0

مسلم بن عقيل بن أبيطالب(ع)

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

مسلم بن عقيل بن أبيطالب(ع)




مسلم بن عقيل بن أبيطالب(ع)

«‌از آن زمان كه وارد كوفه شده ام، هفتصد درهم قرض گرفته ام، لذا زره مرا بفروش و بدهي ام را بپرداز و پيكر بي جانم را از ابن زياد بستان و به خاك بسپار و كسي را نزد حسين(ع) اعزام نما كه او را از آمدن منصرف سازد؛ زيرا من طي نامه اي بدان حضرت نوشته ام كه مردم با او هستند و به اعتقاد من وي رهسپار اين ديار شده است».
مادر آن بزرگوار كنيزي به نام «عليّه»بود كه عقيل وي را از شام خريداري كرد.
مدائني روايت كرده و گفته است: روزي معاوية بن ابوسفيان به عقيل بن أبيطالب گفت: آيا خواسته‌اي نداري تا آن را برآورده سازم؟
عقيل گفت: دارم،‌ كنيزكي بر من عرضه گرديده ولي صاحبانش آن را كمتر از چهل هزار درهم نمي‌فروشند. معاويه دوست داشت با عقيل مزاح كند لذا گفت: تو كه نابينايي، كنيزك چهل هزار درهمي را براي چه مي خواهي، به كنيزك چهل درهمي اكتفا كن!
عقيل در پاسخ گفت: مي خواهم او را به ازدواج خويش درآورم و فرزندي از او برايم متولد شود كه هرگاه او را خشمگين ساختي تو را با شمشير گردن بزند.
معاويه خنديد و گفت: ابو يزيد! با تو مزاح كرديم، بدين ترتيب، معاويه فرمان داد كنيزكي را كه مسلم از او متولد شد براي عقيل خريداري كردند،‌ پس از درگذشت پدر، چند سالي كه از عمر شريف مسلم گذشت به معاويه گفت: من در فلان منطقة مدينه زميني دارم و آن را به صد هزار درهم خريداري كرده ام، دوست دارم آن را به تو بفروشم و بهايش را به من بپردازي.
معاويه فرمان داد زمين را از او گرفتند و بهاي آن را به وي پرداخت. اين خبر به امام حسين(ع) رسيد، طي نامه اي به معاويه نوشت:
« اما بعد.... فانّك غررتَ غلاماً‌ مِن بني هاشم، فابتعتَ منه أرضاً لا يملِكُها،‌فاقبِض منه ما دفعتَهُ‌ إليه، واردُد إلينا أرضَنا».
اما بعد.... تو، نوجواني از بني هاشم را فريب داده و زميني را كه وي مالك آن نبوده از او خريداري كرده اي، اكنون آن چه را به او داده اي باز پس بگير و زمين ما را به ما برگردان».
معاويه،‌ مسلم را خواست و نامة حسين(ع) را برايش خواند و به او گفت: پول هاي ما را برگردان و زمينت را بگير، تو چيزي را كه مالك آن نبوده اي فروخته اي.
مسلم گفت: جز گردن زدن تو چاره اي نيست. معاويه از خنده پُشتك مي زد و پاهايش را به زمين مي كوبيد و به مسلم مي گفت:‌پسرم! به خدا سوگند! اين همان سخني است كه پدرت وقتي مادر تو را برايش خريداري كردم به من گفت: سپس معاويه طي نامه اي به امام حسين(ع) نوشت:‌ من زمين شما را بازپس دادم و پولي را كه مسلم گرفته بود به خودش واگذار كردم.
ابو مِخنَف و ديگران روايت كرده اند،‌ وقتي مردم كوفه به حسين(ع) نامه نوشتند، امام(ع) مسلم را خواست و او را به اتفاق قيس بن مُسهّر و عبدالرحمان بن عبدالله و جمعي از فرستادگانِ‌ مردم آن سامان، به كوفه اعزام كرد و به وي دستور داد تقواي الهي را رعايت نمايند و برنامة كاري خويش را نهان دارد و نسبت به مردم مهرباني نشان دهد،‌ اگر اتحاد و يكپارچگي مردم را ملاحظه نمود، به سرعت حضرت را در جريان قرار دهد. امام(ع) درنامه اي خطاب به مردم چنين مرقوم فرمود:
« اما بعد: فقد اَرسلتُ‌ إليكم أخي و ابن عَمّي وثِقَتي مِن أهل بيتي مسلمَ بن عقيل و أمرتُهُ‌ ان يكتبَ لي إن رآكم مجتمعين، فلعَمري ما الإمام إلاّ من قام بالحق».
« اما بعد: برادر و پسر عمو و فرد مورد اعتماد خاندانم؛ مسلم بن عقيل را به سوي شما فرستادم و به او فرمان دادم اگر شما را متّحد و يكپارچه يافت، برايم نامه بفرستد، به جان خودم سوگند! پيشوا كسي است كه به حق و عدالت رفتار نمايد» و نظير اين سخنان.
حضرت مسلم(ع) در اواخر ماه مبارك رمضان،‌ مكه را به قصد مدينه ترك گفت و وارد مدينه كه شد در مسجد رسول خدا(ص) نماز به جا آورد و با خانوادة خويش خداحافظي كرد و دو راهنما از قبيلة قيس، اَجير نمود كه هر دو،‌ راه را گم كردند و ديري نپاييد كه از شدت تشنگي جان باختند.
مسلم و همراهانش ادامة مسير داده تا به آب رسيدند،‌ آن دو راهنما راه را بدو نشان دادند، مسلم از منطقة «مضيق» در حومة «خبت» نامه اي بدين مضمون توسط قيس بن مُسهّر بن امام حسين(ع) نوشت:« اما بعد: من به اتفاق دو تن راهنما از مدينه خارج شدم،‌ راهنمايان راه را گم كرده و تشنگي بر آن ها چيره شد و طولي نكشيد در اثر تشنگي جان سپردند، در طي مسير به آبي رسيديم، ولي نَفَسمان به شماره افتاده بود و من اين قضيه را به فال بد گرفتم».
امام حسين(ع) در پاسخ وي مرقوم فرمود: « اما بعد:‌ فقد خشيتُ أن يكون حَملُك علي هذا غير ما تَذكر، فامِض لوجهكَ الذي وجّهتُك له، و السلام».
« من بيم آن دارم آن چه تو را به اين امر وادشته چيزي غير از اين باشد كه بيان مي كني،‌ اكنون سفر خود را براي انجام مأموريتي كه به تو سپرده ام ادامه بده،‌ والسلام».
مسلم(ع) مسير خويش را ادامه داد تا به منطقة چاه هاي آب متعلق به قبيلة طيء،‌ رسيد، در آن جا فرود آمد و سپس از آن جا حركت نمود. ناگهان چشمش به مردي شكارچي افتاد كه آهويي شكار كرده و آن را از پا درآورده است،‌ مسلم با خود گفت: ان شاء الله دشمن ما به هلاكت خواهد رسيد.
آن بزرگوار هم چنان راه مي پيمود تا وارد كوفه شد و درخانة مختار بن ابوعبيده فرود آمد.
شيعيان به حضور او باريافته و گرد هم آمدند،‌ حضرت مسلم(ع) نامه اي را كه امام حسين(ع) در پاسخ نامة كوفيان مرقوم نموده بود،‌ برايشان قرائت كرد، مردم به گريه افتادند و سخنوران آنان از جمله «عابس شاكري و حبيب اسدي»، در حضور وي سخنراني كردند.
اين خبر به نعمان بن بشير انصاري ـ فرمانرواي يزيد در كوفه ـ رسيد، وي با لحني ملايمت آميز با مردم سخن گفت و آنان را تهديد كرد.
عبدالله بن مسلم بن سعيد حَضرمي، هم پيمانِ بني اميّه بپا خاست و نعمان را مورد نكوهش قرارداد و بيرون رفت و به اتفاق عُمارة بن عُقبه، طي نامه اي به يزيد، ماجراي نعمان را به اطلاع وي رساندند و او را در ادارة امور، فردي ناتوان و يا كسي كه خود را به ضعف و ناتواني مي زند،‌ معرفي كردند.
مردم به بيعت با مسلم پرداختند تا آن جا كه نام بالغ بر هيجده هزارتن در دفتر ثبت شد. مسلم اين ماجرا را طي نامه اي توسط «عباس بن ابي شبيب شاكري» به امام حسين(ع) گزارش داد و از او درخواست كرد به جهت اشتياق مردم، شتابان رهسپار آن سامان گردد.
زماني كه اين خبر به يزيد رسيد با نزديكانش پيرامون فرمانروايي كوفه به مشورت نشست. «سرجون» غلام معاويه، عبيدالله بن زياد را براي اين كار پيشنهاد كرد و سفارش معاويه را دربارة او به يزيد گوشزد نمود و يزيد،‌ عبيدالله را سِمَتِ فرمانروايي داد و طي فرماني، فرمانروايي دو شهر(كوفه و بصره) را به وي واگذار نمود و آن را توسط «مسلم بن عمرو باهلي» نزد او فرستاد و مسلم روانة بصره شد و بدان شهر رسيد.
امام حسين(ع) نيز نامه اي توسط غلامِ‌ خود، سليمان به مردم بصره مرقوم فرموده بود كه عبيدالله او را به دار آويخت و مردم را تهديد كرد و برادرش عثمان را بر بصره گمارد و خود،‌ راهي كوفه گرديد و «شريك بن أعور و مسلم بن عمرو» و گروهي از درباريانش وي را همراهي كرده و به راه خود ادامه دادند. شريك كه خود را به بيماري زده بود،‌ در بين راه، خود را به زمين مي انداخت تا عبيدالله به واسطة او درنگ و توقف كند،‌ شايد امام حسين(ع) جلوتر از آن ها به كوفه برسد و نتواند مردم را به اطاعتِ‌ خود درآورد،‌ ولي آن گونه كه شريك انديشيده بود،‌ اتفاق نيفتاد زيرا هنوز امام حسين(ع) از مكه خارج نشده بود و هر چه شريك، خود را به زمين انداخت، عبيدالله توجّهي به وي نكرد، و قبل از همراهانش وارد كوفه شد.
مردم گمان كردند وي،‌ امام حسين است؛ زيرا عبيدالله با لباسي شبيه لباس آن حضرت به تن و چهرة خود را پوشانده بود، وارد كاخ شد. نعمان تصور كرد حسين(ع) است و مردم بدو مي گفتند: فرزند رسول خدا! خوش آمدي و در پي او راه افتادند.
