اینك یقین كردم
|
اینك یقین كردم
|
محمد بن احمد منصوری ازعموی پدرش نقل می كند كه: روزی نزد متوكل رفتم در حالتی كه مشغول شرب خمر بود، مرا هم دعوت به خوردن كرد، گفتم: من هرگز نخوردهام. گفت: تو با علی بن محمد (العیاذ بالله) می خوری. گفتم: تو نمی دانی كه در دستت چیست؟ این سخنان تنها به تو ضرر می رساند وبرای او زیانی ندارد. این جسارت متوكل را خدمت حضرت عرض نكردم، تا روزی فتح بن خاقان (وزیر متوكل) به من گفت: به متوكل گفتهاند: مالی از قم (برای حضرت هادی) می آید و دستور داده كه من در كمین آن باشم وخبرش را به او برسانم، تو بگو بدانم كه از كدام راه می آید؟ تا من در آن راه بروم. خدمت حضرت رفتم (كه جریان را به عرض مبارك برسانم) دیدم كسی آن جا است كه نمی توانستم حرفی بزنم. حضرت تبسم كرد و فرمود: ای ابو موسی! خیر است، چرا آن پیغام اوّل را نیاوردی؟ (یعنی آن حرفی كه اول متوكل راجع به حضرت گفت ) عرض كردم: سرور من! به ملاحظه تعظیم و اجلال شما. حضرت فرمود: مالامشب وارد می شود و ایشان به آن دست نمی یابند،امشب را اینجا بمان.
ابو موسی گوید: شب را آنجا ماندم وچونامام برای نماز شب برخواست در ركوع سلام داد ونماز را قطع كرد و فرمود: آن مردی كه منتظرش بودیم با مال آمده وخادم از ورودش جلو گیری می كند، برو مال را تحویل بگیر. رفتم دیدم انبانی كه مال در آن است، آنجاست؛ گرفتم و خدمت آن جناب بردم. ایشان فرمود: به او بگو: آن جُبه ای (لباس) را كه آن زن قمی داد و گفت: این ذخیره جدّه من است را نیز بده. رفتم وگفتم و او گفت: آری آن را خواهرم پسندید و با این عوض كرد، می روم ومی آورم. فرمود: بگو خدا اموال ما را حفظ می كند، جبه را از شانه ات درآور. چون پیغام را رساندم وجبّه را از شانه اش بیرون آورد غش كرد. حضرت بیرون آمده و شرح حالش پرسید. گفت: من (راجع بهامامت شما ) در شك بودم و اینك یقین كردم.
اثبات الهداة، ج 6، ص225
|
|
| |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
شنبه 13 فروردین 1390 4:53 PM
تشکرات از این پست