| |
شوخ طبعي هاي رزمندگان در دوران دفاع مقدس(10)؛ سلامتي راننده
تهران - صدا به صدا نميرسيد. همه مهياي رفتن و پيوستن به برادران مستقر در خط بودند. راه طولاني، تعداد نيروها زياد و هوا بسيار گرم بود. راننده خوش انصاف هم در كمال خونسردي آينه را ميزان كرده و به سر و وضعش ميرسيد.
|
|
|
بچهها پشت سر هم صلوات ميفرستادند، براي سلامتي امام(ره)، بعضي مسوولين و فرمانده لشگر و ... اما باز هم ماشين راه نيافتاد.
بالاخره سر وصداي بعضي درآمد و يكي از رزمندگان گفت: 'چرا معطلي برادر؟ لابد صلوات ميخواهي. اينكه خجالت نداره. چيزي كه زياد است صلوات.'
سپس رو به جمع كرد و ادامه داد: 'براي سلامتي بنده! گير نكردن دنده، كمتر شدن خنده، يك صلوات راننده پسند! بفرستيد.'
** مرخصي
قبل از يكي از عمليات ها، حرفهاي بچه ها به اينجا رسيده بود كه اگر ما شهيد بشويم چه ميشود و چطور بايد بشود.
مثلا يكي كه روزه قضا بر گردنش بود ميگفت: 'مگه شما همت كنيد وگرنه من اينقدر پول ندارم كسي را اجير كنم.'
بحث حلاليت طلبيدن و حرف هاي شوخي و جدي مطرح شده بود تا اينكه معاون گردان هم به حرف آمد و گفت: 'من اگر شهيد شدم فقط غصه 35 روز مرخصيم را ميخورم كه نرفتم...' و هنوز كلامش به آخر نرسيده بود كه يكي پريد وسط و گفت: 'قربون دستت، بنويس بدهند به من!'
** افضل الساعات
داخل چادر، همه بچهها جمع بودند. ميگفتند و ميخنديدند. هر كسي چيزي ميگفت و به نحوي بچهها را شاد ميكرد.
فقط يكي از بچهها به قول معروف رفته بود تو لاك خودش! ساكت گوشهاي به كوله پشتي اش تكيه داده بود و حالتي فكورانه به خود گرفته بود.
گويي در بحر تفكر غرق شده بود!
هركس چيزي ميگفت و او را آماج كنايهها و شوخيهاي خود قرار ميداد! اما او بيخيال از آنچه ميگفتيم، نشسته بود.
يكباره رو به جمع كرد و گفت: 'شوخي بسه! اگه خيلي حال دارين به سووال من جواب بدين.' همه بچه ها تعجب كردند كه از آن آدم ساكت، اين نوع صحبت كردن بعيد بود.
بعد هم گفت: 'به هر كسي كه جواب درست بده جايزه ميدم.'
بچهها هنوز گيج بودند و به هم نگاه ميكردند كه گفت: 'آقايون افضل الساعات (بهترين ساعت ها) كدام است؟'
پچ پچ بچهها بلند شد.
به هم نگاه ميكردند.
سووال خيلي جدي بود.
يكي از بچهها گفت: 'قبل از اذان، دل نيمه شب، براي نماز شب و او با لبخندي گفت: 'اشتباه فرمودين.'
ديگري گفت: 'به نظر من اذان صبح وقت نماز.'
و هر كدام از بچه ها ساعتي خاص را براساس ادراكات، اطلاعات و برداشتهاي خود گفتند اما هيچكدام صحيح نبود.
نيم ساعتي از شروع بحث گذشته بود و هر كسي چيزي ميگفت و جواب او همچنان 'نه' بود.
در پايان او با لبخندي زيبا گفت: 'از نظر بنده بهترين ساعت ها، ساعتي است كه ساخت وطن باشد و دست 'كوارتز'، 'سيتي زن' و 'سيكو پنج' رو از پشت ببنده! و بعد هم با خنده از جا بلند شد و رفت تا خودش را براي نماز ظهر آماده كند.
منبع: كتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعي ها) نوشته سيد مهدي فهيمي