0

زندانى آزاد!

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

زندانى آزاد!

على بن المسيب گفت : مرا و مولاى من ، موسى بن جعفر عليه السلام را از مدينه به بغداد آوردند و محبوس كردند (و مدت حبس ‍ درازا كشيد.) مشتاق اهل بيت و عيال شدم .
موسى بن جعفر عليه السلام بدانست ، گفت : دلت با اهل و عيال است كه در مدينه اند؟ گفتم : بلى . يابن رسول الله ! گفت : (در آن پوشش رو و) غسل كن و پيش من آى . چنان كردم . برخاست و دو ركعت نماز بگزارد و گفت : بگو: بسم الله و دست به من ده و چشم برهم نه . چنان كردم . گفت : چشم باز كن . باز كردم . بر سر تربت حسين عليه السلام بودم .
گفت : اين تربت جدم حسين است . نماز كرد و نماز كردم . گفت : چشم بر هم نه . بر هم نهادم . گفت : بگشا. بگشادم . بر سر تربت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بودم . گفت : چشم بر هم نه . چشم بر هم نهادم . گفت : بگشا. بگشادم . بر سر تربت رسول الله بودم . گفت : تربت جدم رسول صلى الله عليه و آله و سلم است . اينكه سراى تو برو و عهد تازه كن . در رفتم و ايشان را ملاقات كردم و به تعجيل با پيش وى آمدم . گفت : دست به من ده و چشم بر هم نه . چنان كردم . گفت : بگشا. بگشادم . خود را به سر كوه ديدم كه از آسمان آب بدان كوه ريخته مى شد.
بدان آب وضو كرديم و آن حضرت بانگ نماز بگفت و در نماز ايستاد. چهل مرد ديدم كه در عقب سر وى نماز مى كردند. چون نماز بگزاردم ، گفت : كوه قاف است و اينان اوليا و اصفيااند. از حق تعالى در خواسته اند تا ميان من و ايشان ملاقات شود. پس آن قوم را وداع كرديم و مرا گفت : چشم بر هم نه . چنان كردم . باز كردم . در زندان بغداد بودم . دوستى وى در دل من ثابت شد.

سه شنبه 16 فروردین 1390  10:35 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها