عنوان
:
موش ها، سرقباله
جنگ
موش ها، اين حيوانات موذي و آزاردهنده، تنها موجوداتي بودند كه
در همه فصل ها و همه نقاط جبهه حضور داشتند، از سنگر تداركات گرفته تا دكل ديدباني؛
به نحوي كه ديگر جزئي از جبهه و جنگ محسوب مي شدند؛ موجوداتي كثيف، بيماري زا و
بدتر از همه نجس كه با تقيد بچه ها به پاكي و طهارت و بهداشت، هميشه اسباب دردسر
بودند. هر جا كه موش پيدا مي شد بچه ها همه چيز را بيرون مي ريختند و آب مي كشيدند
.
لذا براي اينكه موش ها به ظروف غذا و خوردني هاي موجود آسيبي نرسانند، آنها را در
جعبه هاي چوبي با قفل و بست محكم پنهان مي كردند. بعد كاشف به عمل مي آمد كه موش
جعبه را جويده و همه چيز را برده و بقيه را هم بچه ها از ترس نجس بودن، بيرون مي
ريختند و دفن مي كردند؛ هر چند موش ها از طريق كانال ها و حفره هاي زيرزميني همان
دور ريخته ها را نيز به تدريج مي بردند. البسه، پتوها، يخچال هاي كائوچويي، ظروف
پلاستيكي، طناب هاي مهاركننده و سيم تلفن، پوتين و دمپايي، وسايل برزنتي و خلاصه
هيچ چيز از دست آنها در امان نبود؛ موش هاي گوشت خواري كه از اجساد تغذيه مي كردند
و همين عادت شوم موجب مي شد سراغ اشخاصي بروند كه معلوليت جسمي داشتند؛ برادراني كه
به سبب قطع بودن عصب عضوشان، تا خون به ساير نقاط بدنشان سرايت نمي كرد و احساس
خيسي و رطوبت نمي كردند، متوجه نمي شدند و راهي جز اين نداشتند كه موقع خواب، آن
عضو را ميان پتو يا دستمالي آغشته به سم بپيچند. موش هايي كه نسبت نيروهاي «اطلاعات
عمليات دشمن» به آنها مي دادند، چون در گرم ترين نقاط نظير فاو و سردترين جاها مثل
پيرانشهر حضور مداوم داشتند، اما بچه ها به كشتن آنها، كه براي سلامتي و پاكي محيط
زيست ضروري مي نمود، اقبالي نشان نمي دادند و بيشتر براي نابودي آنها از سم، دود،
محلول آب و پودر رخت شويي كه درون لانه شان مي ريختند، تله و چوب و ديگر آلات
استفاده مي كردند و كمتر به گلوله و مواد منفجره متوسل مي شدند و در حين كشتن آنها
بسيار مواظب بودند كه به ساير حيوانات آسيبي نرسد. بگذريم كه بعضي از همين تله ها
را برمي داشتند تا به موش هاي موذي آزاري نرسد! استدلالشان هم اين بود كه ما نبايد
به خاطر زندگي خودمان زندگي حيوانات را به خطر بيندازيم
.
عنوان
:
مزاح مكاتبه اي
گرم بودن بازار شهادت و به چيزي نگرفتن مرگ و تنزل آن در حد
بسياري از امور عادي ديگر، كه خود به خود و خواه ناخواه سپري مي شد، كار را به آنجا
رساند كه شوخي هايي در اين مورد باب شد، چون تهيه اعلاميه فوت و مجلس ترحيم، براي
كسي كه حي و حاضر بود با امثال اين نسبت ها كه چون: «بر اثر پرخوري به درجه انفجار
رسيده است!» و اعلام تاريخ مجالس ختم و ترحيم سوم و هفتم و چهلم به نحو واقعي و
چسباندن آن به در و ديوار محل استقرار، و حتي فرستادن تعدادي از آنها براي بسيج
مسجد محل و دوست و آشنا.اين كار با استفاده از اعلاميه اي واقعي و مونتاژ عكس بچه
هاي مورد نظر و استفاده از حروف چاپي با جابه جايي اعداد و خلاصه نظيرسازي، خبرگان
را هم به تأمل وامي داشت! مزاح و مطايباتي گاه به غايت معنادار! در اين نمونه و
نظير آنكه: وقتي كسي از آنها در نامه اش تقاضاي عكس مي كرد و تصوير از آنها مي
خواست و لابد بيشتر روي جنبه منطقه اي آن نظر داشت، مي آمدند نقاشي كودكانه اي مي
كشيدند از يك صحنه درگيري در جنگ و بعد روي نقش اشخاصي كه مي شناختندشان اسم مي
گذاشتند. در حالي كه لابد يكي پوتين هايش را درآورده بود و به سمت خانه فرار مي كرد
و ديگري آن قدر خورده بود كه نمي توانست تكان بخورد و سومي از ترس خودش را... اگر
دستشان به مجلات و جرايد مي رسيد، تصاويري از حيوانات را مي بريدند و زير آن مي
نوشتند: «ببخشيد! چون تصوير دنيايي نداشتم، نمونه هايي از عكس هاي آخرتم را برايت
فرستادم!» گاهي هم در پاسخ درخواست عكس دسته جمعي، تصويري از چند شاخه يا دسته اي
گل را ارسال مي كردند. با همين روحيه بود كه نمي گذاشتند كسي لحظه اي در مورد مسائل
عادي مندرج در نامه اي كه برايش آمده و خبر ناگواري را به او رسانده بود به فكر فرو
رود كه شرط اول مقابله، حفظ آمادگي رزمي و روحي بود و اين، در سايه نشاط و خرم دلي
و دوري از پريشاني و افسردگي ميسر مي گشت
.
عنوان
:
مراعات حال هم در
خودرو
عشق و علاقه رزمندگان به هم به قدري بود كه اگر مي خواستند هم
نمي توانستند موجبات اذيت و آزار يكديگر را فراهم كنند. ادب و تواضع و حس خدمت
گزاري گويي ذاتي جبهه و جنگ و رزمندگان بود، با همه اختلاف طبايع. چنان كه اگر كسي
مي خواست پنجره را باز كند يا پرده را كنار بزند، قبلاً رضايت بغل دستي و كساني را
كه پيش و پسش نشسته بودند جلب مي كرد؛ در طول راه وقتي مي ديد دوستش چرت مي زند از
او خواهش مي كرد سرش را روي شانه و يا پاي او بگذارد و بخوابد، يا خودش به آرامي مي
رفت زير سر او و گاه دو سه ساعت بدون كمترين حركتي! بالش او مي شد. در شرايطي كه جا
به اندازه كافي نبود، روي صندلي هاي دو نفره، سه نفري مي نشستند و مدت مديدي را با
هم سر مي كردند. وقت استراحت و خواب، به سبب راحتي كف اتوبوس با زيراندازي از پتو و
لباس، همه به نحوي تلاش مي كردند تا ديگري را بلند كنند و بفرستند وسط و وقتي با
وسايلي نظير «ايفا» در رفت و آمد بودند، جلوي ماشين را براي بزرگ ترها، ريش سفيدها
و پيش كسوت ها خالي مي گذاشتند. موقعي كه در مسير به آنها برمي خوردند، سريع پياده
مي شدند و با اصرار و الحاح آنها را جلو مي فرستادند و خود بلافاصله مي پريدند بالا
و فرصت سر باز زدن را از ايشان مي گرفتند و راننده هم كه در جريان بود گازش را مي
گرفت و خلاصه راهي جز سوار شدن باقي نمي ماند
.