0

دو حکایت اخلاقی

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

دو حکایت اخلاقی


دو حکایت اخلاقی

اخلاص

مرحوم حاجی سبزواری (رضوان الله علیه) برای عیادت بیماری می رفت، عده ای هم با او بودند. نزدیک منزل بیمار که رسید، برگشت و نرفت. اطرافیان پرسیدند: آقا چرا تا این جا آمدید و حالا برمی گردید؟ آقا جواب داد: خطوری به قلبم کرد که بیمار وقتی مرا ببیند، از من خوشش خواهد آمد و می گوید که: سبزواری، چه انسان والا و بزرگی که به عیادت منِ بیمار آمده است. حالا برمی گردم تا هنگامی که اخلاص اولیه را بیابم و تنها برای خدا به عیادت بیمار بیایم.

راز معرفت

روزی یکی نزد شیخ ابوسعید آمد و گفت: ای شیخ! آمده ام از اسرار حق چیزی با من نمایی. شیخ گفت: بازگرد تا فردا. آن مرد بازگشت. شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حُقّه کردند و سر حُقّه محکم کردند. دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت: ای شیخ! آن چه وعده کرده ای بگوی. شیخ بفرمود تا آن حقه را به وی دادند و گفت: زینهار تا سر این حقّه باز نکنی. مرد حُقّه برگرفت و به خانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا در این حقه چه سرّ است؟ هر چند صبر کرد، نتوانست. سر حُقّه باز کرد و موش بیرون جست و برفت. مرد پیش شیخ آمد و گفت: ای شیخ! من از تو سِرّ خدای تعالی طلب کردم، تو موشی به من دادی! شیخ گفت: ای درویش! ما موشی در حقه به تو دادیم تو پنهان نتوانستی داشت، سِرّ خدای با تو بگوییم چگونه نگاه خواهی داشت؟!
* حُقّه؛ قوطی، ظرف کوچک که در آن جواهر یا چیز دیگر بگذارند.

(به نقل از: «اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر»).
منبع: با معارف اسلامی آشنا شویم، شماره ی 39.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

شنبه 6 فروردین 1390  7:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها