آورده اند كه متوكل خليفه بود، در سر من راءى (214) نود هزار مرد داشت . بفرمود تا با سلاح تمام همه بيرون آمدند. خود بر بالايى رفت و على النقى عليه السلام را آنجا برد و لشگر را بر وى عرضه كرد و غرضش آن بود كه وى را شكسته گرداند از آنكه مى ترسيد كه بر وى خروج كند. امام على النقى عليه السلام گفت : مى خواهى كه لشگر مرا ببينى ؟ گفت : كجاست ؟ گفت : به هوا بنگر، به هوا نگريست ، از شرق تا مغرب سوار ديد با سلاح تمام در هوا ايستاده . متوكل مدهوش و متحير شد. امام گفت : ايمن باش كه ما دست از دنيا بداشته ايم و ترك او كرده روى به حضرت مولا آورده ايم . كه هر كه حلاوت طاعت و عبادت و ذكر حق يافت ، كى به دنيا ميل كند؟