آورده اند كه دو برادر بودند از اهل كوفه ، به زيارت مى شدند. چون به ميان بيابان رسيدند، يكى از تشنگى وفات كرد و يكى ديگر بر بالين وى بنشست و متحير بماند و نمى دانست كه چه كند؟ پناه به حضرت حق جل و علا داد و با اهل بيت رسول صلى الله عليه و آله و سلم وسيلت مى جست و يك يك را مى خواند تا به امام جعفر صادق عليه السلام رسيد. او را مى خواند و بدو وسيلت مى جست كه اين حكايت در عهد صادق عليه السلام بود. پس نگاه كرد، مردى را ديد كه پيش وى ايستاده . گفت : حالت چيست ؟ گفت : اينكه برادرم وفات كرد و من نمى دانم كه در اين بيابان چه كنم ؟ آن مرد پاره اى عود به وى داد و گفت : اين را در ميان دو لب وى نه . چون چنان كرد، در حال به فرمان حق تعالى زنده شد. برادر از وى پرسيد كه تشنه هستى ؟ گفت : نه . پس با كوفه شدند. بعد از آن برادرى كه دعا مى كرد، اتفاق افتاد كه به مدينه شد پيش صادق عليه السلام . صادق عليه السلام را چون چشم بر وى افتاد، گفت : برادرت چون است ؟ گفت : به سلامت است . گفت : آن پاره عود چه كردى ؟ گفت : يا بن رسول الله ! چون برادرم زنده شد، من از شادى آن را فراموش كردم . گفت : آن وقت كه تو دعا مى كردى ، برادرم خضر پيش من بود. وى را به پيش تو فرستادم با پاره اى عود از ساق عرش و آن عود به ما رسيد. زهى بزرگى و بزرگوارى ايشان .
بيت :
درين درگاه با قدر و بهايند
|
اگر خواهى كه ايشان را بدانى
|