نعمان، درِ كاخ را بست، عبيدالله بر او بانگ زد:‌در را باز كن. نعمان صداي او را شناخت و در را گشود و مردم با شناختن صداي عبيدالله بازگشته و پراكنده شدند.
مسلم،‌شب را با مردمي كه اطرافش بودند،‌ سپري كرد. روز بعد، شريك وارد كوفه و به خانة هاني بن عروه وارد شد، مسلم به ديدار او رفته و از وي عيادت نمود.
شريك به مسلم گفت: اگر عبيدالله به عيادت من آيد حاضري او را بكُشي؟ مسلم گفت: آري و نزد هاني ماند. فرداي آن روز عبيدالله يكي از هواداران خود را به عنوان جاسوس براي اطلاع يافتن از وضعيت مسلم اعزام كرد. عبيدالله به عيادت شريك بن اعور رفت ولي مسلم از كشتن او خودداري كرد،‌ تا اين كه عبيدالله از اشارت شريك پي برد كه نقشه اي در كار است، از اين رو، ازجابرخاست.
ديري نپاييد كه شريك دنيا را وداع گفت. جاسوس به عبيدالله خبر داد كه مسلم درخانة هاني به سر مي برد، از اين رو، كسي را نزد هاني فرستاد و او را آورده و به زندان افكند. مسلم ياران خود را گرد آورد، پرچم قبيلة كِنده و ربيعه را به عمروبن عزيز كِندي سپرد و فرمود: با سواره نظام پيشاپيش من در حركت باش و مسلم بن عوسجه را با پرچمي، بر تيرة مَذحِج و أسد مسؤوليت داد و فرمود: به همراه پياده نظام حركت كن و پرچم تيرة تميم و هَمدان را به ابو ثُمامة صائدي داد و عباس بن جعدة جدلي را با پرچمي بر تيرة مدينه گماشت و سپس به سمت دارالاماره به حركت درآمد و آن را محاصره كردند به گونه اي كه عبيدالله دستور داد در دارالاماره را ببندند.
بزرگانِ كوفه از بام دارالاماره مردم را با تشويق و تهديد از اطراف مسلم پراكنده مي ساختند، به نحوي كه شبانگاه، همة آن جمعيّت از پيرامون مسلم متفّرق شدند شَبَث بن رِبعي، قَعقاعبن شور ذهلي، حجّار بن ابجر عِجلي و شمر بن ذي الجوشن كلابي، مردم را به دست برداشتن از مسلم وا مي داشتند و كُثير بن شهاب بن حصين حارثي به همراه گروهي،‌ براي دستگيري هواداران مسلم به راه افتاد و جمعي از آنان را دستگير نمود و عبيدالله آن ها را به زندان افكند.
سپس مسلم به تنهايي از مسجد بيرون رفت و نمي دانست به كدام سو برود! به درِ خانة پيره زني به نام «طَوعه» گذارش افتاد كه قبلاً همسر اشعثبن قيس بود و پس از او اُسيد حَضرمي وي را به ازدواج خويش درآورده بود و از او فرزندي به نام «بلال» داشت و اُسيد نيز از دنيا رفته بود. مسلم از آن پيره زن درخواست آب نمود، وي به مسلم آب داد و نوشيد و سپس همان جا ايستاد. پيره‌زن از او پرسيد: براي چه ايستاده اي؟ مسلم از او خواست وي را به ميهماني بپذيرد و زن نيز پذيرفت و او را شناخت و در اتاقي از منزل خويش مخفي ساخت.
بلال از رفت و آمد فراوان مادر به آن اتاق، به ترديد افتاد، ماجرا را از مادر جويا شد، مادرش به وي اطلاع نداد.
او را سوگند داد و مادر ناگزير قضيه را برايش بازگو كرد. بلال بامدادان راهي دارالاماره شد،‌ ديد ابن زياد و جمعي از سرانِ قوم در انديشة جستجوي مسلم اند، وي قضيه را آرام به محمد بن اشعث خبر داد. ابن زياد از محمد اشعث پرسيد: به تو چه گفت: محمد وي را درجريان قرار داد. عبيدالله با چوب دستي كه دركنار او بود به محمد اشاره اي كرد و بدو گفت: بپا خيز و هم اكنون مسلم را نزد من بياور.
محمد بن اشعث به اتفاق عمرو بن عبيدالله بن عباس سلمي، با گروهي از قبيلة قيس، حركت كردند تا بدان خانه رسيدند. مسلم، صداي سُمّ اسبان را كه شنيد، شمشير كشيد و از خانه بيرون آمد و با آنان به شدت درگير شد. وي دلاور مردي بود كه مي توانست مردي را از زمين برگيرد و به پُشت بام پرتاب كند. سپاهيان مقادير زيادي نَي خشك به آتش كشيده و آن ها را به سوي مسلم پرتاب مي كردند و وي را از پشت بام ها آماج سنگ قرار مي دادند،‌ ولي او هم چنان ميان آن جمعيت شمشير گذاشته بود و در حين نبرد با اشعاري حماسي چنين مي گفت:
أقستُ لا اُقتلَ الاّ حُرّاً * وإن رأيتُ‌ الموتَ شيئاً نكراً
كل امرئ يوماً ملاقِ شَرّاً * او يَخلُط الباردَ‌ سُخناً مرّاً
رد شعاع النفس فاستقرّا * أخاف أن اُكذبُ أو اُغرّا
يعني: سوگند خورده ام آزادانه كشته شوم، هر چند مرگ در نظرم چيز ناپسندي درآيد. هر فردي ناگزير، به ناگواريهاي زندگي برخورد مي كند و يا چيزي سرد با گرم و تلخ آميخته مي شود. اكنون كه افكار پريشان نَفس آسوده گشت، بيم آن دارم كه به من دروغ گويند و يا فريبم دهند.
آن گاه مسلم، با بُكير بن حمران اَحمري در آويخت و هر يك بر ديگري ضرباتي وارد ساختند،‌ بُكير شمشير را بر دهان مسلم فرود آورد و لب بالاي آن بزرگوار را شكافت و به لب پايين رسيد و دندان هاي پيشين وي شكست و مسلم ضربت محكمي بر سر او نواخت و ضربت دوم را بر كتفش فرود آورد كه چيزي نمانده بود آن را شكافته و به بدن فرو رود كه همراهانش او را از دست مسلم نجات دادند و مسلم اشعار خود را تكرار مي كرد.
محمد بن اشعث به مسلم گفت: اي جوان! تو در اماني خود را به كشتن مده،‌ به تو دروغ گفته نمي‌‌شود و از درِ حيله و نيرنگ با تو در نمي آيند،‌ اينان عموزاده هاي تواند نه قاتلان و ضاربان تو.
وقتي مسلم احساس كرد در اثر باران سنگ از پا درآمده،‌ و آن همه نَي را آتش زده و بر سر او ريخته اند و صدمة زيادي بدو رسانده اند،‌ به ديوار آن خانه تكيه زد.
محمد بن اشعث، پيوسته امان نامه را بر او عرضه مي كرد و به وي نزديك مي شد.
مسلم فرمود: آيا واقعاً من در امانم؟
محمد گفت: آري و مردم نيز فرياد زدند تو در اماني؛‌ جز عمرو بن عبيدالله بن عباس سلمي كه گفت: من به هيچ يك از طرفين كاري ندارم، لذا از آن جمع فاصله گرفت.
مسلم فرمود: اگر به من امان نداده بوديد، دست در دست شما نمي نهادم و سپس استري آوردند و حضرت را بر آن سوار كرده و پيرامونش حلقه زدند و شمشيرش را از گردنش باز كردند. گويي مسلم(ع) از زندگي خويش نوميد گشته بود،‌ اشك از چشمانش جاري شد و فرمود: « اين آغاز خيانت ورزي است».
محمد اشعث گفت: اميدوارم نگران نباشي.
مسلم فرمود: « اين تنها يك آرزوست، پس امان تان چه شد؟ إنا لله و إنا إليه راجعون» و گريست.
عمرو سلمي بدو گفت: كسي كه در پي خواسته اي چون خواستة تو است، هرگاه مشكلي نظير مشكل تو برايش پيش آيد،‌ نبايد گريه كند.
مسلم فرمود:«‌ به خدا سوگند! من براي خود گريه نمي كنم و براي كشته شدنم نوحه سرايي نمي‌نمايم هر چند لحظه اي علاقه مند به نابودي آن نباشم، ولي براي خاندانم كه به سوي من مي‌آيند،‌گريانم، براي حسين و خاندانش گريه مي كنم».
سپس به محمد بن اشعث فرمود:«‌اي بندة خدا! من بر اين اعتقادم كه تواز امان دادنِ‌ من عاجز و ناتوان خواهي شد، آيا قادر هستي يك كار نيك و پسنديده انجام دهي؟ آيا مي تواني فردي از ناحية خود اعزام كني تا از زبان من، حسين(ع) را در جريان امر قرار دهد،‌ چرا كه مي دانم آن حضرت امروز يا فردا به همراه خانواده اش به سوي شما حركت خواهد كرد، تو مي داني كه براي اين قضيه تا چه پايه ناراحتم.
پيكِ تو به حسين بگويد: مسلم كه خود در دست سپاه دشمن اسير است و مشخص نيست تا شب زنده بماند،‌ مرا نزد شما فرستاده و مي گويد: با خانواده ات برگرد و مردم كوفه تو را نفريبند،‌ اينان همان ياران پدر تو بودند كه آرزو مي كرد با مُردن، يا كشته شدن، از شرّ آن ها رهايي يابد،‌ به راستي مردم كوفه به من و تو دروغ گفتند و انسان دروغگو استقلال رأي ندارد».
محمد گفت: به خدا سوگند! اين كار را انجام مي دهم و به ابن زياد اعلان خواهم كرد كه تو را امان داده ام.
جعفر بن حذيفة طايي مي گويد: محمد اشعث، اياس بن عتل طايي را از قبيلة مالك بن عمرو بن ثمامه، با زاد و توشة راه و تأمين خانوادة او، خدمت امام حسين(ع) اعزام نمود و او در بيست و ششم ذيحجه در منطقة زبالهبه آن حضرت رسيد. عبيدالله بن زياد فرماندة گارد خود حصين بن تميم تميمي را با دو هزار سواره نظام اعزام داشت و منطقة طف را به محاصره درآوردند و ديده‌بان‌ها را سازمان دهي كرد و از ورود و خروج افراد جلوگيري به عمل آورد و همه را به يك خط كرد و اين تنها فرصت براي خروج اياس تلقي مي شد.
ابو مِخنَف مي گويد: سپس محمد بن اشعث،‌ مسلم را به درِ ورودي دارالاماره آورد،‌ اجازة ورود خواست، بدو اجازه داده شد و عبيدالله را در جريان كار مسلم و ضربتي كه توسط ابن بُكَير خورده بود، قرار داد. وي گفت: بُكَير از رحمت خدا دور باد. آن گاه ابن شعث به وي اطلاع داد كه مسلم را امان داده است.
عبيدالله گفت: ما تو را نفرستاده بوديم او را امان دهي، بلكه اعزام كرده بوديم وي را نزد ما بياوري. محمد ساكت شد. مسلم با كامي تشنه به درِ دارالاماره رسيد، عدّه اي از جمله عُمارة بن عقبة بن ابي مُعيط، عمرو بن حُريث، مسلم بن عمرو باهلي و كُثير بن شهاب، درِ دارالاماره در انتظار اجازة ورود بودند و مسلم آن گاه كه كوزة كوچك آبي كنارِ در مشاهده كرد، تقاضاي آب نمود.
مسلم باهلي گفت: مي بيني چه آب خنكي است؟!‌ نه به خدا سوگند! حتي يك قطره از آن نخواهي نوشيد تا از آب داغ دوزخ بنوشي! مسلم بدو فرمود:« واي بر تو! تو كيستي؟».
گفت: من كسي هستم كه وقتي تو به انكار حق پرداختي، من آن را شناختم، و آنگاه كه در حق پيشوايت خيانت كردي، من سخنان او را پذيرفتم و زماني كه تو از او نافرماني كردي، من از او فرمان بردم، من مسلم بن عمروباهلي ام.
مسلم(ع) فرمود:« مادرت به عزايت بنشيند! چه اندازه جفاكار و بدسرشت و سنگدل و خشني؟! پسر باهله! تو به آب داغ دوزخ و ماندگاري در آتش جهنم از من سزاوارتري»، سپس به ديوار تكيه داد و نشست.
عمروبن حُريث، غلام خويش سليمان را فرستاد و برايش كوزة آبي آورد،‌ عُماره نيز چنين كرد و غلامش قيس، كوزه اي را كه با دستمالي سرآن بسته شده بود حاضر نمود و براي مسلم آب درجامي ريخت و مسلم آن را گرفت و هر بار خواست ازآن بنوشد،‌ جام از خون دهان حضرت رنگين شد تا اينكه بار سوم داندان هاي مبارك پيشين وي در جام ريخت و فرمود:« خدا را سپاس مي گويم؛ اگر اين آب نصيب من بود، آن را نوشيده بودم».
آن گاه مسلم را وارد دارالاماره كردند. وي به عبيدالله به عنوان اميرالمؤمنين سلام نكرد، يكي از مأمورين به وي اعتراض نمود.
عبيدالله گفت: او را به خود واگذار، وي كشته خواهد شد.
مسلم به عبيدالله پاسخ داد: «آيا چنين است؟».
گفت: آري!
مسلم فرمود: « پس به من فرصت ده تا به برخي از خويشانم وصيّت نمايم». آن گاه نگاهي به اطرافيان عبيدالله كرد، ميان آن ها چشمش به «عمر سعد» افتاد و بدو فرمود: اي عمر! ميان من و تو خويشاوندي وجود دارد و از تو درخواستي دارم و بر تو لازم است خواستة پنهاني مرا برآوري. عمرسعد به اتفاق مسلم بپاخاست و در نشست كه ابن زياد او را مي ديد و به سخنان مسلم گوش فرا داد؛ مسلم بدو سفارش كرد و گفت:
«‌از آن زمان كه وارد كوفه شده ام، هفتصد درهم قرض گرفته ام، لذا زره مرا بفروش و بدهي ام را بپرداز و پيكر بي جانم را از ابن زياد بستان و به خاك بسپار و كسي را نزد حسين(ع) اعزام نما كه او را از آمدن منصرف سازد؛ زيرا من طي نامه اي بدان حضرت نوشته ام كه مردم با او هستند و به اعتقاد من وي رهسپار اين ديار شده است».
عمرسعد به ابن زياد گفت:‌آيا مي داني به من چه گفت؟ چنين و چنان سفارش كرد.
ابن زياد به مسلم گفت: شخص امانت دار هيچ گاه به تو خيانت نمي كند،‌ ولي تو خائني را امين قراردادي [اي ابن اشعث] اموال مسلم،‌ مربوط به خودت با آن هر چه خواستي انجام بده و هرگاه ما او را كشتيم در مورد جنازه اش هر كاري انجام دهند براي ما تفاوتي ندارد و يا گفت: وساطت تو را در مورد جنازة وي نمي پذيريم؛ زيرا او از نظر ما شايستة اين كار نيست؛ چون با ما مبارزه كرده و قصد براندازي ما را داشته است و حسين اگر به ما كاري نداشته باشد،‌ با او كاري نداريم و اگر با ما سَرِ ستيز داشته باشد، دست از او برنخواهيم داشت و سپس به مسلم گفت:
اي پسر عقيل!‌مردم،‌ متحد و يكپارچه بودند چرا به سوي آنان آمدي تا آن ها را پراكنده سازي و ميان برخي با بعضي ديگر دشمني ايجاد كني؟
مسلم فرمود:« من هرگز! براي چنين كاري بدين جا نيامده ام،‌ ولي مردم اين شهر مدعي شدند كه پدرت،‌ برگزيدگان و خوبان آنان را كشته و خونشان را به زمين ريخته و با آنان چون كسري و قيصر رفتار كرده است و ما نزدشان آمديم تا مردم را به عدالت فرمان داده و آنان را جهت عمل به دستورات كتاب الهي،‌ فرا بخوانيم».
عبيدالله با عتاب به مسلم گفت: فاسق! تو را چه كار به اين كارها؟ آن زمان كه تو در مدينه شراب مي نوشيدي،‌ مگر ما ميان اين مردم به عدل و انصاف عمل نمي كرديم؟!
مسلم فرمود: « من شراب مي نوشم؟! به خدا سوگند! خدا آگاه است كه تو دروغ مي بافي و بدون علم و آگاهي سخن بر زبان مي راني،‌ من آن گونه كه تو مي گويي نيستم، سزاوارتر از من به نوشيدن شراب كسي است كه دستش به خون مسلمانان آغشته است و انسان هايي را كه خداوند كشتن آن ها را حرام دانسته،‌ بدون هيچ جُرمي به قتل مي رساند و خون هاي محترم را بر زمين مي ريزد و از سر خشم و عدالت و بدگماني، مردم را از دم تيغ مي گذراند و خود به لهو لعب مشغول است و گويي كاري انجام نداده است».
ابن زياد به او گفت: فاسق! تو آرزوي[ خلافت] در دل داشتي كه خداوند تو را بدان نرساند و شايستة آن ندانست.
مسلم در پاسخ وي گفت: «ابن زياد! چه كسي شايستة آن است؟».
عبيدالله گفت: اميرالمؤمنين يزيد!!.
مسلم فرمود: «خدا را سپاس! ما به داوري خدا بين خود و شما راضي هستيم».
عبيدالله گفت: گويي به گمانت شما در آن [خلافت] حقي داريد؟
مسلم پاسخ داد: «گمان نيست،‌ بلكه يقين داريم».
عبيدالله گفت: اگر تو را به گونه اي كه در اسلام بي سابقه باشد نكشم، خدا مرا بكشد!
مسلم فرمود:« تو از همه به بدعت گذاري در دين سزاوارتري و از كشتار دردناك و از انجام عمل زشت مُثله و بدرفتاري و نكوهش مردم در صورت غلبه بر آن ها، بر همه پيشي داري».
ابن زياد به اهانت و ناسزاگويي مسلم، علي، حسين و عقيل(ع) پرداخت و مسلم از او رو گرداند و سكوت كرد.
ابن زياد گفت: او را بالاي دارالاماره ببريد و بُكَير بن حمران احمري را كه توسط مسلم زخمي شده فرا خوانيد و بالاي قصر ببريد. بُكَير را حاضر كردند و به او دستور داد مسلم را گردن بزن و سر و بدنش را از بالاي دارالاماره به زمين افكنيد.
مسلم بر محمد بن اشعث بانگ زد و فرمود:«‌ بپا خيز و با شمشيرت از من دفاع كن، تو به عهد خود وفا نكردي،‌ به خدا سوگند! اگر امان تو نبود،‌ من تسليم اينان نمي شدم».
محمد از او رو برگرداند و مسلم به تسبيح و ذكر خدا پرداخت و او را تقديس مي نمود و تكبير مي گفت و استغفار مي نمود و به پيامبران الهي و فرشتگان او درود مي فرستاد و عرضه مي داشت:« اللهمّ احكم بينَنا و بينَ‌ قومِ غَرّونا و كَذّبونا و أذَلّونا».
«خدايا! ميان ما و مردمي كه ما را فريب داده و تكذيب كردند وبه خواري و ذلّت ما راضي شدند،‌ داوري فرما».
تمام كساني كه بالاي دارالاماره وجود داشتند،‌ نظاره گر وي بودند، مسلم گردن زده شد و سر و پيكرش را به زمين افكندند و بُكَير پايين آمد.
ابن زياد به او گفت: مسلم هنگام كشته شدن چه مي گفت؟ وي گفت: مسلم ذكر مي گفت و استغفار مي نمود،‌ وقتي به او نزديك شدم گفتم: خدا را سپاس كه انتقام مرا از تو ستاند و بر او ضربتي زدم كه كارگر نيفتاد. مسلم به من گفت: «اي برده! آيا خراشي كه بر بدن من وارد ساختي، عوض خونت به شمار مي آيد؟!».
ابن زياد با شگفتي گفت: هنگام كشته شدن و گردن فرازي؟!
سپس پرسيد: بعد چه كردي؟ گفت: با ضربت دوم او را به قتل رساندم.
آن گاه ابن زياد به قتل و كشتن هاني و گروهي از زندانيان، فرمان داد و پيكر مسلم و هاني را به دو ريسمان بستند و ميان بازارها كشيدند.
حضرت مسلم(ع) روز هشتم ذيحجه مصادف با روز حركت امام حسين(ع) از مكه، به شهادت رسيد.
ابو مِخنَف مي گويد: عبدالله بن سُليم و مُذرّي بن مُشمَعِل اسدي،‌روايت كرده و گفته اند: آنگاه كه مراسم حج خود را به جا آورديم و سعي داشتيم به هر نحو ممكن خود را در مسير راه به حسين(ع) برسانيم تا ببينيم سرنوشت او به كجا مي انجامد،‌ با دو شتر به سرعت حركت كرديم تا در منطقة «زرود»به حضرت رسيديم، زماني كه به آن بزرگوار نزديك شديم، مردي را ديديم از كوفه مي آيد،‌ وي با ديدن امام حسين(ع) تغيير مسير داد،‌ اين دو تن مي گويند:‌امام توقّفي نمود، گويي مي خواست از آن مرد چيزي بپرسد، ولي منصرف شد و راه افتاد.
