0

شوخ طبعي هاي رزمندگان در دوران دفاع مقدس(10)؛ سلامتي راننده

 
mashhadizadeh
mashhadizadeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 25019
محل سکونت : بوشهر

شوخ طبعي هاي رزمندگان در دوران دفاع مقدس(10)؛ سلامتي راننده

 
 
شوخ طبعي هاي رزمندگان در دوران دفاع مقدس(10)؛ سلامتي راننده
تهران - صدا به صدا نمي‌رسيد. همه مهياي رفتن و پيوستن به برادران مستقر در خط بودند. راه طولاني، تعداد نيروها زياد و هوا بسيار گرم بود. راننده خوش انصاف هم در كمال خونسردي آينه را ميزان كرده و به سر و وضعش مي‌رسيد.

بچه‌ها پشت سر هم صلوات مي‌فرستادند، براي سلامتي امام(ره)، بعضي مسوولين و فرمانده لشگر و ... اما باز هم ماشين راه نيافتاد.


بالاخره سر وصداي بعضي درآمد و يكي از رزمندگان گفت: 'چرا معطلي برادر؟ لابد صلوات مي‌خواهي. اينكه خجالت نداره. چيزي كه زياد است صلوات.'


سپس رو به جمع كرد و ادامه داد: 'براي سلامتي بنده! گير نكردن دنده، كمتر شدن خنده، يك صلوات راننده پسند! بفرستيد.'



** مرخصي


قبل از يكي از عمليات ها، حرف‌هاي بچه ها به اينجا رسيده بود كه اگر ما شهيد بشويم چه مي‌شود و چطور بايد بشود.


مثلا يكي كه روزه قضا بر گردنش بود مي‌گفت: 'مگه شما همت كنيد وگرنه من اينقدر پول ندارم كسي را اجير كنم.'


بحث حلاليت طلبيدن و حرف هاي شوخي و جدي مطرح شده بود تا اينكه معاون گردان هم به حرف آمد و گفت: 'من اگر شهيد شدم فقط غصه 35 روز مرخصيم را مي‌خورم كه نرفتم...' و هنوز كلامش به آخر نرسيده بود كه يكي پريد وسط و گفت: 'قربون دستت، بنويس بدهند به من!'



** افضل الساعات


داخل‌ چادر، همه‌ بچه‌ها جمع‌ بودند. مي‌گفتند و مي‌خنديدند. هر كسي‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ و به‌ نحوي‌ بچه‌ها را شاد مي‌كرد.


فقط‌ يكي‌ از بچه‌ها به‌ قول ‌معروف‌ رفته‌ بود تو لاك‌ خودش‌! ساكت‌ گوشه‌اي‌ به‌ كوله‌ پشتي‌ اش‌ تكيه‌ داده‌ بود و حالتي‌ فكورانه به‌ خود گرفته‌ بود.


گويي‌ در بحر تفكر غرق‌ شده‌ بود!


هركس‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ و او را آماج‌ كنايه‌ها و شوخي‌هاي‌ خود قرار مي‌داد! اما او بي‌خيال‌ از آنچه مي‌گفتيم‌، نشسته‌ بود.


يكباره‌ رو به‌ جمع‌ كرد و گفت‌: 'شوخي‌ بسه‌! اگه‌ خيلي‌ حال‌ دارين‌ به‌ سووال‌ من‌ جواب‌ بدين‌.' همه‌ بچه ها تعجب كردند كه از آن‌ آدم‌ ساكت،‌ اين‌ نوع‌ صحبت‌ كردن‌ بعيد بود.


بعد هم گفت: 'به هر كسي‌ كه جواب‌ درست‌ بده‌ جايزه‌ مي‌دم‌.'


بچه‌ها هنوز گيج‌ بودند و به‌ هم‌ نگاه‌ مي‌كردند كه گفت: 'آقايون‌ افضل‌ الساعات‌ (بهترين‌ ساعت ها) كدام‌ است‌؟'


پچ‌ پچ‌ بچه‌ها بلند شد.


به‌ هم‌ نگاه‌ مي‌كردند.


سووال‌ خيلي‌ جدي‌ بود.


يكي‌ از بچه‌ها گفت‌: 'قبل‌ از اذان‌، دل‌ نيمه‌ شب‌، براي‌ نماز شب‌ و او با لبخندي گفت: 'اشتباه‌ فرمودين‌.'


ديگري گفت: 'به‌ نظر من‌ اذان‌ صبح‌ وقت‌ نماز.'


و هر كدام‌ از بچه ها ساعتي‌ خاص‌ را براساس‌ ادراكات‌، اطلاعات‌ و برداشت‌هاي‌ خود گفتند اما هيچكدام صحيح نبود.


نيم‌ ساعتي‌ از شروع‌ بحث‌ گذشته‌ بود و هر كسي‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ و جواب‌ او همچنان‌ 'نه‌' بود.


در پايان او با لبخندي‌ زيبا گفت‌: 'از نظر بنده‌ بهترين‌ ساعت ها، ساعتي‌ است‌ كه‌ ساخت‌ وطن‌ باشد و دست‌ 'كوارتز'، 'سيتي‌ زن‌' و 'سيكو پنج'‌ رو از پشت‌ ببنده‌! و بعد هم با خنده‌ از جا بلند شد و رفت‌ تا خودش‌ را براي‌ نماز ظهر آماده‌ كند.


منبع: كتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعي ها) نوشته سيد مهدي فهيمي

    حمید.bmp

 

 

شنبه 13 فروردین 1390  7:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها