يوسف را خود آلود كردند و شبانگاه فريادكنان روى سوى پدر نهادند. يعقوب چون فرياد واويلاه بشنيد، گفت : آه ، حادثه اى افتاده است . پيش ايشان باز رفت . چون يوسف را در ميان ايشان نديد. گفت : آه ، يوسف مرا چه كرديد؟ ايشان دست در جامه ها نهادند و بدريدند و خروش و فرياد بر آوردند كه : يا ابانا ذهبنا نستبق و تركنا يوسف عند متاعنا فاكله الذئب (273)، گفتند: اى پدر! ما برفتيم تا با يكديگر مسابقت و پيشى گيريم و يوسف را نزديك متاع خود بگذاشته بوديم ، گرگ وى را بخورد. و پيراهن خون آلود را به پدر دادند. يعقوب پيراهن را بر سر و چشم نهاد و ببوييد و نعره اى بزد و بيهوش ‍ بيفتاد. چون باهوش آمد، گفت : آه ، از آنچه مى ترسيدم به من رسيد. گفت :
مى ترسيدم من از فراقت شب و روز
آمد بر من آنچه از آن مى ترسيدم
يعقوب در پيراهن نگاه كرد، هيچ درده نديد، گفت عجب گرگى بوده كه يوسف را بدريد و پيراهن را ندريد. ايشان فرو ماندند. يعقوب گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا فصبر جميل (274) نه كه نفس ‍ شما اين كار را بياراست در چشم شما. پس از امروز كار من صبر است كه صبر كنم و صبر نكو كنم و يارى از حق خواهم .
يوسف سه روز در آن چاه بود، روز چهارم ، كاروانى از آنجا مى گذشت كه از مدين به مصر مى شدند به نزديك آن چاه فرود آمدند. مردى را به دنبال آب فرستادند نام او مالك بن الدع . مالك ، دلو(275) را فرو گذاشت . يوسف دست در رسن زد و از چاه بر آمد. مالك چون يوسف را بديد در غايت حسن و جمال ، گفت : يا بشرى هذا غلام .(276) اى بشارت (277) و خوشدلى من كه اين كودك بضاعتى (278) است . گوييم كه اهل اين آب او را به ما دادند تا از براى ايشان بفروشيم (پس ) وى را پنهان داشتند.
و عادت يهوا(279) آن بود (كه ) هر روز به سر چاه آمدى و يوسف را آواز دادى ، در اين روز بيامد و آواز داد. هيچ جوابى نشنيد. كاروانيان را ديد فرود آمده در ميان ايشان مى گشت و يوسف را مى جست تا كه او را بيافت ، برفت و برادران را خبر كرد. بيامدند و يوسف را به هجده درم به مالك بفروختند و در آن ساعت كه وى را به مالك مى فروختند، يهودا وصيت (280) كرد كه اين غلام را نيكودار، كه به ناز پرورده شده است و دست عاطفت بر سر وى مى دار. پنداشتند كه بنده خواهد ماند. (ندانستند كه همه بنده او خواهند بود) و ديگر برادران گفتند: وى را نگاه دار كه گريزنده است و دروغزن است . مالك وى را بر اشترى نشاند و روى به مصر نهاد و برگذر ايشان گور مادر يوسف بود. يوسف چون به نزديك تربت مادر رسيد، عرق شفقتش (281) بجنبيد، عرق از جبين (282) مباركش ‍ روان شد. خويشتن را از بالاى مطيه (283) در انداخت ، بر سر تربت مادر نشست ، تربيت عهد صبايش (284) باد ياد آمد. قطرات عبرات (285) چون باران نيسانى (286) بر رخ گلبرگ ريحانى ريختن گرفت ، آواز بر آورد كه : يا اماه ! ارفعى راسك و انظرى فى حال ابنك ،(287) از آن گور آواز آمد: و اصبر و ماصبرك الا بالله ،(288) به رؤ وس (289) انگشت بر صحيفيه خاك (290) نقش كرد كه هر كه جز وى را دوست بدارد از دوست جدا ماند. آورده اند كه شصت سال بر اين گذشت و آن نقش محو نگشت . نقش انگشت يوسف را باد و آب محو نمى كند، ايمان كه بر دل مؤمن به قلم قدرت حق نوشته شده است كه : اولئك كتب فى قلوبهم الايمان (291)، اگر هرگز به باد وسواس شيطان و سيلاب ذنب (292) و عصيان (293) محو نگردد، هيچ عجب نباشد.
القصه چون آوازه رسيدن قافله به مصر رسيد، عزيز مصر با وزير به نظاره بيرون آمد. مالك ، يوسف را پيش آورد و گفت : بنگريد تا قيمت اين گل بستان عصمت و در درياى كرامت كه آفتاب تابان ، نصاب (294) از رخسار او مى طلبد (و) آب حيات لذت و راحت از لب نوشين و دهان و شيرين او مى جويد و مرواريد و مرجان قدر و قيمت از لب و دندان او مى يابد، چند است ؟ عزير گفت : اگر راست خواهى قيمت عدل اين غلام هزار جان مقدس است . پس در قيمت وى گفتگوى در ميان آمد تا بر آن قرار گرفت كه عزيز وى را برابر زر و سيم ، و مشك و حرير و عنبر بخريد و با خانه برد و زن را گفت : وى را گرامى دار و جايش نيكو كن : اكرمى مثواه عسى ان ينقعنا ،(295) شايد كه ما را نفعى كند و از وى نيكويى بينيم . زليخا را چون چشم بر وى افتاد آتش عشق يوسف در دل سوخته اش افتاد، موج درياى عشق ، كشتى صبرش را بند از بند جدا كرد، يوسف را با خود دعوت كرد كه : و راودته التى هو فى بيتها .(296) ابن عباس گفت : از جمله مراودت او آن بود كه با يوسف مى نشست و مى گفت : چه نيكوست اين موى تو! گفت : اول چيزى كه در خاك ريزه شود، موى باشد. گفت : چه نيكوست روى تو! گفت : در خاك پوسيده خواهد شد. گفت : اى يوسف عشق تو آتش در دل من زد، آن را بنشان . گفت : اگر آتش را بنشانم به آتش دوزخ سوخته شوم .
القصه زنان مصر را خبر شد. ناوك (297) ملامت (298) از كمان گمان بر نشانه دل زليخا انداختن گرفتند كه زليخا غلام خود را كنيزكى شده است . به هر ماتمى كه در آمدى از نوحه گر سخن عشق خود شنيدى ، به هر سورى (299) كه در رفتى از مطربان حديث محبت خود به گوشش رسيدى . پس ‍ زليخا دعوتى ساخت و كس به نزديك آن ملامت كنندگان فرستاد كه بياييد با يكديگر انگشتى بر نمك زنيم ، به حرمت نان و نمك باشد كه ديگر نمك ملامت بر جراحت ما نپاشيد. بيامدند، زليخا بفرمود تا خوان (300) بياوردند و هر يكى (را) كاردى و ترنجى داد و گفت : من اين غلام را كه در اين خانه است خواهم گفت تا بيرون آيد. هر يكى پاره ترنجى ببريد و به وى دهيد. يوسف را گفت : اخرج عليهن .(301) يوسف چون شقه (302) پرده برداشت ، آن زنان فرياد برآوردند، (و) به جاى ترنج دستها مى بريدند، جامه ها مى دريدند، فرياد مى كردند كه اين چه جمال با كمال است كه آتش بر جان ما زد؟ اين چه حال است ؟ (اين صنع ذوالجلال است :) بيت :
هنگامه خورشيد ز رخسار تو بشكست
بازارچه سرو ز رفتار تو بشكست
هر تعبيه لطف كه در تار گلى بود
قدرش ز رواج گل بازار تو بشكست
هر رونق ناموس كه لعل و گهرى داشت
با قاعده لعل شكربار تو بشكست
جمله بيهوش شدند. چون باهوش آمدند. دستها بريده ديدند و جامه ها دريده . زليخا گفت : مرا طعنه مى زديد، اكنون به كف بريده خود فرو نگريد. اين ، آن معشوق است كه مرا در عشق او معذور نمى داشتيد: قالت فذلكن الذى لمتنى فيه (303). آن زنان را بر وى رحمت آمد. يوسف را گفتند: چرا فرمان وى نمى برى . گفت : فرمان خدا رها نكنم (كه فرمان وى كنم .) زليخا گفت : اگر فرمان نبرد، بفرمايم تا در زندانش كنند. يوسف روى از ايشان بگردانيد و روى سوى حضرت حق آورد و گفت : رب السجن احب الى (304)، خداوندا! زندان را دوست تر دارم از آنچه ايشان مرا به آن مى خوانند. در حال زليخا پيش شوهر رفت و گفت : اين غلام كنعانى را روزى چند در زندان كن تا حديث مى نكند كه وى مرا با خود دعوت مى كرد كه من به سبب وى رسوا شوم . عزيز پيش ملك شد و گفت : مرا غلامى است ، از وى گناهى در وجود آمده است بفرماى تا وى را زندان برند. ملك بفرمود تا يوسف را بى جرم و گناهى در زندان كردند.
