آورده اند كه هرگاه كه خواجه عالم از سفرى باز آمدى (به رسم و عادت خود) اول پيش فاطمه عليها السلام شدى و فحص (222) احوال او كردى . روزى از سفر باز آمد. به رسم عادت خود به خانه فاطمه عليها السلام شد و سلام گفت : فاطمه عليها السلام جواب باز داد و بر نخاست . چون خواجه صلى الله عليه و آله و سلم نزديك رسيد و سخن گفت ، فاطمه عليها السلام از جاى بجست و گريان شد و گفت : از پدر بزرگوار (مهربان ) من ! اى صدر و بدر هر دو عالم ! معذورم دار كه از گرسنگى چشم من خيره شده ، ترا نشناختم ، پنداشتم كسى ديگر است . اگر در تعظيم و تفير(223) تو تقصيرى رفت ، از آن بود. خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گريان شد و گفت : اى جان پدر! به شكم گرسنه پدر خود نگاه كن و پيراهن از شكم خود برداشت . فاطمه عليها السلام نگاه كرد. شكم پدر را ديد با پشت افتاده ، بگريست . خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى فاطمه ! صبر كن بر درويشى دنيا و همچو من باش . گرسنه زى ايم و گرسنه مى ريم و روز قيامت ميان در بنديم . من مردان گناهكار را شفاعت كنم و تو زنان گناهكار را تا حق تعالى همه را به ما بخشد.