0

رهايى از زندان

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

رهايى از زندان

روايت كرد محمد بن سادات الغزونى از محمد بن حسان از على خالد كه گفت : من به عسكر بودم . گفتند كه مردى اينجا محبوس است ، از شامش آوردند كه دعوى پيغمبرى كرده است .
گفتم : بروم و او را ببينم ، بدان زندان شدم . وى را ديدم با فهم و كياست .
گفتم : حال و قصه تو چيست ؟ گفت : دروغ گفته اند كه من دعوى پيغمبرى كرده ام كه در شام عبادت مى كردم در موضعى كه آن را راس ‍ الحسين خوانند. من در عبادت بودم . شخصى بيامد و مرا گفت : برخيز. من برخاستم . خود را در مسجد كوفه ديدم . گفت : اين مسجد را مى شناسى ؟ گفتم : آرى ، اين مسجد كوفه است . وى نماز كرد و من نيز در عقب وى نماز كردم . چون باز نگريستم خود را در مسجد رسول صلى الله عليه و آله و سلم ديدم . بر رسول صلى الله عليه و آله و سلم سلام كرد و صلوات داد و نماز كرد. من نيز صلوات دادم و نماز كردم . بعد از آن باز نگريستم . خود را به شام در موضع عبادت خود ديدم . دگر سال نيز چنين كرد. چون خواست كه از من جدا شود، گفتم : به حق آن كس كه تو را بدين قادر گردانيده است كه مرا خبر ده كه تو كيستى ؟
بفرمود منم محمد بن على بن موسى الرضا عليه السلام . پس چون اين خبر به محمد بن عبدالملك رسيد گفت تا مرا بند برنهادند و در زندان كردند.
گفتم : قصه را بنويس تا به پيش محمد بن عبدالملك برم . چون نامه بردم ، آن ملعون گفت : بگو تا آن كس كه تو را از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برد، بگوى تا تو را از زندان برون برد. على بن خالد گفت : من از اين غمناك شدم و وى را به صبر فرمودم . چون روزى ديگر بر در زندان شدم ، خلقى را ديدم جمع شده ، گفتم : چه بوده است ؟ گفتند: آن مرد را كه از شام آورده بودند، گم يافتند، نمى دانند كه به زمين فرو شد يا به آسمان رفت .
گفتم : اهل بيت رسول عليهم السلام كشتى نجاتند، هر كه پناه به ايشان دهد، از بلاى دنيا و عذاب آخرت خلاص و نجات يا

سه شنبه 16 فروردین 1390  10:46 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها