عنوان
:
دم آخر
در لحظاتي كه تن به روي خاك قرار مي گرفت و جان آماده بيرون
آمدن، برخاستن و بريدن از ماسوي الله بود، به اندازه جمله اي زبان مجال جولان داشت،
چه با ديگران در جمع و چه با خودش در تنهايي و بي كسي و آن كلمات قصار و لب اللباب
و سخن چه بود جز: «يا مهدي(عج) ادركني؛ خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه
دار، السلام عليك يا بن رسول الله، يا مظلوم كربلا؛ وقت آن رسيده كه پرواز كنيم؛
الله اكبر خميني رهبر.»22 بعضي كه فرصت بيشتري داشتند به چه سفارش مي كردند جز
امام، شهدا، پيشروي و گرم نگه داشتن جبهه و سلامي كه براي ياران يك دل داشتند و
اظهار ارادت خاص نسبت به معصومان(ع)؟
عنوان
:
دل جويي دژبان
هنگام ورود به منطقه و خروج از آن، منزل اول و آخر دژباني بود و
تأمين نيروهاي آن بستگي داشت به اينكه كدام لشكر و چه شهرستاني عهده دار امر در آن
منطقه بود. اما ترديدي نيست كه صميميت و مهرباني دژبان در خير مقدم و خدا قوت گفتن
به رزمندگان نقش اول را داشت كه بچه ها اول مرتبه با ايشان روبه رو مي شدند و يك
«
خسته نايي براكم» البته اگر نيروهاي استان لرستان بودند- كافي بود تا گل از گلشان
بشكفد
.
عنوان
:
در حال فرار نزدن
جزو آداب حرب و شجاعت است كه دشمن در حال فرار را تعقيب نكنيد،
لذا بچه ها هرگز از پشت سر به نيروهاي بعثي در حال فرار تيراندازي نمي كردند؛ چون
هيچ كس بيشتر از آنها شايسته نبود كه آداب شرع را مراعات كند
.
عنوان
:
خلوت شب آخر
در لحظاتي هيچ كس، هيچ كس را نمي شناخت. همه از يكديگر فرار مي
كردند. هر كس درون شياري، پشت صخره اي (در غرب) يا در پناه خاكريزي (در جنوب) پنهان
مي شد. همه غيبشان مي زد؛ به نحوي كه يك نفر را نمي شد داخل چادر يا سنگر پيدا كرد
.
خدا مي داند كه در اين آخرين دقايق چه مي گفتند و چه مي كردند. سكوت مي كردند و به
آسمان خيره مي شدند؟ به خاك مي افتادند و به پيشگاه حضرت احديت استغاثه مي كردند؟
از شور و شعف رسيدن شب موعود از خود بي خود مي شدند؟ احساس مي كردند تا دقايقي ديگر
به شهيدان عزيز و عزيزان شهيد خود، به جمع احبا و اولياي خدا، مي پيوندند؟ به
لقأالله مي انديشيدند؟ به نحوه ارتزاق و زندگي ابدي و جوار حق فكر مي كردند؟ به
غربت و مظلوميت آقا حسين(ع) و اهل بيت ايشان توجه داشتند؟... خدا مي داند و بس. اما
همه وقتي پيشاني به خاك مي نهادند از خدا مي خواستند كه: «خدايا! در اين عمليات
شهادت را نصيب ما ساز
.»
عنوان
:
خصوصيات فرماندهي
فرماندهان در جبهه، اعم از فرمانده لشكر و تيپ و گردان و گروهان
و دسته و حتي فرمانده سنگر را پيش از آنكه به نشان و امتياز و تحكم بشناسند، به
خصوصيات علمي و عملي و اخلاقي و نظامي و شرعي مي شناختند. معمولاً فرماندهان از
مقيدترين و پاي بندترين اشخاص به اصول و فروع و واجبات و مستحبات دين بودند؛ به
نحوي كه بارزترين خصوصيات فرماندهان، تهجد و شب زنده داري بود كه نه كار زياد و نه
كم خوابي، هيچ كدام موجب غفلت از آن نمي شد و هميشه در دشوارترين كارها و خطرناك
ترين موقعيت ها اين عبادت ها را به جا مي آوردند. آنان كساني بودند كه جز قول خدا و
رسول و رهبر خود نمي گفتند؛ كساني كه آيات صبر و استقامت و نماد شجاعت و غيرت
بودند؛ نه خلوتشان خالي از تفكر بود و نه جلوتشان پر از تظاهر. بچه ها سختي را با
وجود ايشان آسان مي يافتند و خودشان را در آنها گم مي كردند. در نظافت ظاهر و باطن
و نظم در خوردن و خفتن و آرايش لباس و سلاح شاخص بودند. هميشه خود را بدهكار و
مديون خدا و بندگان صالح او مي دانستند و آنچه در اين ميان جايي نداشت، خودشان
بودند. مثل پيامبرشان رسول خدا(ص) واقعاً در ميان جمع از سايران ممتاز نبودند
.
بسيار اتفاق مي افتاد كه امثال حاج حسين خرازي فرمانده لشكر را به داخل قرارگاه و
لشكر راه نمي دادند و آنها با كمال ميل، مثل بقيه برگه ملاقات مي گرفتند و داخل مي
شدند. هيچ مشخصه اي در لباس و سلاح و تجهيزات نداشتند. با اين حال كافي بود يكي از
بچه ها نسبت به وسايل جنگي آنها ابراز علاقه كند، همان جا سلاح را باز مي كردند و
كنار مي گذاشتند؛ چنان كه حاج ابراهيم همت كلت و فانوسقه خود را باز كرد و ديگر
هرگز آنها را نبست
.