دوستم به من گفت: به نزد آن مرد برويم و دربارة اوضاع كوفه از او پرسشي نماييم. حركت كرديم و به او رسيده و سلام كرديم و خويش را معرفي نموديم. ديديم وي بُكَير بن مَثعَبة اسدي است. اوضاع كوفه را از او جويا شديم.
گفت:‌ وقتي من از كوفه خارج شدم ديدم هاني و مسلم را به شهادت رسانده اند و جنازه هاي آن دو را در بازار مي كشاندند. از او جدا شدم و خدمت امام حسين(ع) رسيديم، بر آن حضرت سلام كرده و با او همراه شديم،‌ تا اينكه شبانگاه به ثعلبيه رسيديم و وارد آن منطقه شديم و به حضرت عرضه داشتيم: خداوند شما را مشمول رحمت خويش قرار دهد،‌ حامل خبري بوديم، اگر مايل باشيد شما را آشكارا در جريان قرار مي دهيم وگرنه پنهاني به عرض تان خواهيم رساند.
حضرت نگاهي به يارانش انداخت و فرمود:« من چيزي را از اينان نهان ندارم».
عرض كرديم: سواري كه ديروز به شما برخورد،‌ به ياد داريد؟
فرمود:«‌ آري! قصد داشتم از او مطلبي بپرسم».
عرض كرديم: خبري را كه او داشت برايتان آورده ايم، ما عوض شما اوضاع را از او جويا شديم، وي مردي از قبيلة اسد و از ماست،‌ انساني صاحب نظر و راستگو و داراي فضل و خِرَد است، او اوضاع كوفه را چنين و چنان توصيف كرد.
حضرت كلمة استرجاع ‍‍‍] إنا لله و إنا إليه راجعون] بر زبان جاري ساخت و چند بار فرمود:« خداوند آن دو را مشمول رحمت خويش گرداند».
عرض كرديم:‌ شما را به خدا سوگند مي دهيم به خاطر خود و خاندانت از اين سفر منصرف شويد؛ زيرا شما در كوفه، يار و ياوري نداريد، بلكه از آن بيم داريم كه بر ضد شما بشورند.
فرزندان عقيل كه امام را همراهي مي كردند با اعتراض گفتند: ما تا انتقام خود را از دشمن نگيريم دست بر نخواهيم داشت.
حسين(ع) رو به ما كرد و فرمود: « لا خيرَ‌ في عيشٍ بعدَ‌ هؤلاء؛ پس از اينان زندگي ارزشي ندارد».
پي برديم كه حضرت مصمّم بر ادامة مسير است. بدو عرضه داشتيم: خداوند خير را به ارمغانتان آوَرَد. آن بزرگوار در حق ما دعا كرد و يارانش به حضرت عرض كردند: به خدا سوگند! شما با مسلم تفاوت داري،‌ اگر وارد كوفه شوي، مردم زودتر به تو خواهند پيوست.
سيره نويسان آورده اند: هنگامي كه امام حسين(ع) وارد منطقة «زباله»شد،‌ نامه اي را كه از هواداران خود در كوفه به دست وي رسيده بود،‌ خارج ساخت و به ياران خود فرمود:
«اما بعد: فقد أتانا خَبرٌ فَظيع إنّه قُتل مسلمٌ و هانيُ و عبدالله بن يُقطُر و قد خَذلنا شيعتُنا،‌ فمن أحبّ‌ منكم الإنصراف،‌ فينصَرِف ليس عليه منّا ذِمامٌ،‌ فتفَرّقَ الناس عنه يميناً و شمالاً إلاّ صفوتُه».
«اما بعد : هم اكنون خبر دردناكي دريافت نموديم كه مُسلم و هاني و عبدالله يقطُر به شهادت رسيده‌اند و شيعيانمان دست از ياري ما برداشته اند،‌ هر يك از شما دوست دارد مي تواند برگردد و ما بيعت خود را از آنان برداشته ايم. همة مردم به جز ياران خاص آن حضرت،‌ به اين سو و آن سو، پراكنده شدند».
برخي موّرخان نقل كرده اند: زماني كه امام حسين(ع) درمنطقة ثعلبيه بود،‌ از جابرخاشت و به سمت زنان رفت و دختر خردسال مسلم را مورد نوازش قرارداد و دست مبارك خويش را بر سر او مي كشيد، گويي دخترك احساسي در دل داشت، عرض كرد: اين همان كاري است كه پدرم انجام مي داد.
امام حسين(ع) فرمود:« دختركم! من به جاي پدرت»، اين را فرمود و اشك از چشمانش جاري شد و زنان نيز به گريه افتادند.
سيره نگاران گفته اند: ابن زياد پس از شهادت مسلم و هاني، سرهاي مقدس آن ها را همراه هاني بن ابي حيّة وادعي و زبير بن اَروَحتميمي به دربار يزيد فرستاد و مردم جنازه هاي آن بزرگواران را گرفته و دركنار دارالاماره جايي كه امروزه زيارتگاه مردم است،‌ به خاك سپردند و قبر هر كدام جداي از ديگري است.
من شعري را كه سيد باقر بن سيد محمد هندي دربارة آن حضرت سروده،‌ بسيار مي پسندم كه در آن آمده:
سَقَتك دماً يابن عمّ الحسين * مَدامعُ شيعتُك السافحة
و لا برَحَت هاطِلات الدُموع * تُحييك غاديةٌ‌ رائحة
لأنّك لم تَروِ مِن شَربةٍ * ثناياك فيها غَدَت طائحة
رَمَوك من القصر اذ أو ثقوك * فهل سَلُمت فيك مِن جارجة
تُجَرّ بأسواقِهم فِي الحِبال * ألستَ‌ اَميرَهم البارِحة
أتقضي و لم تُبكِك الباكيات * أما لك في المصر من نائحة
لئن تَقض نَحباً فكم في زرود * عَليك العشّيةُ مِن صائحة
يعني: اي پسر عموي حسين! اشك هاي خونين شيعيانت كه در حال ريختن است، تو را سيراب ساخت. اشك هاي فراواني كه جاري است،‌ قبرهايتان را تحيّت مي گويد. چرا كه تو سيراب نگشتي و داندان هايت در ظرف آب قرار گرفت. آن گاه كه تو را دست بسته از بلندي كاخ به زير افكندند،‌ آيا عضوي از اعضايت سالم باقي ماند. با ريسمان،‌ تو را در بازارهايشان به زمين كشيدند،‌ آيا تو تا ديروز سالارشان به شمار نمي آمدي؟.
آيا زماني كه به شهادت رسيدي زنان بر تو گريه و زاري نكردند؟‌در آن شهر فردي كه برايت نوحه‌سرايي كند وجود نداشت؟. اگر به فيض شهادت نايل شدي،‌ در منطقة «زرود»[همراه با حسين] چه اندازه برايت گريه كردند.
و خود در اين باره سروده ام كه:
نَزفَت دموعي ثمّ أسلمنَي الجَوي * لقارعةٍ ما كان فيها بمُسلم
أجيلُ‌ وجوهَ الفكر كيفَ تَخاذلت * بنو مُضَر الحمراء عَن نَصر مُسلم
اما كان في الأرباعشخصٌ بمؤمنٍ * و ما كان في الأحياء حيٌّ بمُسلم
يعني:‌اشكم جاري شد و سپس حزن و اندوه مرا تسليم حادثه اي نمود كه در آن مسلماني وجود نداشت. چهره هاي صاحب انديشه را مي نگرم كه چگونه قريشيان از ياري مسلم دست برداشتند. آيا در قبايل چهارگانة كوفه فردي با ايمان وجود نداشت و يا ميان زندگان يك تن مسلمان زنده نبود.

پی نوشتها :

. در مقاتل الطالبين: ص 86«حلية» و درتاريخ خليفه، ص 145«حلبه» آمده است،‌ در اين خصوص به طبقات كبري:‌4/29 مراجعه شود.
. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد:‌12/ 251.
. طبري، تاريخ:‌3/278؛ ارشاد: 2/39.
. چاه هاي آب مربوط به قبيلة كلب،(معجم البلدان:‌2/343).
. ارشاد: 2/40.
. وي فردي مورد احترام و صاحب آوازه بود و در باب نشستن ضرب المثل شده،‌ از اين رو،‌گفته مي شود: فلاني همنشين قعقاع بن شور است. ماجراي او به اين صورت بوده كه روزي وارد مجلس معاويه شد و جا تنگ بود، فردي از جا برخاست و جايش را به قعقاع داد و نشست و سپس معاويه به او پاداشي داد. قعقاع صدا زد: كسي كه به خاطر من از جايش برخاست چه كسي بود؟ شخصي كه بپاخاسته بود گفت : منم، قعقاع در پاسخ او گفت: پاداشي را كه من به سبب جاي تو بدان نايل شدم، به پاس از جابرخاستنت، به تو اهدا مي كنم.
. ابن حجر گفته است: ابو محمد اشعث بن قيس بن معدي كرب كِندي،‌صحابي در كوفه فرود آمد و در سال 41 در سنّ 63 سالگي از دنيا رفت(ر.ك: تقريب التهذيب:1/80 شمارة 608).
. منطقه اي بين كوفه و مكه، (معجم البلدان، 3، 129).
. طبري، تاريخ:3/ 291.
. منطقه اي بر سر راه حاجيان كوفه بين ثعلبه و خزيميه(معجم البلدان: 3/139).
. طبري،‌تاريخ:3/302؛ارشاد:‌2/73.
. منزلگاهي در مسير مكه به كوفه(معجم البلدان: 3/129).
. ارشاد:2/75.
. محلي در راه مكه.
. ارشاد:2/85.
. به قبايل چهارگانة،‌ كوفه اطلاق مي شود كه عبارت بودند از: مدينه، كِنده، مَذحِج و تميم، قبيلة ربيعه با كِنده، اسد با مذَحِج، همدان با تعميم، هم پيمان بودند و ساير قبايل به اين تيره ها مي پيوستند، از اين رو،‌ گفته شده:‌قبايل چهارگانة كوفه و تيره هاي پنج گانة بصره.

www.radiomaaref.ir

 
 

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

شنبه 13 فروردین 1390  6:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها