بعد از امام رضا عليه السلام امام محمد تقى عليه السلام بود؛ كه نيتش ابوجعفر، ام الفضل دختر ماءمون زن وى بود.
گفت : ابو جعفر مرا رشك (210) فرمودى - گاه به زنى و گاه به كنيزكى - تا شبى به خانه وى در شدم . زنى را ديدم با جمال و كمال . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من زن ابوجعفرم - و من از فرزندان عمار ياسرم . گفت : من چون اين سخن شنيدم چندان رشك به من برآمد كه خود را نگه نتوانستم داشت . پيش پدر شدم و گفتم : ابوجعفر تو را دشنام مى دهد و عباسيان را جفا مى كند و خبرها گفتم كه از آن هيچ نبود.
ماءمون خمر خورده بود و مست بود، در خشم شد و تيغ برگرفت و گفت : اين ساعت او را بدين تيغ پاره كنم و روى به حجره ابوجعفر نهاد. من از گفتن پشيمان شدم و در عقب وى برفتم - و ياسر خادم نيز با من بود. ماءمون به حجره وى درآمد. ابوجعفر خفته بود، تيغ بر وى نهاد و او را پاره كرد و تيغ بر حلقش ماليد و سرش را از تن جدا كرد و چون شتر مست - كف بر دهان آورده - باز گشت .
من بيزار از آنجا شدم و تا روز مى گريستم و جزع و فزع مى كردم . چون روز شد. پدر را گفتم : دانى كه دوش چه كردى ؟ گفت : چه كردم . گفتم : پيش پسر رضا شدى و وى را پاره پاره كردى ماءمون روى به ياسر كرد و پرسيد كه چنين است كه اين ملعونه مى گويد. گفت : چنين بود.
ماءمون ملعون گفت : آه ! آه ! كه هلاك شدم و دين و دنيا از من برفت . اى ياسر! برو و خبر باز آر. ياسر برفت و زود باز آمد و گفت : بشارت آوردم . برفتم و وى را ديدم مسواك به كار مى داشت و بر وى هيچ نشانى نديدم . خواستم كه پيراهن برون كند تا بدانم كه بر وى هيچ جراحت هست يا نه ، گفتم : يابن رسول الله ! مى خواهم كه اين پيراهن به من بخشى . او مراد من بدانست . پيراهن برون كرد. به خدا كه بر وى هيچ نديدم .
ماءمون به سجده افتاد و ياسر را هزار دينار بخشيد. اين معنى و امثال اين از ايشان عجيب و غريب نيست . زيرا كه ايشان وجه الله اند. جنب الله اند. يدالله اند. باب الله اند. حبل الله اند.