دو حکایت اخلاقی
|
دو حکایت اخلاقی
|
|
اخلاص
مرحوم حاجی سبزواری (رضوان الله علیه) برای عیادت بیماری می رفت، عده ای هم با او بودند. نزدیک منزل بیمار که رسید، برگشت و نرفت. اطرافیان پرسیدند: آقا چرا تا این جا آمدید و حالا برمی گردید؟ آقا جواب داد: خطوری به قلبم کرد که بیمار وقتی مرا ببیند، از من خوشش خواهد آمد و می گوید که: سبزواری، چه انسان والا و بزرگی که به عیادت منِ بیمار آمده است. حالا برمی گردم تا هنگامی که اخلاص اولیه را بیابم و تنها برای خدا به عیادت بیمار بیایم.
راز معرفت
روزی یکی نزد شیخ ابوسعید آمد و گفت: ای شیخ! آمده ام از اسرار حق چیزی با من نمایی. شیخ گفت: بازگرد تا فردا. آن مرد بازگشت. شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حُقّه کردند و سر حُقّه محکم کردند. دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت: ای شیخ! آن چه وعده کرده ای بگوی. شیخ بفرمود تا آن حقه را به وی دادند و گفت: زینهار تا سر این حقّه باز نکنی. مرد حُقّه برگرفت و به خانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا در این حقه چه سرّ است؟ هر چند صبر کرد، نتوانست. سر حُقّه باز کرد و موش بیرون جست و برفت. مرد پیش شیخ آمد و گفت: ای شیخ! من از تو سِرّ خدای تعالی طلب کردم، تو موشی به من دادی! شیخ گفت: ای درویش! ما موشی در حقه به تو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت، سِرّ خدای با تو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت؟!
* حُقّه؛ قوطی، ظرف کوچک که در آن جواهر یا چیز دیگر بگذارند.
(به نقل از: «اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر»).
منبع: با معارف اسلامی آشنا شویم، شماره ی 39.
|
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
شنبه 6 فروردین 1390 7:38 PM
تشکرات از این پست