در تمنای وصال
پنجره
سودابه مهیجی
پنجرهها بغضای ترد مناند
رو به سکوت کوچهها شکسته
پشت تموم پنجرههای شهر
کسی شبیه اشک من نشسته
کسی که چشم به راه دستای تو
کنار قاب پنجره پیر میشه
وقتی بهار میگذره خالی از تو
حس میکنه داره زمینگیر میشه
به کی بگم این همه انتظار رو؟
به کی بگم که طاقتم تموم شد؟
دامن کی رو بگیرم تو این غم
که بیتو روزگار من حروم شد؟
دلخوش چی دلخوش چی بمونم
دلخوش این آیینهها که تارَن؟
یا جادههایی که ندارن تو رو
توی غبارایی که بیسوارن؟
دلخوش پاییزی که موندگاره
تا دل آدما رو ویرون کنه؟
دلخوش تکسوار سبز قصه
که نمییاد خزونو بیرون کنه؟
غروب پشت پنجره میدونه
که شمع عمرم دیگه رو به باده
گِل بگیرید پنجرههای شهر رو
اون میآید از سوت و کور جاده...
ثانیههای انتظار
زهرا صفری
... من در زبور چشمه چشمان تو، صنم!
در ریزش هماره یک درد مبهمم
تبعیدی صبورِ پُر از زخم کوچههام
مفلوکِ دربهدر شده اخمِ کوچههام
من طرحِ روشناییِ رندانه میزنم
شبها، کلونِ چوبیِ صد خانه میزنم
من چرخ میزنم شبِ صد کوچهباغ را
آیینه میزنم ضَرَبانِ چراغ را
احساس میکنم تپش شورهزار را
کِش میدهم سلام و علیکِ بهار را...
تو رفتهای، گرفته هوا را، دَمِ جُذام
من ماندهام، زمین و خدا و غمِ مدام
ای شور طور حادثه در انجماد من!
یادآوَرِ نَفَس زدنِ اعتماد من!
آیینه بستهام که بیایی، سحر شود
نور، از کران بپاشی و، صبحِ ظفر شود
سینای من! ز شرق تبسّم، ظهور کن
این سرزمین یخزده را، غرق نور کن
بیتو
زینب مسرور
اشکی است در چشم ترم، امروز هم بیتو!
باشد؛ دوباره میپرم امروز هم بیتو!
باشد، دوباره مینشینم گوشه دنجی
فریاد برمیآورم امروز هم بیتو!
ققنوس عشقم؛ میروم آتش بگیرم من!
با شعلهای خاکسترم امروز هم بیتو
خشکید احساس قشنگ خوب بودن... آه!
در ریشههای باورم امروز هم بیتو!
سخت است اما میروم تنها، کبوتر جان!
باشد دوباره میپرم امروز هم بیتو!
چند رباعی
سه شنبه شب(1)
محمد کاظم بدرالدین
دلت دارد نشانی از شکفتن
دعا کن با دهانی از شکفتن
سه شنبه شب «توسل» میکشاند
تو را تا جمکرانی از شکفتن
سه شنبه شب (2)
نیامد مرهمی همتای گریه
نشد چیزی بگیرد جای گریه
سه شنبه شب شده آورده تسبیح
دو رکعت جمکران را پای گریه!
سه شنبه شب (3)
صفِ چشم انتظاران، آیهای خوب
«توسل» میچکد، سرمایهای خوب
سه شنبه شب دلم ای کاش باشد
برای جمکران، همسایهای خوب