0

رعايت حق مردم

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

فرشته آهنی

شب اول عملیات والفجر 8 پیشروی بچه ها غیر قابل تصور بود صبح روز اول وقتی فرمانده گردان اعلام کرد که کنار جاده فاو بصره مستقر شده ایم ....  فرمانده لشکر باور نمی کرد !!!! گفت: همانجا باشید جلوتر نروید تا خودم بیایم ...

ساعتی طول نکشید که دیدیم برادر امین شریعتی (فرمانده لشکر 31 عاشورا بعد از شهید باکری)با دو تا بی سیم چی اش از راه رسیدند تا با چشم خود ببیند که واقعا بچه ها کنار جاده رسیده اند !! .......

بچه ها با دیدن فرمانده لشکرشان در خط مقدم درگیری خیلی خوشحال شدند

.....

تازه مستقر شده بودیم که خبر آمد که خط اول در حال سقوط است.... بچه ها مهمات تمام کرده بودند....

عراقی ها که شب گذشته تا جایی که امکان داشت گریخته بودند حالا که فهمیده بودند چه بر سرشان آمده و اگر پیشروی همینطور صورت بگیرد فاو را از دست خواهند داد برگشته بودند تا از دست داده ها را پس بگیرند.

خود ما هم با اینکه در درگیری دیشب در مصرف مهمات صرفه جویی کرده بودیم، ولی وضع مهماتمان بهتر از بچه های خط اول نبود.

گویا قایق ها فقط توانسته بودند نیروها و مهمات را در ساحل اروند پیاده کنند، ولی هنوز خودرو یا وسایل موتوری که مهمات را به معرکه درگیری برساند هنوز به این طرف آب منتقل نشده بود. بچه های زخمی کنار خاکریز مانده بودند و وسیله ای برای انتقالشان وجود نداشت.

خسته و بیقرار توی کانال کوچکی که فاصله کمی با خاکریز درگیر داشت مانده بودیم که چه کنیم...... فریاد بچه ها را می شنیدیم که مهمات می خواستند ... و کاری از ما بر نمی آمد ... عمق کانال در این منطقه بسیار کم بود و فقط می شد سینه خیز جلو رفت .... سرت را که بالا می گرفتی بارانی از گلوله های تیربار و قناسه ویز ویز کنان از کنارت می گذشتند..... نه بچه ها می توانستند آن صد متر را عقب بیایند و نه ما می توانستیم جلو برویم .....

ناگهان صدایی که از شب قبل دو بار توجه ما را به خود جلب کرده بود دوباره به گوش رسید.... آری همان نفربر دیشبی انگار فرشته نجات از راه رسیده بود  .....

همان نفربری که دیشب و امروز صبح زود، دو بار از دم موشک آرپی جی من جان سالم بدر برده بود اینک با جانی زخمی و چرخ هایی پنجر ولی پر از مهمات از راه رسید بود

داخل نفربر و روی آن پر بود از جعبه های مهمات .....

راننده نفربر داد زد :

بچه ها ! زود باشین خالی اش کنین تا من برگردم ... زود باشین !

قبل از اینکه برادر ممد چیزی بگوید صابر سریع بلند شد و من هم مثل سایه بدنبالش
انگار یادمون رفت که این جا توی دید عراقی هاست ... سریع پریدیم بیرون کانال، من رفتم بالای نفربر، جعبه ها رو بلند می کردم و تند تند می دادم پایین

و صابر اونها رو روی زمین می گذاشت

ویز ویز قناسه ها لحظه ای قطع نمی شد هر لحظه منتظر بودیم که داغی یکی از اون گلوله ها بر جانمان بنشیند   .....

نفربر که خالی شد، برادر ممد که توی کانال بود داد زد :

بچه ها سریع بیایید توی کانال !

دویدیم که بپریم تو کانال

ناگهان چشمم به یکی از بچه ها افتاد که سرپا و آرام در حالی که دستهایش را بطرف جلو گرفته بود، داشت به طرف ما می آمد

انگار جایی رو نمی دید، سرش رو با یک چفیه مشکی بسته بودند

 چفیه پر از لخته های خون شده بود قسمتی از چفیه باز شده بود و یکی از چشم های بسیجی زخمی که گود افتاده بود و چشمی در آن نبود معلوم بود. تمام صورتش و روی سینه اش را خون گرفته بود ...

هر کاری کردم نتونستم تنهاش بذارم و دوباره برگردم توی کانال

رفتم جلو دستهامو دراز کردم و دستهایش را توی دستهایم گرفتم

دیگر نمی ترسیدم که تیر بخورم

باران گلوله ها قطع نمیشد..... هر لحظه احتمال می رفت که یکی مان تیر بخوریم..... چه آرامشی خدای من .... حتی ناله هم نمی کرد آرامش او مرا هم آرام کرد دیگر نگران ویز ویز قناسه ها نبودم دیگر نمی ترسیدم که تیر بخورم.... چشمان خونین و بسته آن پرنده زخمی، چشمان بسته مرا هم باز کرد.

اسمش را پرسیدم،

 

  با مهربانی جوابم را داد، گفت که دیشب مجروح شده است و تا حالا همین جا منتظر نشسته است ، ولی من چنان شیفته و غرق در آرامش او بودم هیچ نمی شنیدم و همه چشم شده بودم و عشقبازی او را نظاره می کردم ..... از این که توی کانال پناه گرفته بودم خجالت کشیدم

بچه ها داد می زدند زود باش برگرد بیا توی کانال !

بردم و سوار نفربرش کردم

مرکب آهنین غرشی کرد و کبوترهای زخمی را با خود برد

آن روز هر چند ساعت یکبار آن نفربر می آمد و مهمات می آورد و بچه های زخمی را با خود می برد

 خدا را شکر کردم که موشکم به نفربر نخورده

و فهمیدم که ما هیچکاره ایم و هر چه هست خواست و اراده اوست.

ما آموزش می بینیم

تمرین می کنیم

دقت می کنیم

ولی به قول شهید باکری باید بعد از همه این ها فقط ذکر بگوییم و دل را صاف کنیم و ماشه را بکشیم بقیه اش را خودش بهتر می داند.

گرچه عقل و محاسبات را هیچوقت سبک و بی ارزش نمی انگاریم..

 منبع : وبلاگ پروانه مهاجر

یک شنبه 7 فروردین 1390  1:23 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

نهر جاسم

شناسایی مرحله تکمیلی کربلای پنج

بسم الله الرحمن الرحیم

شناسایی مرحله تکمیلی کربلای پنج

هوا تازه تاریک شده بود که ما از سمت مردابی که به نهر جاسم ختم می شد، حرکت کردیم.

ساقه های نی که تا سینه های ما قد کشیده بود اطرافمان را احاطه کرده بود.

بوی نم، مثل بوی شرجی هوای دریا، فضا را پر کرده بود.

و صدای جیر جیرک ها که با صدای پایمان که به علف ها می خورد همساز شده بود.

بادگیرهای ضد شیمیایی به تنمان چسبیده بود.

و رطوبت هوای خفه و دم کرده نفس هایمان را بند آورده بود.

در مسیر راه پاهایمان گاهی روی علف های نم نشسته لیز می خورد و به زمین می افتادیم.

بالاخره کنار نهر جاسم رسیدیم.

علف ها و ساقه های نی را کنار زده و به نیروهای دشمن خیره شدیم.

چیزی به وضوح معلوم نبود ولی صدای نفرات دشمن را می شنیدیم.

از طرفی وزوز پشه کورها بیداد می کرد. چه نیشی می زدند.

به تل خاکی که قبلا بچه های اطلاعات شناسایی کرده بودند رسیدیم.

به بالای تپه دیدبانی رفتیم و با دوربینی که دید را در شب ممکن می سازد محور عملیاتی را تماشا کردیم.

نهر جاسم و پشت آن میدان مین و سیم خاردارهای مختلف و آن طرف کانال احداثی و خاکریزهای بلند و هلالی و پشت سرش خاکریزهای هلالی شکل که سه متر بلندی و دویست متر عرض داشتند، دیده می شد.

به خاطر خاک اگر باشد مگر می توان از این موانع گذشت؟ !

 اما مساله اعتقاد یک ملت است که می خواهد استقلال و آزادی خود را تحت لوای نظام اسلامی حفظ کند.

استقلالی که این چنین مورد هجوم وحشیانه قدرت های پوشالی مزدوران شرق و غرب قرار گرفته

بطوریکه شهرهای مسکونی و افراد بی دفاع غیر نظامی اش با بمب و موشک اهدایی جانیان انسان دوست ! حقوق بشر دائم مورد حمله است.

 و صحنه های دلخراشی که کفشهای قرمز قشنگ و کوچک کودکان معصوم به جای مانده از یک موجود سالم و کامل و ذرات پوست و گوشت دیگری را که به در و دیوار چسبیده و همگی ندای بای ذنب قتلت را سر داده اند، کماکان در اذهان آزاده تجدید می شود........................