آرى محنت و بلا از بهر دوستان است كه : البلاء موكل بالانبياء ثم بالاولياء ثم بالاوصياء ثم بالامثل فالامثل .(305)
قصه زندانى يوسف عليه السلام و سبب خلاصش بسيار است .
مجملش آن است كه پادشاه بى نياز و كريم بنده نواز كار آن گل بستان عصمت و در درياى كرامت را بعد از حبس و زندان به جايى رسانيد كه اهل مصر كمر مطاوعت و متابعتش بر ميان جان بستند، حلقه خدمتش ‍ در گوش كردند، عرصه گيتى در تحت تصرف وى آمد، زمانه ماءمور حكم حل و عقد، و قبض و بسط وى شد.
قضا و قدر برادران او را از كنعان بياورد و به حاجت در صف نيازمندانش ‍ در پيش تحت وى بداشت تا قصه نياز عرضه داشتند كه : مسنا و اهلنا الضر (306)، اى مطلع (307)، كواكب ،(308) دلربايى ! و اى مركز افلاك زيبايى ! فرزندان يعقوبيم ، نبيرگان (309) خليليم ، به واسطه حاجت به خدمت آمده ايم . سپاه قحط بر ولايت نهاد ما مستولى (310) شده است . يوسف چون نام پدر شنيد، گريان شد، با خود گفت : كى باشد كه اين شدايد(311) فراق به آسايش وصال مبدل شود. بيت :
بينم در هجر بسته يك بار دگر
هنگامه غم شكسته يك بار دگر؟
هرگز به مراد خويش بينم خود را
در خدمت او نشسته يك بار دگر؟
از حال يعقوب تفحص (312) كردن گرفت . برادران گفتند: فرزندى داشت يوسف نام ، گرگ وى را بخورد، در فراقش آرام و قرار از وى رفته است و در بيت الاحزان اندوهان ساكن شده است و چشم از گريستن در فراق جمال دوست سفيد كرده است .
القصه چون يوسف بفرمود تا برادران را طعام دهند و بضاعت ايشان در بارشان نهند، نفس فرياد برآورد كه : اى يوسف ! مگر حديث از پدر جدا كردن و در خاك كردن و در چاه انداختن و به هجده درهم فروختن و طوق (313) بندگى درگردن كردن فراموش كرده اى ؟ گفت : فراموش نكرده ام اما اين ساعت مرا به نام عزيز مى خوانند و خود را خوار و ذليل مى دانند. از نسبت يعقوبى كى سزد كه من بر تخت عزت نشسته ملوك وار و ايشان بر خاك مذلت افتاده بيچاره وار استاده ؟ من امروز آن كنم كه عزيزان كنند، آن كنم كه كريمان كنند.
القصه چون حال بدينجا رسيد كه برادران وى را بشناختند و شرمسار گشتند. يوسف گفت : لا تثريب عليكم اليوم (314)، بر شما امروز سرزنش و ملامتى نيست . يغفر الله لكم (315)، كرم يوسف را مشاهده كنيد كه گناه برادران كردند و عذر او مى خواهد.
آورده اند كه حق تعالى با مقربان ملاء اعلى گفت : انظروا الى كرمه ، در كرم يوسف نظر كنيد، حق خود را مى بخشد و حق من بخشيده مى خواهد و مى گويد: و هو ارحم الراحمين (316)، هرگاه كه كرم يوسف چنين است بنگر كه كرم اكرم الاكرمين (317) چگونه باشد! اگر گناهان ما را ببخشد و عفو كند، هيچ غريب و عجيب نباشد. بيت :
نه يوسف كه چندان بلا ديد و بند
چو كارش قوى گشت و قدرش بلند
گنه عفو كرد آل يعقوب را
كه معنى بود صورت خوب را
به كردار بدشان مقيد نكرد
بضاعات مزجاتشان (318) رد نكرد
ز لطف همين چشم داريم نيز
برين كم بضاعت ببخش اى عزيز
پس چون كار برادران بساخت به كار پدر پرداخت . گفت : اذهبوا بقميصى هذا (319) اين پيراهن مرا ببريد و بر روى پدر نهيد تا بينايى به وى بار آيد. پس چون پيراهن از مصر بيرون آوردند، بوى يوسف به مشام يعقوب رسيد. گفت : انى لاجد ريح يوسف لو لا ان تفندون (320)، اى فرزندان بوى يوسف مى يابم . فراق زايل (321) خواهد شد، بوى گل وصال مى آيد. زهى بيا پيرهنى كه پيرهن يوسف بود. بيت :
هر زيبايى كه در جهان مشتمل است
از پيرهن چست ظريفت خجل است
هان دامن و جيب و آستينت بفشان
كان دامن و جيب و آستين پر ز دل است
محققان گفته اند كه يوسف را به طريق وحى معلوم شده بود كه چون پيرهن به يعقوب رسد بينايى به وى باز آيد. آنگه گفت : و اتونى باهلكم اجمعين (322)، لطافت اين كلمات بشنو. ذكر پدر نمى كند، مى گويد: جمله اهل بيت خود را بياريد. يعنى : اگر گويم كه پدر را بياريد، بى حرمتى باشد و اگر گويم : وى را بگذاريد بى شفقتى باشد. قاعده شرع اينست كه پسر به خدمت پدر رود و رسم عشق آن است كه محب به نزديك محبوب شود.
القصه يعقوب با هفتاد كس از فرزندان و نبيرگان روى به مصر نهاد. چون به نزديك رسيد، يوسف را فرمان آمد كه به استقبال پدر بيرون رو و تنها (مرو، يعنى : لشگر و) حشم (323) جمع كن ، آراسته پيش پدر رو تا ببيند كه ما در حق بنده زاده خود چه لطف و كرم كرده ايم . يوسف سيصد هزار سوار برنشاند. فوج فوج سواران را روان كرد هر فوجى كه رسيدى ، يعقوب پرسيدى كه : اى جبرئيل ! اين يوسف من است ؟ گفتى : نه ، گفت : پس ‍ يوسف من كدام است ؟ گفت : آن كه زير چتر عصمت و علم عزت مى آيد. پس ناگاه جمال با كمال يوسف آفتاب وار از فلك سعادت طالع شد. يعقوب را چون نظر بر جمال با كمال يوسف افتاد، خود را از بالاى مطيه (324) در انداخت . يوسف نيز خود را از اسب در افكند. يكديگر را در بر گرفتند و از شادى بيهوش شدند. ملايكه ملكوت و ساكنان حضرت جبروت گفتند: خداوندا! هيچ كس را اين دوستى بود كه يعقوب را با يوسف ؟ فرمان آمد كه از اين دوستى عجب مداريد. به جلال عز ما كه حضرت ما را با هر يك از امتان پيغمبر آخر الزمان ، هفتاد بار چندين دوستى است كه اين يعقوب را با اين يوسف .

سه شنبه 16 فروردین 1390  11:46 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها