چشم به راه یار
|
چشم به راه یار
|
|
دلتنگم
سودابه مهیجی
هزار و سیصد و هشتاد و عشق... دلتنگم
برای وعده فریاد و عشق دلتنگم
هزار و سیصد و هشتاد و موسم خورشید
که اتفاق نیفتاد و... عشق... دلتنگم
جنون شاعر ناخوانده هم تماشایی است
چنین که در شب میلاد و عشق، دلتنگم
هزار و سیصد و هشتاد و بغض بغضْ غزل
نصیب دلشدگان باد و عشق!... دلتنگم
غزل کبوتر بیآشیانِ چشم به راه
امیر پنجه فولاد و عشق... دلتنگم
شبی که یک به یک کوچهها چراغانی است
و گوشه گوشه چشمان ما چراغانی است
«چراغ رابطه» در دست و جستوجو در چشم
هزار بغض، گره خورده در گلو، در چشم؛
درین پیادهروها سخت چشم در راهم
به انتظار شما سخت چشم در راهم
بیا که غنچه به غنچه جوانه خواهم زد
و با تو خنده به روی زمانه خواهم زد
بیا که شاخه به شاخه ستاره خواهم داد
«به آفتاب، سلامی دوباره خواهم داد»
شمع تولد
سودابه مهیجی
یه جایی اون دور دورا نشستی و
خندهها و گریهها رو میبینی
زیر گنبدِ کبود زندگی
همه دردای مارو میبینی
میبینی اگه سیاه اگه سفید
دلامون کجا میرن کجا میان
میبینی ثوابا و گناها رو
که یکی یکی سراغ ما میان
واسهمون دست دعا میشی و بعد
غصه میخوری برای زخمامون
پا به پای شادیمون میخندی و
میگیره دلت برای اخمامون
میدونی حتی اگه که رو سیاه
دلمون دچار انتظارته
خزون روزایِ سردرگمِ ما
عمریه منتظر بهارِته
پس کجایی؟ تو که مهربونی و
طاقت اشکای مارو نداری
نمییای تو این همه چراغونی
پا به کوچههای اینجا بذاری؟
عاشقونه آب و جارو میزنیم
دنیا رو واسه شب تولدت
باید این دستهگُلای نرگسو
بذاریم تو دستای گرم خودت
کاغذای رنگی و عطر گلاب
این همه نقل و نبات و شیرینی
وایسادن دس به سینه تو کوچهها
که بیای و شادیشونو ببینی
ولی نیستی و سرور شب عید
خنده تلخی میشه رو لبمون
قراره جشن تو رَم گریه کنیم
امشبم بشه مِثِ هر شبمون
باید آروم بشینیم غمگین و شاد
جای خالی تو رو سکوت کنیم
تو که نیستی خودمون به جای تو
شمعای تولدتو فوت کنیم
عبا را بتکان
محبوبه زارع
از آدم، از شروع فصل شالی مینویسند *** و گاهی مستند، گاهی خیالی مینویسند
زمان؛ وقت کجا؛ در روستایی از کی آباد ***تو را هم راویان از آن حوالی مینویسند
کشاورز بلوغ، از گندم مویت درو کرد *** لقب را دختران بر دار قالی مینویسند
هلا! ای پاسخ صبح درختان در شبِ دشت ***چرا نام تو را بر گل سؤالی مینویسند؟!
به جزر و مد توفانت، یقین دارند، امواج *** کمی بگذر که شنها احتمالی مینویسند!
عبا را بتکان! برخیز! شالت را بیانداز! ***ببین انگشتهایم با چه حالی مینویسند؟!
باران
سعیده خلیلنژاد
میگریم و میگریم و باران نمیگیرد
جز نامتان، چیزی درونم جان نمیگیرد
در ذهن من رؤیای دیدار شما جاری است
داغ دلم جز با شما درمان نمیگیرد
وقتی بیایی، ذهن پویای قلمها را
توفان وهمانگیز نام و نان نمیگیرد
آقا، چرا طعم تمام جمعهها تلخ است؟
آقا، چرا آدینه را عرفان نمیگیرد؟
آقا، فضای سینه چشم انتظاران را
عطر شمیم روضه رضوان نمیگیرد؟
از دوریات بیطاقتم، آنسان که حتی اشک
از دیده مشتاق من فرمان نمیگیرد
تبعیدی فصل فراقم، رو به پاییزم
میگریم و میگریم و باران نمیگیرد |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
دوشنبه 8 فروردین 1390 4:31 PM
تشکرات از این پست