پس از ارزیابی موقعیت منطقه پایین آمده و در کنار نهر نشستیم تا برادران اطلاعاتی نیز ماموریت خود را به پایان رسانند :

صابر باقری بادگیرش را از تن در آورد

ما تعجب کردیم  !!!؟؟؟

توی این هوای سرد چه منظوری دارد ! ؟؟!!

رو کرد به فرج و گفت دستم را بگیر تا عمق آب را اندازه بگیریم

در حالی که فرج دست صابر را گرفته بود صابر به آب افتاد و سعی کرد زیر آب برود.

زمستان و شب های جنوب که سرمای آن تا عمق جان آدمی نفوذ می کند

-   سوم اسفند ماه 1365-

اما شلوار غواصی مانع بود با اینکه دو  وزنه هم به خودش آیزان کرده بود

چی شد صابر اندازه گرفتی ؟

نه شلوار غواصی مانع است با دو دستت روی کتف هایم فشار بده بلکه بتوانم زیر آب بروم

فرج کمک کرد ولی بی فایده بود.

 فرج پرسید : مگر اینجا پل نمی اندازیم ؟!!

پس چه دلیلی دارد این همه زجر می کشی تا عمق آب را بفهمی !! ؟

صابر در حال در آوردن شلوار غواصی گفت :

  برادرجان باید عمق آب را بدانیم شاید نتوانستیم پل بیندازیم و بچه ها مجبور شدند جهت عبور از آب رد شوند،

باید بدانیم این آب قابل عبور نیروهای پیاده است یا نه ؟

 خداوندا چه ایمانی به این ها عطا کرده ای؟!!

در حالی که من با لباس و بادگیر می لرزم این برادر لخت شده چند بار هم به آب افتاده و بیرون آمده است

صابر سیم تلفن را از قسمت چپ لوازمش خواست  که فرج آورده و به زیر بغل صابر بست و  یک سر سیم را نگه داشت و صابر به نهر افتاد عمق آب از قد او هم بیشتر بود بیرون آمده گفت :

عجیب است چرا اینجا این همه گود است ؟!!

- صابر لباس هایت را بپوش می رویم می گوییم عمق آب زیاد است.

صابر : شاید اینجا را با بیل گود کرده اند برویم کمی پایین تر ببینیم آنجا هم گود است یا نه؟

صابر با فرج حرف می زد که منور زدند. نشستیم روی زمین......

در زیر نور منور یک ستون عراقی که تعدادشان دوازده نفر بودند

 از سمت چپ کمی آن طرفتر از روی پل عبور می کردند.

 با دیدن این صحنه دلم ریخت عراقی ها همانطور از مقابل ما می آمدند....

دیدم بچه ها هیچ علکس العملی نشان نمی دهند و درگیر نمی شوند،

ولی چرا فرار نمی کنند ؟ !!

عراقی ها آمدند و از دو متری ما رد شدند

(و ما توی علفها نشسته بودیم و نفس ها در سینه حبس شده بود. )

و به طرف ساختمان هایی که قبلا بوسیله توپ  یا بمباران خراب شده بود پیچیدند و رفتند.

خیلی شانس آوردیم که منور زدند وگرنه عملیات لو می رفت.

یا این گشتی ها یک ساعت زودتر می آمدند و ما را روی تپه می دیدند  و آن موقع تمام زحمت های چندین روزه تیم اطلاعات و عملیات هدر می رفت.

در آن لحظه صابر هم لخت نشسته بود، این دلاور مرد خیلی هم سردش بود از شدت سرما دندان هایش به هم می خورد.

گویی قاشق به پشت کاسه می زدند. یکی از بچه ها اورکتش را پشت صابر انداخت.

پس از عبور ستون عراقی، صابر گفت : بلند شوید حدود بیست متری پایین تر برویم و عمق آب را اندازه بگیریم.

صابر دو مرتبه توی آب رفت، آب تقریبا تا سینه اش بود، عرض نهر را حرکت کرد تقریبا سطح نهر یکسان بود.

عرض نهر را داخل آب قدم شماری کرد، حدود سیزده قدم بود.

خیلی می ترسیدم دشمن او را ببیند.

 اما بحمدالله متوجه او نشدند.

 صابر به کمک فرج از آب بیرون آمد. کمی عقب تر آمدیم و صابر لباس هایش را پوشید.  و به این طریق ماموریت شناسایی ما  به اتفاق برادران اطلاعات و عملیات با موفقیت به پایان رسید.

برگشتیم تا آخرین گزارشات شناسایی را به فرماندهی برسانيم  و منتظر شب عاشورای غرب نهر جاسم باشیم.

روز سوم اسفند ماه نیز بدینصورت سپری شد.1

 روزنامه اطلاعات یکشنبه 21 تیر 1366 شماره 13074- ستون خطرات و خاطرات – خاطرات بسیجی شاهد از لشکر 31 عاشورا

 منبع : وبلاگ پروانه مهاجر

 


یک شنبه 7 فروردین 1390  1:23 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

یک خاطره

در گردان ما شخصي بود كه دنبال راه حل شرعي مي گشت تا روزه بگيرد

ماه مبارك رمضان از راه مي رسيد چرا كه جشن هاي ماه پيامبر ، نويد ماه خدا را مي داد و در آن زمان ايام ماه مبارك در ارديبهشت ماه بود و اگر گرماي خوزستان را به آن اضافه  كنيم روزه گرفتن تازه معني خودش را پيدا مي كرد ما نيز همچون بسياري از رزمندگان در مناطق  عملياتي بوديم دروغ چرا ، من خوشحال بودم در جبهه هستم و در آن گرماي سوزان ، گرفتن روزه از ما رزمندگان ساقط بود
اما در گردان ما شخصي بود كه دنبال راه حل شرعي مي گشت تا روزه بگيرد او از هر روحاني احكام چگونه روزه گرفتن خود را مي پرسيداو عشق روزه گرفتن داشت ، من بارها اشك هاي او را ديدم ، اما من در دل به او مي خنديدم ! ايشان از طلبه اي شنيده بود كه اگر رزمندگان اسلام به طور مستمر به مدت يك ماه در يك محلي اقامت كنند آنها مي توانند نماز را تمام خوانده و روزه خود را كامل بگيرند . در آن ايام ما دوره هاي رزم مي ديديم و اقامت ما نيز بيش از بيست روز شده بود ايشان هر روز شمارش معكوس خود را شروع كرده بود كه به محض تمام شدن يك ماه و حلول ماه مبارك رمضان روزه خود را آغاز كند اما فرمانده گردان در روز بيست و نهم اعلام كرد كه از فردا عازم خط مقدم هستيم ، اشكهاي اين برادر ديدن داشت در اين ميان تنها چيزي كه او را تسكين مي داد رفتن به خط مقدم جبهه بود من نيز به  اشكهاي آن برادربر خلاف گذشته غبطه  خوردم و احساس كردم چقدر آدم بد بختي هستم كه لذت عبادت روزه را نفهميد ه بودم و از خودم خجالت كشيدم ، شايد به غبطه ي ما نيز نمره اي تعلق بگيرد نمي دانم ؟ اما نا گفته پيداست كه در مناطق عملياتي كليه آداب ماه خدا در سر جاي خويش بود به غير از خوردن و آشاميدن . غالب بچه ها با رازهاي پاك خويش ، رابطه عاشقانه خود را با خدا بر قرار مي كردند و گاهي نيز اين رابطه به معامله ختم مي شد ! بطوريكه برخي از رزمنده ها جان خويش را تقديم مي كردند و برخي نيز با مجروح شدن دوام رابطه عاشقانه خود را ماندگار كردند.
حال كه بيست سال از آن ايام مي گذرد و من دفاتر خاطرات سنوات آن روزها را ورق مي زنم و خاطرات رمضان آن سالها را مطالعه مي كنم ، به ياد مي آورم كه به ازاي هر روز از آن روزها ي خدا ، رفيقي را از دست داده و يا يكي از دوستانم را مجروح ديده ام .. من نيز احساس مي كنم به خاطر آن خوشحالي از خوردن روزه خود در جبهه مجازات شدم ، چرا كه با مجروحيت خويش بايد تا آخر عمر در سه وعده قرص مخصوصي به همراه غذا بخورم از سال 62 تا به حال در حسرت روزه گرفتن بوده و در هر افطاري و به هنگام شنيدن نواي ربنا به افطاري ديگران به غبطه نظاره گر هستم و نا خود آگاه ناز خيالي نازك از ميان دل پر از خاطره ا م ، ربوده مي شود و غم مبهم اشكي را ميهمان چشمانم مي سازد.

منبع: وبلاگ سربندهای فراموش شده

یک شنبه 7 فروردین 1390  1:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها