0

آداب و رسوم جبهه و جنگ -9

 
asemaniha
asemaniha
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 118
محل سکونت : اصفهان

آداب و رسوم جبهه و جنگ -9

عنوان  :  طهارت صورت و سيرت در آستانه عمليات

همه هم و غم افراد در فرصت بين عمليات اين بود كه با مواظبت از قول و فعل و حال خود، مقدمات آن سفر روحاني و عروج رباني را فراهم كنند تا وقتي به ديدار دوست مي شتابند، مقبول حضرتش باشند. براي رسيدن به اين مقصد و مقصود، تمام موارد مستحب و مكروه را نيز رعايت مي كردند و از آن جمله بود اندرون از طعام خالي نگه داشتن براي راز و نياز، در خط مقدم بدون وضو تردد نكردن، برنامه خودسازي داشتن و محاسبه و مراقبه و اين رفتار بر عام و خاص معلوم و مسلم مي كرد كه آنها رفتني هستند. شايد بتوان گفت هميشه و بدون استثنا بيشترين شهدا و مجروحان از همين افراد خودساخته بودند. معقول و ممكن نبود كه «تصادفاً» كسي شهيد بشود. بر اثر همين تجربه مكرر بود كه وقتي آتش سنگين مي شد، بچه ها به شوخي به هم مي گفتند: «غيبت كن، دروغ بگو، تهمت بزن!» و منظورشان اين بود كه با چنين شرايطي خدا كسي را به حضور نمي پذيرد و به قول حافظ:«بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي مقبول طبع مردم صاحب نظر شود« به همين جهت، وقتي بنا به هر دليل، مدتي عمليات به تعويق مي افتاد، بچه ها دسته اي يا گروهاني سر به بيابان مي گذاشتند و با هم ناله و استغاثه مي كردند و مي گفتند: بچه ها ببينيد چه كرده ايم كه خدا اين نعمت را از ما سلب كرده است.از نشانه هاي قطعي نزديك شدن عمليات رواج برپايي نماز شب بود كه اينجا و آنجا به چشم مي خورد و فضا را بيش از پيش تلطيف و آماده مي كرد .

عنوان  :  شوخي رعب آور نكردن با اسير

در عين حال كه رزمندگان مسائل نظامي را رعايت مي كردند و نمي گذاشتند دشمن از رفتار خوب آنها سوءاستفاده كند، از شوخي هايي كه باعث ترس و وحشت آنها مي شد هم پرهيز مي كردند. مثل اينكه بالاي سر اسير يا جلو پاي او تير نمي زدند. غرور ناشي از فتح و پيروزي را به جاي سبك سري، با تواضع و محبت و رفتار پسنديده حفظ مي كردند و اين موجب سرافكندگي بيشتر دشمن مي شد و جسارت برخورد غلط را از آنها مي گرفت .

عنوان  :  زندگي اجتماعي

همه با هم بودند. هيچ كس نمي دانست فرمانده كيست و فرمانبر كدام است. فرماندهان با بچه ها غذا مي خوردند، با هم در يك سنگر و چادر مي خوابيدند . كشتي مي گرفتند، شنا مي كردند، فوتبال مي كردند، مزاح و مطايبه مي كردند. مثل همه لباس مي پوشيدند، حرف مي زدند، راه مي رفتند. نوبتشان كه مي شد «خادم الحسين » ( شهردار) مي شدند و براي بقيه بچه هاي سنگر غذا مي گرفتند، ظرف غذايشان را مي شستند، سنگر را جارو مي كردند، پتو مي تكاندند و مي شستند، خودشان رانندگي مي كردند، پيغام مي بردند و مي آوردند... و خود را هميشه نيروي معاون (اشخاصي كه بچه ها عموماً به نام معاون آنها را مي شناختند) معرفي مي كردند و در نتيجه وقتي هم شهيد هم مي شدند هنوز خانواده شان نمي دانستند او فرمانده تيپ است24 و ايشان را نمي شناختند

