الطاف رضوی
|
الطاف رضوی
|
|
هم آلوده، هم پارسا مىپذيرد
تو اى بينوا رو به سوى رضا كن *** كه اين پادشه خوش گدا مىپذيرد
بُوَد رحمتش بىكران مثل دريا *** هم آلوده هم پارسا مىپذيرد
بُوَد عام، دلجويىِ بىدريغش *** كه هم غير و هم آشنا مىپذيرد
اصحاب معرفت، امامِ ضامن، حضرت رضا عليهالسلام را به امام رئوف مىشناسند و لطفورزى، دستگيرى و شفابخشى آن امام را شهره آفاق اهل دل مىدانند. رؤياى صادقه مرحوم شيخ حسنعلى نخودكى كه از بزرگان علما و عرفا بودهاند، در اينباره بسيار شنيدنى است. از آن مرحوم نقل كردهاند: «شبى در خواب ديدم كه حضرت رضا عليهالسلام در حرم خود بر صندلى نشستهاند و بر سر زائران دست نوازش مىكشند، ولى بعضى از زائران به شكل انسانند و بعضى به شكل حيوان، اما امام رضا عليهالسلام بدون تفاوت بر سر همه آنها دست مهرورزى مىكشد. مرحوم شيخ حسنعلى نخودكى پس از ديدن اين رؤيا، وصيت مىكند قبرش را در همان مكانى قرار دهند كه امام رضا عليهالسلام صندلى خود را گذاشته بودند.» اينك مزار آن عارف شيدا در روبهروى صحن اصلى مرقد مطهر حضرت ثامنالائمه عليهالسلام ، خلوتگه اهل راز است.
نرم گشتن بندهاى آهن
علامه حسن زاده آملى، يكى از بىشمار معجزههاى حضرت امام رضا عليهالسلام را در نثرى جذاب و دلنشين اينگونه روايت مىكند: «يكى از محبان امام رضا عليهالسلام را حبس نمودند و زنجير گران بر گردن و پايش نهادند و او را در خانهاى كه حبس نموده بودند، آتش زدند كه دايم مناقب امام گفتى و دُرهاى مدح اولاد رسول سُفتى؟ بعد از امر سوختن خانه، چون آن فقير بىگناه از اين حال آگاه شد، مناجات نمود كه يا رب! به حق آن امامى كه از انگور زهرآلود چهره به باغ شهادت گردآلود كرد و به حق رضاى آن رضا كه به تقدير تو موافق گشت و به داغ دورى فرزندان و مفارقت جان راضى شد، مرا از اين بند گران خلاصى ده و آتش سوزان به محبت اولاد خليل خود بر من گلستان كن. همان دم به كرم مجيبُ دَعوةِالمضطرين بندهاى آهن چون موم نرم گشت و از آن آتش بلا به خاك جسم آب محبت زده، چون باد از آن ورطه خلاص شد كه به يك سر موى وى مضرّت نرسيد».
بسان پروانه بي
«بلند بگو بسم اللّه الرحمن الرحيم، مادرم كجاست؟»
نمىتوانستم. چند ماه مىشد كه به دليل اين بيمارى از گفتار عاجز مانده بودم و حالا از روستايمان، عَنبران آمده بودم مشهد كه بروم بيمارستان انگليسىها. مىگفتند اينجا امكانات و دكترهاى خوبى دارد. دكتر گفت: مريضىات مشخص نيست. بايد كاسه سرت را برداريم، خيلى خطرناك است.
«بلند بگو بسم الله الرحمن الرحيم، مادرم كجاست؟»
مادرم بىخبر از من رفته بود حرم. من هم رفتم تا براى تَشرف غسل كنم و بعد بيايم زيارت. از دكترها نااميد شده بودم. گفتم مىآيم پيش امام رضا عليهالسلام و مىگويم يا شفا يا مرگ. كنار ايوان طلا نشستم. نمىتوانستم قدم از قدم بردارم يا حتى بنشينم. مثل اينكه مرا با ريسمان بستهاند. دوباره صدا گفت: «بلند بگو بسم الله الرحمن الرحيم، مادرم كجاست؟»
اين بار انگار آب سردى از سر تا پايم ريخته شد. تا فرياد زدم بسم الله الرحمن الرحيم، ديدم مادرم ميان ايوان پيش من است. تا فهميد زبانم باز شده، از شوق به گريه افتاد. گفت من هم پشت پنجره فولاد شفاى تو را از امام ضامن غريبان مىخواستم.
گر جانطلبى، به كوى جانانه بيا *** از عقل برون شو و چو ديوانه بيا
شمع رخ دوست در خراسان سوزد *** اى سوختهدل، بسان پروانه بيا
شفاى كودك مسيحى
وقتى زن از حرم بيرون آمد و چادرش را از سر برداشت، ناراحت شدم. به او گفتم: خانم مگر فقط در حرم بايد حجاب داشت؟ با كمال احترام و ادب گفت: آقا! من مسلمان نيستم، مسيحىام. گفتم: پس در حرم چه مىكرديد؟ گفت: آمدهام از امام رضا عليهالسلام تشكر كنم. بعد حكايت شگفت زندگىاش را اينگونه تعريف كرد: پسر فلجى داشتم كه براى معالجهاش از هر كس و هر كارى كه مىتوانستم، دريغ نورزيدم، اما هيچ دارو و دكترى ثمربخش نشد. وقتى به مدرسه رفت، بچههاى ديگر به او گفته بودند چرا مادرت تو را به مشهد و حرم امام رضا عليهالسلام نمىبرد تا شفا بگيرى؟ پسرم كه به خانه آمد، با گريه گفت: مادر! تو كه مىگفتى براى معالجه من همه جا رفتهاى و مرا نزد همه دكترها بردهاى، پس اين مشهد امام رضا عليهالسلام كه مريضها را شفا مىدهد، كجاست؟ با نااميدى به او گفتم: امام رضا عليهالسلام فقط مسلمانها را شفا مىدهد و ما مسيحى هستيم. اما پسرم مرتب اصرار مىكرد و بعد هم با گريه به بستر رفت.
نيمههاى شب مرا صدا زد: مادر! مادر! بيا ببين اين آقا پاهايم را شفا داده است. خودش به خانه ما آمد. او گفت: به مادرت بگو هر كه به در خانه ما بيايد، او را درمان مىكنيم.
وقتى سخن زن به اينجا رسيد، چشمان هر دويمان نمناك بود. |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
یک شنبه 7 فروردین 1390 2:10 PM
تشکرات از این پست