0

چشم به راه یار

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

چشم به راه یار



چشم به راه یار

دلتنگم
سودابه مهیجی

هزار و سی‏صد و هشتاد و عشق... دلتنگم
برای وعده فریاد و عشق دلتنگم
هزار و سی‏صد و هشتاد و موسم خورشید
که اتفاق نیفتاد و... عشق... دلتنگم
جنون شاعر ناخوانده هم تماشایی است
چنین که در شب میلاد و عشق، دلتنگم
هزار و سی‏صد و هشتاد و بغض بغضْ غزل
نصیب دل‏شدگان باد و عشق!... دلتنگم
غزل کبوتر بی‏آشیانِ چشم به راه
امیر پنجه فولاد و عشق... دلتنگم
شبی که یک به یک کوچه‏ها چراغانی است
و گوشه گوشه چشمان ما چراغانی است
«چراغ رابطه» در دست و جست‏وجو در چشم
هزار بغض، گره خورده در گلو، در چشم؛
درین پیاده‏روها سخت چشم در راهم
به انتظار شما سخت چشم در راهم
بیا که غنچه به غنچه جوانه خواهم زد
و با تو خنده به روی زمانه خواهم زد
بیا که شاخه به شاخه ستاره خواهم داد
«به آفتاب، سلامی دوباره خواهم داد»

شمع تولد
سودابه مهیجی

یه جایی اون دور دورا نشستی و
خنده‏ها و گریه‏ها رو می‏بینی
زیر گنبدِ کبود زندگی
همه دردای مارو می‏بینی
می‏بینی اگه سیاه اگه سفید
دلامون کجا میرن کجا میان
می‏بینی ثوابا و گناها رو
که یکی یکی سراغ ما میان
واسه‏مون دست دعا می‏شی و بعد
غصه می‏خوری برای زخمامون
پا به پای شادی‏مون می‏خندی و
می‏گیره دلت برای اخمامون
می‏دونی حتی اگه که رو سیاه
دلمون دچار انتظارته
خزون روزایِ سردرگمِ ما
عمریه منتظر بهارِته
پس کجایی؟ تو که مهربونی و
طاقت اشکای مارو نداری
نمی‏یای تو این همه چراغونی
پا به کوچه‏های اینجا بذاری؟
عاشقونه آب و جارو می‏زنیم
دنیا رو واسه شب تولدت
باید این دسته‏گُلای نرگسو
بذاریم تو دستای گرم خودت
کاغذای رنگی و عطر گلاب
این همه نقل و نبات و شیرینی
وایسادن دس به سینه تو کوچه‏ها
که بیای و شادی‏شونو ببینی
ولی نیستی و سرور شب عید
خنده تلخی می‏شه رو لبمون
قراره جشن تو رَم گریه کنیم
امشبم بشه مِثِ هر شبمون
باید آروم بشینیم غمگین و شاد
جای خالی تو رو سکوت کنیم
تو که نیستی خودمون به جای تو
شمعای تولدتو فوت کنیم

عبا را بتکان
محبوبه زارع

از آدم، از شروع فصل شالی می‏نویسند *** و گاهی مستند، گاهی خیالی می‏نویسند
زمان؛ وقت کجا؛ در روستایی از کی آباد ***تو را هم راویان از آن حوالی می‏نویسند
کشاورز بلوغ، از گندم مویت درو کرد *** لقب را دختران بر دار قالی می‏نویسند
هلا! ای پاسخ صبح درختان در شبِ دشت ***چرا نام تو را بر گل سؤالی می‏نویسند؟!
به جزر و مد توفانت، یقین دارند، امواج *** کمی بگذر که شن‏ها احتمالی می‏نویسند!
عبا را بتکان! برخیز! شالت را بیانداز! ***ببین انگشت‏هایم با چه حالی می‏نویسند؟!

باران
سعیده خلیل‏نژاد

می‏گریم و می‏گریم و باران نمی‏گیرد
جز نامتان، چیزی درونم جان نمی‏گیرد
در ذهن من رؤیای دیدار شما جاری است
داغ دلم جز با شما درمان نمی‏گیرد
وقتی بیایی، ذهن پویای قلم‏ها را
توفان وهم‏انگیز نام و نان نمی‏گیرد
آقا، چرا طعم تمام جمعه‏ها تلخ است؟
آقا، چرا آدینه را عرفان نمی‏گیرد؟
آقا، فضای سینه چشم انتظاران را
عطر شمیم روضه رضوان نمی‏گیرد؟
از دوری‏ات بی‏طاقتم، آن‏سان که حتی اشک
از دیده مشتاق من فرمان نمی‏گیرد
تبعیدی فصل فراقم، رو به پاییزم
می‏گریم و می‏گریم و باران نمی‏گیرد

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

دوشنبه 8 فروردین 1390  4:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها