حریص بر هدایت
|
حریص بر هدایت
|
|
گزیده¬ای از سخنان آیةالله حاج شیخ محمدحسن قافی درباره¬ی آیةالله حاج شیخ غلامرضا فقیه خراسانی(ره)
بسم الله الرحمن الرحیم
توفیقی است كه شمه¬ای از فضایل مرحوم آیةالله حاج شیخ غلامرضا فقیه خراسانی یزدی را یادآور شوم. گرچه شخصیت هر كس باید با سخن و حالات خودش بیان گردد. ایشان از آیات عظام و شخصیتی بی¬نظیر یا كم¬نظیر به شمار می¬آیند. معظم¬له در خراسان، اصفهان و نجف تحصیل علم كردند و معاصر آیةالله العظمی بروجردی(ره) بودند و برای هدایت مردم بی¬نهایت فعّالیت و تلاش می-كردند. من كسي را مثل ایشان حریص بر هدایت مردم نديدم. با این¬كه در سال¬های آخر عمرشان ضعف پیری و كسالت به قدری بود كه وقتی كسی سؤال می¬كرد، ایشان می¬گفتند: بگذارید بنشینم و بعد مسأله¬تان را بپرسید، اما وقتی لازم می¬شد یك¬ساعت روی پا می¬ایستادند و صحبت می-كردند. به نجات مردم عشق داشتند و می¬خواستند همه وارد بهشت شوند. این از خصوصیات ایشان بود. هنگام موعظه، الهاماتی داشتند و كلام ایشان بسیار مؤثر بود. من فكر می¬كنم اگر ابوجهل¬های زمان هم پای منبر ایشان می¬آمدند تحت تأثیر قرار می¬گرفتند، چون صاحب نفس عجیبی بودند. آن زمان بلندگو نبود و سینه ¬ایشان هم گاهی كسالت داشت، اما با همان حال منبر می¬رفتند و اثر معنوی منبر ایشان فراوان بود. گاهی كه به خاطر كسالت در بستر بودند برای رسیدن به منبر از جا بر می¬خاستند و راه می¬افتادند. كسانی كه متوجه روحیه ایشان نبودند، می¬گفتند: آقا شما كه مریض هستید؛ چرا منبر می¬روید؟ ضعف بنیه گاهی چنان بود كه وقتی از منبر پایین می-آمدند، دیگر حالی نداشتند. به سلامتی خود كمتر از هدایت مردم اهمیت می¬دادند. مرحوم آیةالله حاج آقا مرتضی حائری(ره) می¬فرمود: من دو نفر را دیدم كه این¬طور هستند؛ یكی حاج شیخ حسین زاهد در تهران و یكی هم حاج شیخ غلامرضا در یزد. ایشان حاج شیخ غلامرضا را بر حاج شیخ حسین زاهد ترجیح می¬دادند. یكی دیگر از مزایای ایشان علو همت در هدایت مردم بود. حرف¬هایی می¬زدند كه بسیاری از مردم منظور ایشان را نمی¬فهمیدند. الآن هم اگر ما آن حرف¬ها را بزنیم، ما را تكفیر می¬كنند، ولی ایشان شناخته شده بودند. مثلاً می¬فرمودند: «تويي كه مي¬تواني خدا بشوي و خدايي كني حيف نباشد كه بوالهوسي كنى؟!».
البته توضیح می¬دادند كه منظورشان از خدایی شدن و خدایی كردن همان تخلق به اخلاق الله؛ یعنی ستاریت و عدل و عفو و ... است. كلام و اثر كلام ایشان خیلی عجیب بود. هر كس ایشان را دعوت می¬كرد، با تواضع می¬پذیرفتند و ملاحظه¬ی شخصیت خودشان را نداشتند. عاشق امام حسین(ع) و فانی در آن حضرت بودند. اگر در مجلسی چند نفر محدود هم بودند، منبر می¬رفتند. به روستاهایی ¬می¬رفتند كه چند نفر بیشتر جمعیت نداشت. نماز كه می¬خواندند، آدم احساس می¬كرد ملائكه با ایشان هستند. در یكی از مجالس، سید محترمی از دنیا رفته بود، مرحوم حاج شیخ كه وارد شدند، ما احساس كردیم خیل عظیم ملائكه همراه ایشان وارد شدند. معنویت و روحانیت و حالات ملكوتی ایشان كاملاً احساس می¬شد. با هیبت و سطوت بودند. همه¬جا رو به قبله می-نشستند، صدر و ذیل مجلس برایشان فرقی نداشت.
گاهی روضه را این¬طور می¬خواندند: «بگذار در راه دین سرت را بر بالای نیزه كنند، زن و بچه¬ات را اسیر كنند، بگذار بدنت را زیر سم اسبان بگیرند، بگذار بچه¬هایت خرابه نشین شوند، مگر با امام حسین(ع) این كار را نكردند؟! نتیجه¬اش چه شد؟! كم شدند، یا زیاد؟! به نفع¬شان بود یا به ضررشان؟!» این¬گونه مردم را هدایت می¬كردند. در مجالس ختم می¬گفتند: «ای انسان! خدا عقلت بدهد، آن چیزی كه از این دنیا به درد می¬خورد، همین رنج و گرفتاری و مصیبت است. خداوند كسی را به اندازه پیامبر و آلش دوست نداشت. آنان از همه بالاتر بودند؛ در عین حال پیامبر و عترت طاهرینش از همه اهل عالم بیشتر مصیبت دیدند. اگر غیر از مصیبت چیز دیگری به درد می¬خورد؛ خدا باید همان را به اولیایش می¬داد». این سخنان موجب تسكین آلام و صبر مصیبت دیدگان می-شد.
از مزایای ایشان این بود كه روی منبر زیاد قرآن می¬خواندند. گاهی نیم جزء قرآن را روی منبر تلاوت می¬كردند. آرام و قرار نداشتند، اگر می¬نشستند؛ به حالت تجافى؛ انگار می¬خواهند همان موقع بلند شوند. با همان پیری و كسالت برای منبر رفتن آرام و قرار نداشتند؛ از این¬رو برخی مجلس¬ها را از ایشان پنهان می¬كردند، چون ایشان خیلی خودشان را اذیت می¬كردند. مردم از حضور ایشان در مجلس خود تبرك می¬جستند، و تقاضا می¬كردند كه ایشان فقط دو كلمه حرف بزنند، ولی ایشان به مقتضای حال مجلس صحبت می¬كردند، نه به مقتضای حال خودشان. ایشان همیشه حال خوش داشتند و من از این حالت ایشان تعجب می¬كردم. تمام حالاتی كه در خلوت داشتند، در جلوت همان¬گونه بودند. هیچ¬گاه حرف¬های خنده¬دار نمی¬زدند؛ گرچه گاهي رعايت حال بچه¬ها را مي¬كردند و مطالبي در خور فهم آنان می¬گفتند. روی منبر خیلی گریه می¬كردند و گریه¬هایشان اختیاری نبود. نماز كه می¬خواندند حتي نماز نافله، اصلاً توجهی به مردم نداشتند. عشق عجیبی به نافله شب داشتند و به دیگران هم سفارش می¬كردند.
مرحوم آقای كازرونی نقل می¬كردند: ایشان یك شب می¬خواستند احتیاطاً غسل كنند، ولی حمام بسته بود. وسط حیاط استخر آب سردی بود كه حتی یك جوان نمی¬توانست داخل آن برود. ایشان برای غسل داخل آب شدند، تا نافله شب دیر نشود. مرحوم حاج شیخ حسین ـ پسر بزرگ ایشان ـ می¬فرمود: آقا وقتی داخل آب رفتند، من هم فكر كردم كه می¬توانم بروم. پای خود را داخل آب گذاشتم، آب آن¬قدر سرد بود كه پایم سِر شد. دكترها از ادامه حیات ایشان تعجب كرده بودند. خودشان می¬فرمودند: 40 سال است كه دكترها مرا جواب كرده¬اند.
از خصوصیات دیگر ایشان توكل و اعتماد به خدا و توسل به اولیای خدا بود. می¬فرمودند: «علاج هر دردی یك چه كنم است، من هر وقت در می¬مانم، می¬گویم یا امام رضا(ع) چه كنم؟! جواب هم می-گیرم و گرفتاری¬ام علاج می¬شود».
سراسر منبر ایشان نصیحت و موعظه بود. تا زمانی كه در قید حیات بودند، ما حالاتی داشتیم كه فكر می¬كردیم از آن خودمان است. وقتی ایشان فوت كردند آن حالت¬ها هم تمام شد، چون اثر حضور و اُنس با ایشان بود. یك¬بار در خواب ایشان را دیدم كه نماز می¬خوانند و من هم به ریشه قالیچه¬ای بند شده¬ام. نزدیك بود بیفتم كه حاج شیخ در حال نماز دستم را گرفتند.
به نماز جماعت خیلی اهمیت می¬دادند. علما می¬آمدند تا به نماز ایشان برسند. گاهی امامت مسجدی را كه خرابی داشت و متروك بود به عهده می¬گرفتند. بعد كه رونق پیدا می¬كرد یك روحانی از اهالی همان¬جا را برای اداره مسجد و نماز جماعت می¬گذاشتند.
وجود ایشان ناهی از منكر بود. آن موقع متوجه حرف¬های حاج شیخ نبودیم، اما حالا می¬فهمیم چه عظمتی داشتند. آیةالله داماد، شاگرد حاج¬شیخ ¬غلامرضا بود؛ كه بعداً از اساتید بزرگ حوزه علمیه قم شد و امام خمینی(ره) درباره درگذشت ایشان فرمودند: «ضایعه بزرگی به اسلام وارد شد». مرحوم آیةالله داماد مي¬فرمود: «من در یزد درس قواعد را نزد حاج شیخ خواندم. یك وقت به ایشان اشكال گرفتم. به من فرمود: حیف است كه استعداد تو در یزد ضایع شود. بايد به قم بروي و در آن¬جا ترقي ¬كنى؛ با وجود آن¬كه من شاگرد خوب ایشان بودم و رسم بر این است كه همه شاگرد خوب خود را نگه می¬دارند، ولی ایشان این¬طور نبود. اصلاً به فكر خودش نبود. هر كاری كه می¬كرد یا واجب بود، یا مستحب. كار مباح از ایشان سر نمی¬زد. بستگان من راضی نمی¬شدند كه به قم بروم، حاج شیخ فرمود: من آن¬ها را راضی می¬كنم و بالاخره هم این كار را كرد و خودش هم مرا بدرقه كرد. به خاطر این¬كه طلبه و سید بودم این كار را انجام داد. فوق العاده به سادات احترام می¬گذاشت و اهل علم را ترویج می¬كرد. وقتی برای بدرقه آمد، فرمود: هواي قم در زمستان سرد است لباس زمستاني برداشته¬اى؟! گفتم: نه، فرمود: بیا لباس مرا بگیر. لباس¬های خودش را به من داد كه سرما نخورم. حالا می¬فهمم آن مرد كه بود و چه خلوصی داشت. اگر من خودم بودم، برای شاگردم این كارها را نمی¬كردم».
خصوصیت دیگر ایشان زهد بود. پول در نظرشان مثل كاه یا كاغذ بود. گاهی در قبض وجوهات می-نوشتند به اهلش رسید؛ یعنی از همان اول به اهلش می¬رساندند. وقتی از دنیا رفتند هیچ چیز از مال دنیا نداشتند.
وارستگی¬ ایشان بی¬نظیر بود. در زمان رضاشاه كه هنوز مبارزات شروع نشده بود، ایشان اجازه داشتند كه عمامه بگذارند، ولی به خاطر احترام به دیگر علما كه این اجازه را نداشتند، عمامه نمی-گذاشتند و فقط هنگام نماز از آن استفاده می¬كردند. به عبا تقید نداشتند؛ عبا را در نماز به خاطر استحباب به دوش می¬گرفتند و گاهی برای این كار از شال استفاده می¬كردند. با كهولت سن در مسجدي كه روي بلندي بود و سى، چهل پله داشت از پله¬ها بالا می¬رفتند و جماعت به پا می¬كردند و یك¬بار نگفتند كه نماز را همان پایین بخوانیم. به مردم می¬گفتند: وقتی وارد مسجد می¬شوید و جماعت برقرار است؛ «یاألله» نگویید، چون مردم معطل می¬شوند. من به ایشان می¬گفتم: خوب آن-ها بگویند، شما صبر نكنید. بعد فهميدم كه ایشان به خاطر اهميتي كه براي رسيدن مردم به ثواب قائلند نمي¬توانند صبر نكنند و آن¬قدر ذكر می¬گفتند تا طرف به ایشان برسد. با وجودی¬كه نماز را نسبتاً تند می¬خواندند، اما همه¬ی آداب را رعایت می¬كردند، و نافله¬ها را به جا می¬آوردند.
بیشترین استناد ایشان بعد از قرآن به فرمایشات امیرالمؤمنین(ع) بود. می¬فرمودند: «دو ركعت نمازی كه حضرت علی(ع) پشت سر دیگران می¬خواند، مصیبتش از حوادث كربلا بیشتر بود.» همچنين می¬فرمودند: «سوزش آتش جهنم مال اين است كه مال خود انسان است و نمي¬تواند به كسي بگويد كه تو كردى. به خدا هم نمي¬تواند بگويد تو كردى. خدا كه ظلم نمی¬كند. خودمان كردیم و این جزای عمل خودمان است. گردن شیطان هم نمی¬شود انداخت. شیطان می¬گوید: ... فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ....
كسانی با نگاه كردن به حاج شیخ عوض می¬شدند. ایشان در تمام حرف¬هایشان یك كلمه حرف دنیایی نمی¬زدند. درباره¬ی تلاوت قرآن، می¬گفتند: ثواب تلاوت قرآن را به اهل¬بیت(ع) هدیه كنید كه برگشت آن به شما مضاعف شود. در چند فرسخی یزد روستایی بود، كه حاج شیخ یك بار وعده داده بودند آن¬جا بروند. دو ساعت مانده به مغرب حركت كرده بودند. در مسیر آن راه، قبرستان سید صحراست. وقتی حاج شیخ به آن¬جا رسیده بودند؛ بستگان زنی كه تازه مرحوم شده بود، جمع بودند و وقتی چشم آن¬ها ¬به حاج شیخ غلامرضا افتاده بود، جلوی ایشان را گرفته و درخواست كرده بودند كه بر آن مرحومه نماز میّت بخوانند. ایشان نسبت به مردگان حالت خاصی داشتند و برای اموات زیاد دعا می¬كردند. قبول كرده بودند كه بر جنازه نماز بخوانند، ولی مرده را هنوز نیاورده بودند. آن قدر معطل شده بودند تا غروب نزدیك شده بود. پسر ایشان كه همراهشان بوده می¬گفت: به حاج شیخ گفتم: دیر شده است، خوب است به شهر برگردیم، اما ایشان فرموده بودند: خیر، ما به اهالی روستا قول داده¬ایم و باید برای نماز به آن¬جا برویم، اگر به اول وقت هم نرسیدیم، دیرتر نماز را می¬خوانیم. آقازاده¬ی حاج شیخ می¬گفت: نمی¬دانم چه¬طور رفتیم كه وقتی به مسجد آن محل رسیدیم تازه اول اذان بود.
یك¬بار كه برای منبر به یكی از روستاهای اطراف یزد آمده بودند، فرمودند: می¬خواهم به شهر بروم، قول داده¬ام. مردم گفتند: این موقع وسیله¬ای نیست، ایشان فرمودند: «اگر به غلطیدن هم باشد، باید بروم». عزم عجیبی داشتند.
بُعد طریق را این طور معنا می¬كردند: « بنده ذلیل خدایم و باید خدایی بشوم». كلام هر كس دلالت بر روحیاتش می¬كند، می¬فرمودند: «من به مردها سفارش می¬كنم كه نگویید من دوست دارم دوست علی باشم، بلكه شما می¬توانید خود علی بشوید! به زن¬ها هم سفارش می¬كردند كه اكتفا نكنید به این¬كه دوست حضرت زهرا باشید؛ شما می¬توانید خود فاطمه زهرا(س) باشید»!!
سادات را بسيار احترام مي¬كردند و می¬فرمودند: «خانه سادات خانه پیامبر است و این را از قرآن ثابت می¬كنم». استدلالشان برای این معنا این بود كه آیه شریفه: ...لَیْسَ عَلَیْكُمْ جُناحٌ أنْ تَأكُلُوا...؛ همه را اسم برده است جز اولاد را، می¬گفتند علت آن، این است كه خانه اولاد هركس، خانه خود اوست. در تفسیر آیه¬ی شریفه: كانُوا قَلیلاً مِنَ اللّیْلِ ما یَهْجَعُونَ؛ می¬فرمودند: «كم شبی را می-خوابیدند، نه این¬كه كمی از شب را می¬خوابیدند». در تفسیر آیه¬ی كریمه: یا أیّهَا الّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثیرًا مِنَ الظّنِّ إِنّ بَعْضَ الظّنّ إثم؛ می¬فرمودند: «زیاد اجتناب كنید از گمان¬های بد» و روی این مسأله تأكید داشتند. در تفسیر دعای ماه شعبان كه می¬خوانیم: «الفلك الجاریة...». می¬فرمودند: پیامبر(ص) و اهل¬بیت فلك جاریه؛ یعنی كشتی¬های روان در دریا هستند؛ هرجا ماندید دست به دامنشان بزنید. می¬گفتند: خودمن یك¬بار كه در نجف بودم، عرب¬ها را در حال شنا كردن دیدم. فكر كردم كه من هم می¬توانم شنا كنم، اما همین كه داخل آب شدم، احساس كردم كه دارم غرق می-شوم. گفتم: خدایا شاگردهای من سید هستند، اگر می¬خواهی آن¬ها را درس بدهم، نجاتم بده و نجات یافتم.
مرحوم حاج شیخ با كارهایی كه بعضی¬ها به اسم عیدالزهرا(س) انجام می¬دهند، مخالف بودند و می¬گفتند: «شما این كارها را می¬كنید، آن¬ها شیعه را می¬كُشند». می¬فرمودند: «بعد از وفات پیامبر(ص) مدتی كه حضرت زهرا(س) زنده بود، آیا عزادار بود یا نه؟! حالا شما شادی می¬كنید و عید زهرا می¬گیرید؟ 28 صفر پیامبر از دنیا می¬رود و شما روز 9 ربیع عید می¬گیرید؟ در حالی¬كه حضرت زهرا عزادار است و 8 ربیع هم شهادت امام حسن عسگری(ع) است»!
در یكی از جلسه¬های نجف، كه حاج سید حسین فقیهی و من در خدمت آیةالله العظمی حاج میرزا حسن هروی یزدی بودیم و نام حاج¬شیخ غلامرضا به میان آمد، آیةالله هروی فرمود: «اگر در این زمان بنا بود خدا پیامبری را مبعوث كند و می¬خواست از موجودین انتخاب كند از حاج¬شیخ غلامرضا نمی-گذشت!».
از جمله حرف¬هاي حاج شيخ در منبر اين بود كه می¬گفتند: «تو خدایی یا او خداست؟ اگر تو خدايى، خدا عقلت بدهد كه بفهمی او خداست، اگر او خداست، پس چرا تسليم نيستى؟!».
پسر جوان ایشان آقاشیخ محمد در قم از دنیا رفت. زمان احتضار او ¬فرمودند: «خدایا اگر گناه از من است، من را بیامرز. اگر گناه از اوست، او را بیامرز»، وقتی این جوان جان داد، ایشان آماده شدند كه خودشان او را غسل بدهند، اما دیگران نگذاشتند، و فقط نماز میت را خودشان خواندند. همیشه نماز میت را با حال و گریه می¬خواندند. تمام علما پشت سر ایشان ایستادند و بر پسرشان نماز خواندند. در مجلس ختم او هم خودشان منبر رفتند، ولی گریه نكردند.
حاج شیخ غلامرضا حكمت و عرفان و فلسفه تدریس می¬كردند. به ایشان گفته بودند هر كس فلسفه بخواند، یا دیوانه می¬شود، یا كافر و ایشان پاسخ داده بودند: «اما من خواندم و هیچ كدام نشدم». حاج شيخ می¬فرمودند: «چه كسی می¬تواند مثل صحیفه سجادیه و نهج البلاغه حرف بزند؟! ائمه آمدند و آجرها را روی هم گذاشتند و بنایی ساختند. ما نمی¬توانیم چنین آجرهایی را بسازیم، اما باید این بنا را حفظ كنیم». معنای برخی دعاها را كه نمی¬فهمیدیم از ایشان می-پرسیدیم، با بیان ایشان خیلی روشن و روان می¬شد. آن¬قدر متواضع بودند كه جلوی پای یك طلبه جوان بلند می¬شدند. برای سادات جان می¬دادند. دست سادات را مي¬بوسيدند و می¬گفتند: «چرا ضریح را می¬بوسید؟ بالاتر از ضریح، سید است كه پوست و گوشت و خون او از پیامبر است». نسبت به سادات فقیر زیاد سفارش می¬كردند.
ایشان، با پیامبر و آل او(ع) محشور است، خدا ما را به ایشان ملحق كند و عواقب امور ما را ختم به خیر فرمايد |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
شنبه 6 فروردین 1390 3:53 PM
تشکرات از این پست