طاووس يانى گويد: سالى به حج شدم . خواستم كه سعى كنم ميان صفا و مروه . چون در كوه صفا شدم جوانى را ديدم با جامه اى كهنه پوشيده ، آثار صالحان در روى او مشاهده كردم . چون بر درجه هاى صفا شد چشمش بر كعبه افتاد، رو به آسمان كرد و گفت : انا عريان كماترى ، انا جائع كماترى فيماترى يا من يرى و لا يرى .(163)
لرزه بر اعضاى من افتاد. نگاه كردم ، دو طبق ديدم كه از آسمان فرود آمد: دو برد(164) بر زبر(165) طبقها در پيش وى نهاده شد. ميوه ها ديدم بر آن طبقها كه مثل آن هرگز نديده بودم .
وى به من نگريست و گفت : يا طاووس ! گفتم : لبيك يا سيدى ! و تعجبم زيادت شد از آنكه وى مرا بشناخت .
گفت : ترا بدين حاجت هست ؟ گفتم : به جامه ام حاجت نيست اما بدانچه در طبق است ، آرى ، وى مشتى دو از آن به من داد. من آن را به طرف جامه احرام خود بستم . آنگه وى آن بردها يكى را رداى خود ساخت و يكى را ازار خود كرد و آن كهنه كه داشت به صدقه بداد و روى به مروه نهاد. و مى گفت : رب اغفروا رحم و تجاوز عما تعلم انك انت الاعز الاكرم .(166) من در عقب وى برفتم . زحمت و انبوه خلق ميان من و او جدايى افكند. يكى را از صالحان ديدم و وى را از آن جوان پرسيدم . گفت : طاووس ! تو او را نمى شناسى ؟! او آدم دويم است ، او راهب عرب است ، او مولانا زين العابدين على بن الحسين عليه السلام است . پس در فراق وى بودم و حسرت مى خوردم تا به خدمت وى رسيدم و از وى نفع بسيار بگرفتم .