0

پاداش

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پاداش

 

پاداش


پاداش

پیرمرد ایستاد. پاهایش درد می¬کرد. عرق کرده بود. هوا خیلی گرم بود. دست به کمرش گرفت و به عقب نگاه کرد. همسرش عصا می¬زد و آهسته می¬آمد. راه زیادی آمده بودند. خسته بودند. دیوارهای شهر دیده می¬شد. صبر کرد. وقتی همسرش نزدیک شد، با ناراحتی گفت: چرا بز را کشتی و بدبخت¬مان کردی؟
پیر زن روی سنگی نشست. نفس نفس می¬زد. در آن هنگام گفت: گرسنه و تشنه بودند. تو بودی چه کار می¬کردی؟
پیرمرد چند بار سرفه کرد و به راه افتاد. غرغر می¬کرد و به طرف مدینه می¬رفت.پیرزن چیزی نگفت. روزی که آن سه جوان آمده بودند، شوهرش در خیمه نبود. راه را گم کرده بودند. آبشان داده بود، بعد تنها بزشان را کشته و غذا پخته بود. گفته بودند اگر مشکلی داشت، به شهر بیاید. ناراحت بود که چرا اسمشان را نپرسیده است. برخاست و به دنبال شوهرش حرکت کرد.
از میان نخلستانی گذشتند. وارد میدان شدند. پیرزن در فکر جوان¬ها بود. اگر اسمشان را می¬دانست، حالا به راحتی آن ها را پیدا می¬کردند. جوان¬های مهربانی بودند، ولی مدینه بزرگ بود. نمی¬توانستند در همه خانه¬ها را بزنند.
پیرزن توان نداشت. سر به آسمان بلند کرد.جرأت نداشت از شوهرش بخواهد که استراحت کنند. می¬دانست عصبانی است. کوچه¬ای را دور زدند. صدای اذان بلند شد. عصای پیرزن کج شد. نزدیک بود بیفتد. کنار دیوار ایستاد. شوهرش می¬رفت. نگاهی به آسمان کرد و زیر لب دعایی خواند و به راه افتاد.
آخر کوچه مسجد بود. وسط کوچه بود که صدایی شنید. صدا آشنا بود.
- اینجا چه کار می¬کنی، مادر! ایستاد. فکر کرد اشتباهی شده است. برگشت. جوانی را دید که پیراهن سفید بلندی به تن داشت. جوان گفت: (( مرا نمی-شناسی، مادر جان؟))
اشک در چشمان پیرزن حلقه زده بود. قطره اشک که افتاد، جوان جلوتر آمد. بوی عطر خوشی می¬داد. چهره¬ای زیبا داشت. آشنا بود، ولی مثل آن سه جوان گرد و غبار گرفته نبود. شاید هم از قبیله خودش بود! کجا او را دیده بود؟ چیزی به یادش نیامد. باز به او نگاه کرد. شوهرش که برگشته بود،گفت: چرا نمی¬آیی، زن؟
جوان سلام کرد و به پیرزن گفت: (( آن سه جوان را ...)).
پیرزن خندید با خوشحالی به همسرش گفت: به همسرش گفت: عبدالله! این یکی از همان جوان¬هاست. امام حسن(علیه السّلام) از آن ها خواست تا به منزلش بروند. پیرمرد باور نمی¬کرد به این راحتی آن ها را پیدا کنند وارد شدند. خانه بزرگ و زیبایی بود. از سایه نخل¬ها گذشتند و به اتاق رفتند. امام از خدمت کارش خواست که غذا درست کند. سپس خود برای آن ها آب آورد. امام از زندگی¬شان پرسید: پیرمرد با تأسف سری تکان داد و از پنجره به بیرون خیره شد. همسرش با اندوه گفت: شما که رفتید، خشک سالی شد. زندگی ما از هم پاشید، آقا جان! بزغاله¬مان مرد و بدبختی به ما روی آورد، ولی خدا را شکر!
امام او را دلداری داد. وقتی غذا خوردند، بلند شد و هزار سکه طلا برای آنها آورد. پیرمر تعجب کرده بود. گیج شده بود. امام گفت که این سکه در مقابل جان آن ها چیزی نیست. ادامه داد: (( هزار گوسفند هم به شما می¬دهم تا زندگی راحتی داشته باشید)).
پس از آن از خدمت¬کارش خواست تا آن دو را به خانه برادرش، حسین(علیه السّلام) ببرد تا او هم کمکشان کند.
پیرمرد کنار نخل ایستاد. نگاهی به جوان کرد. تبسمی بر لب داشت. جوان خواست که باز هم به دیدنش بیایند. پیرمرد نفس راحتی کشید. این مرد چه کسی بود؟ فرشته بود؟ باور نمی¬کرد. تشکر کرد و به دنبال خدمت کار بیرون رفت.1

پی¬نوشت:

1. کشف الغمه، ج1، ص 559؛ مستدرک الوسائل، ج16، ص 655.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

دوشنبه 8 فروردین 1390  6:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها