0

اسمی به انتخاب خدا

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

اسمی به انتخاب خدا

 

اسمی به انتخاب خدا


اسمی به انتخاب خدا

خبر مثل نسیم بهاری، کوچه به کوچه، کوی به کوی، در شهر مدینه پیچیده بود. شکوفه¬های لبخند در چهره دوستان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) دیده می¬شد. روزهای دعا و نیایش بود. جلوی مسجد، پیرمردی که در سایه دیوار نشسته بود، دست به آسمان بلند کرد. سپس با خوشحالی حرف دلش را به خدا گفت:
- خدایا شکرت که حبیب خود، محمد(صلی الله علیه و اله) را ناامید نکردی!
دو مردی که تازه وضو گرفته بودند و آب از دست و صورتشان پایین می¬چکید، با کنجکاوی به دعای پیرمرد گوش دادند. سپس با لبخند و شوخی پرسیدند:
- باز چه شده است پیرمرد؟ چقدر خودشیرینی، چقدر؟
چشم¬های پیرمرد به اشک نشسته بود. سرش را بلند کرد وگفت:
- خدا را شکر! به خدا هیچ وقت خدا را چنین خوشحال ندیده بودم.
مردها سر و صورت خیس خود را با آستین دشداشه¬ها پاک کردند و دوباره با تعجب پرسیدند:
- حالا چه می¬گویی چه شده است؟
- پیرمرد دوباره دست به آسمان بلند کرد و گفت:
- خدایا هزار مرتبه شکرت که اجاق عزیز ما محمد(صلی الله علیه و آله) را کور نساختی؟
مردها خندیدند. می¬خواستند سر به سر پیرمرد بگذارند که کسی بالا سرشان ایستاد. وقتی سر بلند کردند، پسر عموی پیامبر را دیدند؛ علی. متبسم و خوشحال¬تر از همیشه! پیرمرد با دیدن علی از جا برخاست و گرم او را در آغوش گرفت:
- مبارک باد پسر عموی رسول خدا!
دو مرد باز مبهوت حرف¬های پیرمرد و لبخند ناتمامی که چهره علی را پوشانده بود.
- به ما هم بگویید چه شده است؟
پیر مرد علی را نشان داد و با خوشحالی گفت:
- خبر خوش همین است! بغلش کنید، تبریک بگویید!
مردها با خنده و شوخی پسر عموی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در آغوش گرفتند،تبریک گفتند. سپس پرسیدند:
- پسر ابوطالب! خودت بگو! این پیرمرد که نمی¬گوید چه خبر شده است!
پیرمرد دوباره دست به آسمان بلند کرد:
- خدایا شکرت! بدخواهان محمد(صلی الله علیه و آله) را کور کردی و چشم او را با تولد فرزندی پسر، روشن ساختی!
دو مرد دوباره علی را در آغوش گرفتند. با خنده به او تبریک گفتند.
- به به! تولد، آن هم پسر! چه مولود خوش قدمی! ببین در چه ماه عزیزی قدم به این دنیا گذاشته است!
علی فقط تبسم می¬کرد. خوشحالی زیادش از لبخندی که وجودش را انباشته بود، معلوم بود.
- پسر ابی طالب. حال بگو ببینم اسمش را چه گذاشته-اید؟
فاطمه بچه را روی دست¬هایش گرفت. علی با خوشحالی نگاه می¬کرد.دختر پیامبر لبخندی زد و گفت:
- اسمی برایش انتخاب کن!
علی بچه را گرفت، بوسید و به سینه¬اش فشرد. سپس گفت:
- من در انتخاب نام این نوزاد به پیامبر خدا سبقت نمی¬گیرم!
فاطمه بچه را به پارچه زردی پیچید. بچه مثل گل شده بود. او را در آغوش گرفت و گفت:
- می¬رویم پیش پدر تا اسم این بچه را انتخاب کند.
زن و شوهر از خانه خارج شدند و خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسیدند. پیامبر در محراب با خدا راز و نیاز می¬کرد. تا گریه بچه به گوشش رسید، سرش را از سجده بلند کرد. علی (علیه السّلام) و فاطمه(سلام الله علیها) هر دو با هم سلام کردند. پیامبر جواب سلامشان را داد و دست¬هایش را گشود. فاطمه(سلام الله علیها) بچه را روی دست¬های رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گذاشت. پیامبر بچه را بوسید. سپس با زبان کودکانه با او حرف زد. با انگشت، آرام به گونه¬هاش زد و گفت: (( پسر عزیزم!))
سپس برگشت و گفت:
مگر به شما نگفته بودم این بچه را در پارچه زرد نپیچید؟
فاطمه از بقچه¬ای که همراه داشت پارچه سفیدی درآورد و بچه را به پارچه سفید پیچید و دوباره به آغوش پیامبر داد. پیامبر این بار رو به علی کرد وگفت:
- اسم این بچه را گذاشته¬ای؟
علی سرش را پایین انداخت و گفت:
- هیچ وقت بر شما پیشی نمی¬گیرم، رسول خدا!
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
- من نیز به خدای خود پیشی نخواهم گرفت.
هفت روز از ولادت نوزاد گذشته بود. پیامبر برای دیدن نوه¬اش، خانه فاطمه رفت. فاطمه بچه را بغل پدر داد. پدر دهان و دو گونه فرزندش را بوسید و گفت: (( خدای تعالی فرموده، اسم پسرم را همنام اسم پسر هارون کنم. فرموده علی نسبت به من به منزله هارون است نسبت به موسی! جبرئیل گفته که اسم پسرهارون، شُبَّر بوده؛ یعنی حسن!))
درباره بچه را بوسید و گفت: (( اسمت را حسن گذاشتیم!))1

پی¬نوشت:

1. منتهی الامال، چاپ انتشارات مؤمنین، ج1، صص 471- 469.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

دوشنبه 8 فروردین 1390  6:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها