شوخ طبعي هاي رزمندگان در دوران دفاع مقدس (11)
 |
شوخي بي سيمي
هوس كردم با بي سيم، عراقي ها را اذيت كنم. گوشي بي سيم را روي فركانس يك عراقي كه از قبل به دست آورده بودم، قرار دادم و چند بار به زبان عربي كلماتي را گفتم كه بعد از چند بار تكرار، صدايي جواب داد 'الموت لصدام'.
|
|
|
با شنيدن اين كلمات تعجب كردم و خنده بچه ها بالا رفت. از رو نرفتم و گفتم 'ظاهرا اين ها از يگان هاي خودمان هستند، مي خواهم سر به سرشان بگذارم.' به همين خاطر در گوشي بي سيم گفتم 'انت جيش الخميني؟' و طرف مقابل كه فقط الموت بلد بود گفت: 'الموت بر تو و همه اقوامت'
همين كه ديدم هوا پس است، عقب نشيني كرده، گفتم 'بابا ما ايراني هستيم و شما را سر كار گذاشته بوديم.' ولي او عكس العمل جدي نشان داد و اين بار گفت 'مرگ بر منافق! بالاخره شما را هم نابود مي كنيم. نوكران صدام، خود فروخته ها...' و من هم كه ديدم اوضاع قمر در عقرب شد، بي سيم را خاموش كرده و ديگر هوس اين نوع شوخي ها را از سر بيرون كردم.
** عراقي سرپران
اولين عملياتي بود كه شركت ميكردم. بس كه گفته بودند ممكن است موقع حركت به سوي مواضع دشمن، در دل شب عراقيها وارد ستون شده و سرتان را با سيم مخصوص از جا بكنند، دچار ترس شده بودم.
ساكت و بي صدا در يك ستون طولاني كه مثل مار در دشتي ميخزيد جلو ميرفتيم. جايي نشستيم. يك موقع ديدم يك نفر كنار دستم نشسته و نفس نفس ميزند. كم مانده بود از ترس سكته كنم. فهميدم كه همان عراقي سرپران است. تا دست طرف رفت بالا، معطل نكردم با قنداق سلاحم محكم كوبيدم توي پهلويش و فرار را بر قرار ترجيح دادم.
لحظاتي بعد عمليات شروع شد. روز بعد در خط بوديم كه فرمانده گروهان مان گفت 'ديشب اتفاق عجيبي افتاده، معلوم نيست كدام شير پاك خوردهاي به پهلوي فرمانده گردان كوبيده كه همان اول بسم الله دنده هايش خرد و روانه بيمارستان شده است.' از ترس صدايش را در نياوردم كه آن شير پاك خورده من بوده ام.
** انتظار از قاطر
اولين باري بود كه قاطر سوار مي شدم. از طرفي داشتم مقداري تجهيزات را به خط مقدم مي بردم. جاده مال رو (راهي كه از آن چارپايان عبور مي كنند) كه به خط مقدم منتهي مي شد، درست در مسير تيررس دشمن قرار گرفته بود.
در حالي كه سوار بر قاطر بودم تركش ها زوزه كشان از بيخ گوشم رد مي شدند. جالب اين بود كه انتظار داشتم با انفجار هر گلوله خمپاره، قاطر هم بايد روي زمين درازكش شود. غافل از اينكه اين امر محال بود و قاطر زبان بسته بي اعتنا به انفجار ها همچنان به جلو مي رفت.
به ناچار براي اينكه به دام يكي از تركش ها گرفتار نشوم از روي قاطر به پايين پريدم.
برگرفته از: كتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعي ها) نوشته سيد مهدي فهيمي
اگر من و شما خودمان را اصلاح کنیم ، جامعه درست می شود
دوشنبه 15 فروردین 1390 12:18 AM
تشکرات از این پست