عنوان  :  رزم و راه پيمايي هاي شبانه

بُعد و شعاع داشتن، ذاتي قول و فعل و حال در منطقه بود؛ يك ظاهر بود و هزار باطن، مثل يك نگاه افسونگر و يك سخن سحرآميز و يك كلمه كه تركيبي از حروفي بيش نيست و به مقام ذكر مي رسد و عالم و آدمي آن را زمزمه مي كنند. رزم و راه پيمايي شبانه، در نگاه نخست، چيزي جز ايجاد و حفظ آمادگي بدني و رزمي براي مقابله اي بهتر نبود! پس از انجام دادن مقدمات، ستون نيروها به خط مي شدند و راه مي افتادند؛ حداقل يكي، دو ساعت در مسيرهاي از پيش تعيين شده راه مي رفتند اما خيلي از محوطه گردان و واحد دور نمي شدند و طوري زيگزاگي مي رفتند كه همان راه را، در صورت اضطرار و پيش آمد در يك چهارم زمان رفتن بازگردند. در ناب ترين ساعات شب، تاريكي، غربت، خلوت خالي از غير و مهاجر مجاهدي كه بسا اين آخرين شب هاي حيات دنيايي او بود؛ پيام هاي فرمانده در طول راه پيمايي اين بود: «ذكر خدا يادت نره، به كمين نزديك مي شويم، شادي روح شهدا صلوات! براي آمرزش گناهان صلوات!» كه پله پله اين پيام مي رفت تا آخرين يا اولين نفر و آنچه خود بچه ها به اين پيام ها مي افزودند . چون: «از ما راضي باش!» يا بوسيدن پيشاني برادر پشت سر يا پيش رو كه رد مي شد و مي رفت تا مي رسيد به سر يا ته ستون، ستوني كه در روشنايي اگر از كنارش مي گذشتي كرور كرور، چهره هايي افروخته و چشم هايي اشك آلود مي ديدي كه جرئت نگاه كردن را از تو سلب مي كردند؛ كساني كه پايشان با جماعت به راه بود و دلشان جاي ديگر، جمعيتي كه اگر با مشكل آب روبه رو نبودند، بدون استثنا وضو داشتند و همه راه رفت و برگشت را به راز و نياز و عبادت طي مي كردند و در همان حال، همراه بقيه به تمرين هاي نظامي و رزمي مي پرداختند. رزم هاي شبانه اي كه وقتي با تيراندازي و انفجار توأم بود، تعدادي مجروح به جاي مي گذاشت، زيرا در تپه ها و جابه جايي محل مانور و عمليات آموزشي، شب زنده داران پراكنده بودند و شناسايي و دسترسي به آنها قبل از رزم غيرممكن بود. اكثر وقت و برنامه نيروهاي پياده و رزمي در فاصله دو عمليات، به همين رزم هاي شبانه و اردوهاي آمادگي و بازسازي مي گذشت و اين كار يك شب و دو شب نبود . رزم شبانه كه به آن «خشم شب» هم مي گفتند، با انفجار مين، فوگاز و تيراندازي هاي هوايي شروع مي شد و بچه ها با شنيدن اين صداها از چادر بيرون مي ريختند و به سرعت در ميدان صبحگاه جمع مي شدند. فرماندهان گروهان كه وظيفه جمع و جور كردن نيروها را به عهده داشتند، فرمان هاي نظام جمع را بايد با حالات و حركات و اشاره مي دادند و همه موظف بودند تا جايي كه ممكن است سكوت را رعايت كنند و بچه ها به عادت مألوف، گاهي در پاسخ «از جلو نظام» از موقع اعزام عادت كرده بودند كه به جاي «اسلام پيروز است» بگويند «لبيك يا خميني» كه تا «لب» اش را مي گفتند متوجه مي شدند و لب فرو مي بستند و خنده حاضران و ناراحتي فرمانده كه: «بابا چند دفعه بگويم؛ لااله الاالله» و گاهي همين بهانه مي شد تا مدت ها هر وقت بچه ها يادشان مي آمد در نظام جمع ها با شنيدن اين عبارت - كه بعضي تعمداً مي گفتند - خوش و بش كنند .

بیاد روزهای عاشقی
یک شنبه 2 اسفند 1388  6:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها