ثابت يمانى گفت : با جماعتى عباد بصره چون ايوب سجستانى و صالح مرئى و حبيب فارس و مالك دينار به حج رفته بوديم . اهل مكه پناه به ما دادند و گفتند: استسقا كنيد كه امسال باران نيامده است ، باشد كه حق تعالى به بركت شما باران شما فرستد. طواف كرديم و نماز گزارديم و دعا كرديم ، هيچ باران نيامد. جوانى را ديدم كه مى آمد، آثار صالحان در وى مشاهده كرديم . يك يك را به نام بخواند و گفت : در ميان شما كسى نيست كه خداى را دوست دارد؟ گفتيم : اى جوانمرد بر ما دعاست و بر وى اجابت . گفت : دور شويد. ما دور شديم . وى روى بر خاك نهاد و گفت : خداوندا! به حق دوستى تو را مرا كه ايشان را باران فرستى . فى الحال باران باريدن گرفت چنانكه رودخانه ها روان شد. پرسيديم كه اين جوان كيست ؟ گفتند: زين العابدين على بن الحسين عليه السلام .