0

نتایج منع نقل حديث

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

نتایج منع نقل حديث


نتایج منع نقل حديث

با رحلت پيامبر اکرم(ص) بعد از 23 سال تلاش براي هدايت و سازندگي جامعه اسلامي، مسائل انحرافي فراواني همچون: غصب خلافت، غصب فدک و اهانت به فاطمه زهرا(س) پيش آمد و نقل و تدوين احاديث پيامبر اکرم ممنوع شد و حتي به بهانه‌هاي واهي، آن را به آتش کشيدند که خسارت‌هاي جبران‌ناپذيري به جامعه اسلامي بلکه جامعه بشري وارد کرد؛ چرا که مجموعه سخنان پيامبر اکرم(ص) که طي 23 سال گرد‌آمده بود و گنجينه نفيسي از رهنمودها، هدايت‌ها و حکمت‌ها را تشکيل مي‌داد، از بين رفت. البته جامعه تشيع به برکت وجود امامان خويش سخنان رسول خدا(ص) را از طريق آنان شنيد و بهره برد، امّا بخش ديگر جامعه اسلامي بر اثر برخي تعصّبات، نتوانست بهره‌ کاملي از احاديث آن حضرت ببرد.
آنچه پيش رو داريد، بررسي گذراي نتايج و پيامدهاي اين حرکت شوم است که جامعه اسلامي دچار آن گشت.
 
بهانه منع حديث
شعار اصلي پايه‌گذاران منع نقل و تدوين احاديث، در همان روزهاي اول رحلت پيامبر(ص) «حَسْبُنا کِتابُ اللهِ» بود. البته اين شعار به شيوه ظريف و هوشمندانه‌اي مطرح مي‌شد که نمونه‌هاي زير نشان دهنده اين حرکت خزنده بود.
1. ابن وهب مي‌گويد: «از مالک شنيدم که مي‌گفت: عمر بن خطاب اراده کرده که احاديث را بنويسد ـ و شايد آنها را نوشت! ـ سپس گفت: لا کِتابَ مَعَ کِتابِ اللهِ؛ با کتاب خدا نوشته‌اي لازم نيست؛ اين همان شعار «حَسْبُنا کِتابُ اللهِ» است که از زبان عمر نقل شده است».[1]
راويان اين حديث مي‌خواهند بگويند که منع حديث، بر اساس برنامه از پيش طرح‌ريزي شده نبود، بلکه اين فکر ناگهان به انديشه بس بلند عمر! آمد. ولي آنان به اين نکته توجه نکرده‌اند که همين نقل نيز مي‌رساند که در زمان پيامبر اکرم(ص) تدوين احاديث منعي نداشت.
2. يحيي بن جعده مي‌گويد: «عمر اراده کرد که سنّت را بنويسد و آن را نوشت. سپس راي او عوض شد و آن گاه به شهرها نوشت: در نزد هر کسي که چيزي از سنّت هست، آن را محو کند».[2]
3. محمد بن سعد نقل کرده است: «عمر بن خطاب تصميم گرفت که سنّت را بنويسد و يک ماه در اين باره، از خدا طلب خير کرد! سپس تصميم گرفت که نوشتن حديث را نهي کند و گفت: من گروهي را به ياد آوردم که چيزهايي را نوشتند و يادداشت کردند و به آن روي آوردند و توجه کردند و کتاب خدا را ترک گفتند».[3]
شدت عمل در منع نقل حديث
اگر به راستي عمر به اين نتيجه رسيد که سنّت را ننويسد، اين فکر براي خود او اعتبار داشت و اگر واقعاً نقشه‌هاي خطرناک‌تري پشت سر اين نقشه نبود، چرا در منع نقل حديث اين همه شدّت عمل به خرج داد؟ به نمونه‌هايي در اين‌باره توجّه کنيد:
1. حبس صحابه
سعيد بن ابراهيم از پدرش نقل کرده است: «عمر به ابن مسعود و ابودرداء و ابوذر گفت: نقل حديث از پيامبر براي چيست؟ و من گمان مي‌کنم آنان را در مدينه حبس کرد تا از دنيا رفت».[4]
2. تأکيد بر عدم نقل حديث
صالح بن ابراهيم بن عبد الرحمن بن عوف از پدرش نقل کرده است: «سوگند به خدا، عمر از دنيا نرفت، مگر اينکه اصحاب رسول خدا را از مدينه گرد آورد که عبارت بودند از: عبدالله بن حذافه، ابودرداء، ابوذر و عقبة بن عامر، و به آنها گفت: چرا احاديث رسول خدا را در بلاد منتشر کرده‌ايد؟
گفتند: ايا ما را از آن نهي مي‌کني؟ گفت: نه! (ولي) نزد من بمانيد. سوگند به خدا، مادام که زنده‌ام، نبايد از من جدا شويد. پس آنها را در مدينه نگه داشت تا از دنيا رفت».[5]
ايا واقعاً عمر راست مي‌گفت که آنها را نهي نمي‌کند؟ اگر چنين است، پس چرا آنها را نگه‌داشت؟!
قرظة بن کعب گويد: «عمر بن خطاب، ما را به کوفه روانه کرد و تا موضعي که آن را «احراز» مي‌گفتند، مشايعت کرد و سپس گفت: مي‌دانيد چرا شما را مشايعت کردم؟
گفتيم: به خاطر حق رسول خدا و حق انصار.
گفت: با شما آمدم تا مطلبي را بگويم و شما آن را حفظ کنيد. شما نزد گروهي مي‌رويد که با قرآن انس دارند. هنگامي که شما را ببينند، متوجه شما مي‌شوند و مي‌گويند: اينان اصحاب رسول خدا هستند. پس روايت کمتري از رسول خدا نقل کنيد و من با شما همراه و شريک خواهم بود».[6]
قرظه مي‌گويد: «وقتي به عراق رفتم، مردم گفتند: براي ما حديث بگو. گفتم: عمر، ما ر از نقل حديث نهي کرده است».
ابوبکر بن عياش گويد: از ابو حصين شنيدم که مي‌‌گفت: «عمر هنگامي که عمّال خود را به جايي مي‌فرستاد، آنها را همراهي مي‌کرد و در ضمن دستور مي‌داد که فقط قرآن را مورد توجه قرار دهند و از نقل احاديث محمد(ص) پرهيز کنند».[7]
3. جلوگيري از تفسير قرآن
ابوجعفر طبري در تاريخ خود نقل کرده است: «عمر مي‌گفت: قرآن را به حال خود گذاريد و آن را تفسير نکنيد. از رسول خدا هم کمتر حديث نقل کنيد و من شريک شما خواهم بود».[8]
4. توبيخ ناقلان حديث
عمر به نهي و حبس افراد اکتفا نکرد، بلکه گاهي، افراد را توبيخ مي‌کرد و مي‌زد. ذاذان نقل کرده است: «عمر از مسجد بيرون آمد و با گروهي برخورد کرد که گرد مردي اجتماع کرده‌ بودند. سؤال کرد: او کيست؟ گفتند: ابي بن کعب است که در مسجد براي مردم حديث نقل مي‌کرد و مردم بيرون آمده‌اند تا از او سؤال کنند. تازيانه خود را بر سر ابي بن کعب زد. اُبي گفت: اي اميرالمؤمنين! چه مي‌کني؟
عمر گفت: عمداً مي‌کنم (و مي‌زنم). تو نمي‌داني که اين عمل، تو را مفتون و اين جماعت را خوار و ذليل مي‌کند؟»[9]
عمر نه تنها از نقل حديث نهي مي‌کرد، بلکه پرسش از علت و حکمت احکام را نيز نهي کرد؛ به طوري که کسي جرئت پرسش از اهل حديث را نداشت و اگر کسي هم مي‌پرسيد، اصحاب جرئت بيان فلسفه احکام را نداشتند. محيط چنان اختناق آور بود که اگر کسي از حکمت احکام مي‌پرسيد، او را خارجي (حروري) خطاب مي‌کردند؛ همان گونه که عمر «صبيع» را به خاطر پرسش تبعيد کرد و دستور داد کسي با او همنشين نشود[10] و همفکران خليفه نيز او را به خوبي در اين مسئله کمک مي‌کردند.
بيهقي گويد: «زني نزد عايشه آمد و گفت: چرا زن حائض بايد روزه را قضا کند و نماز را قضا نکند؟ عايشه به او گفت: تو حروري ( و از خوارج) هستي! آن زن گفت: من حروري نيستم، ولکن سؤال مي‌کنم.
عايشه گفت: آن در زمان پيامبر بود که ما به قضاي روزه امر شديم؛ ولي به قضاي نماز امر نشديم».[11]
اما به برکت وجود اهل بيت(ع)، در ميان شيعيان سؤال و جواب آزاد بود و حکمت‌هاي احکام بيان مي‌شد. در همين زمينه از آن بزرگواران نقل شده که حکمت قضاي روزه (بر زن) اين است که چون در سال، روزه يک ماه بيشتر واجب نيست، بايد قضاي آن را بگيرد؛ ولي نماز، در هر شب و روز واجب است و به اين جهت قضا ندارد.[12]
دو پرسش اساسي
قبل از پرداختن به پيامدهاي منع نقل حديث، خوب است دو پرسش زير را مطرح کنيم:
1. حاکمان بعد از پيامبر اکرم(ص) با چه حقي دست به منع نقل حديث زدند، ب اينکه اين امر (نقل حديث) در زمان خود پيامبر(ص) مرسوم بود و در منابع عامّه، رواياتي وجود دارد که اين امر را تاييد مي‌کند که به دو نمونه اشاره مي‌شود:
يک. عبدالله بن عمرو بن عاص گويد: «قريش به من گفتند: تو از رسول خدا حديث مي‌نويسي، در حالي که او بشري است همانند ديگر افراد که غضب مي‌کند. رسول خدا(ص) به لب‌هاي خود اشاره کرد و فرمود: وَالَّذي نفسي بِيدِهِ ما يخْرُجُ مِمّا بَينَهُما اِلاّ حَقٌّ فَاکْتُبْ؛ قسم به کسي که جانم در دست اوست، چيزي از ميان لب‌هاي من خارج نمي‌شود، مگر اينکه حق است. پس (احاديث را) بنويس».[13]
دو. به سند صحيح از عمر بن شعيب و او از پدرش و جدّش نقل کرده است که مي‌گويد: «به رسول خدا گفتم: «اَکْتُبُ کُلَّ ما اسمعُ مِنْکَ؟ قال رَسوُل اللهِ(ص): نَعَم. قال: في الرِّضا وَ الغَضَبِ؟ قالَ: نَعَمْ فَإِنّي لا أَقولُ إلاّ الْحَقّ؛ (مرا اذن مي‌دهي که) آنچه از شما مي‌شنوم، بنويسم؟ فرمود: آري. گفتم: در حال رضا و غضب؟ فرمود: آري؛ زيرا من جز حق چيزي نگويم».[14]
سه. عبدالله بن عمر گويد: «از رسول خدا در مورد نوشتن آنچه از او مي‌شنوم، اجازه گرفتم. آن حضرت نيز به من اذن داد. بدين جهت آنچه شنيده بودم، نوشتم و آن را آوردم و به رسول خدا(ص) گفتم: احاديثي مي‌شنوم و دوست دارم آنها را حفظ کنم. ايا آنها را بنويسم؟ رسول خدا فرمود: آري».[15]
وقتي فرزند عمر، اين حديث را نقل کرده است، حاکمان وقت با چه دليلي نقل و تدوين حديث را منع کرده و ننوشتن حديث را نشانه ورع و احتياط پنداشته‌اند؟!
البته اين، اولين و آخرين اجتهاد در مقابل نصي نيست که تاريخ از خليفه دوم سراغ دارد، بلکه ده‌ها مورد ديگر را نيز در صفحات تاريخ از او مي‌توان مشاهده کرد.[16]
2. با منع نقل و تدوين حديث ، بخش مهمّي از سنّت پيامبر اکرم(ص) در حيطه تاريخ عامّه از بين رفت و آنچه هم به آنها رسيده، ناقص و يا متناقض است، با اين حال چگونه عامّه، خود را اهل سنّت مي‌خوانند؛ کدام سنّت؟! سنتي که دو خليفه آن را از بين بردند؟
اما شيعه مي‌تواند خود را اهل سنّت بداند؛ چرا که سنّت صحيح پيامبر اکرم(ص) از سوي اهل بيت(ع) به شيعه انتقال داده شده است.
پيامدهاي ممنوعيت حديث
يک. سوزاندن احاديث
بعد از جاافتادن سنّت سيئه منع نقل و تدوين حديث، اولين زيان آن، آتش زدن احاديث تدوين شده و شکنجه و آزار تدوين‌کنندگان آن بود.
به نمونه‌هايي از رواياتي که آتش سوزي حديث را بيان مي‌کند، توجه کنيد:
1. عايشه گويد: «پدرم پانصد حديث از رسول خدا ر جمع کرد. شبي ديدم که او در بستر نمي‌خوابد. اندوهناک شدم و به او گفتم: ايا بيمار هستي يا اينکه فکر چيزي تو را از خواب منع کرده است؟ صبح روز بعد به من گفت: دخترم! احاديثي که نزد توست، بياور. وقتي آوردم، آنها را سوزاند. گفتم: چرا سوزاندي؟ گفت: ترسيدم بميرم و اين احاديث نزد من باشد، ولي آن گونه که به من فرموده، نباشد[17] و من آن را نقل کرده باشم[18] (در واقع درست نقل نکرده باشم).
اين عمل ابوبکر را با رفتار فاطمه(س) در حفظ حديث مقايسه کنيد که فاصله از زمين تا آسمان است.
شخصي از مؤمنان مدينه، روايتي را از حضرت زهرا(س) درخواست کرد. حضرت به فضّه فرمود: «آن روايت را که بر کاغذي نوشته شده است، بياور. پس از جستجوي زياد، حديث را پيدا نکرد. حضرت زهرا(س) ناراحت شد و فرمود: واي بر تو، بگرد و پيدا کن؛ زيرا ارزش اين حديث نزد من برابر با ارزش حسن و حسين است».[19]
2. عبدالله بن العلاء گويد: «از قاسم خواستم تا احاديثي را بر من املا کند. گفت: احاديث در عصر عمر زياد شد. پس، از مردم خواست که آن احاديث را بياورند. وقتي آوردند، دستور داد آنها را بسوزانند».[20]
3. عمر به همه شهرها نوشت: «نزد هر کس حديث هست، بايد نابودش کند».[21]
4. محمد بن ابوبکر نقل کرده است: «در زمان عمر احاديث زياد شد. وقتي آنها را به نزدش آوردند، دستور داد تمامشان را بسوزانند».[22]
به قدري اين مسئله شدّت يافت که راويان به خود جرئت و اجازه نقل احاديث را نمي‌‌دادند. به دو نمونه توجه کنيد:
شعبي مي‌گويد: «يک سال با پسر عمر (عبدالله) همنشين بودم. از وي، حتي يک حديث هم از پيامبر(ص) نشنيدم».[23]
سائب بن يزيد مي‌گويد: «از مدينه تا مکه با سعد بن مالک همسفر بودم. در طول سفر، حتي يک حديث از پيامبر(ص) نقل نکرد».[24]
راستي، خلفا با اين اعمال خطرناک و زيان‌آور به دنبال چه بودند؟ و چرا اين فاجعه عظيم را به وجود آوردند؟
هر خردمندي که کمترين اطلاعي از اوضاع جامعه بعد از رحلت پيامبر اکرم(ص) و داستان غصب خلافت داشته باشد، به خوبي مي‌تواندحدس بزند که اين اعمال ناشايست بيشتر براي آن بود که احاديث مربوط به امامت و ولايت و همين طور تفسير ايات مربوط به امامت و ولايت نابود شوند و براي هميشه از بين بروند، و خيال آنها تا ابد راحت شود. يکي از محققان در اين زمينه مي‌گويد: «قرائن، شهادت مي‌دهد که صدور اين بخشنامه (منع حديث) انگيزه سياسي داشته و منظور اين بوده است که در پرتو آن، امتياز بزرگي را که آن روزها نصيب اميرمؤمنان علي(ع) شده بود، از بين ببرند؛ زيرا اميرمؤمنان(ع) هنگامي که پيامبر(ص) در قيد حيات بود، کتاب‌هايي تأليف نمود که در آنها احاديث پيامبر را گرد آورد».[25]
دو. شکنجه راويان حديث
منع حديث به دوران بعد از رحلت پيامبر(ص) منحصر نشد، بلکه فتح باب و سنت سيئه‌اي براي دوران‌هاي طولاني و بهانه‌اي براي شکنجه و زنداني کردن راويان حديث شد. تداوم آن سنّت ناروا را در اين نمونه‌ها مي‌توان ديد:
1. دوران عثمان: ابن کعب گويد: «از عبدالملک بن مروان شنيدم که به اهل مدينه مي‌گفت: شما سزاوارترين مردم هستيد که به امر اول، ملتزم شويد. بر ما احاديثي از ناحيه مشرق مي‌رسد که ما آنها را نمي‌شناسيم و تنها به قرائت قرآن طبق آنچه در مصحفتان آمده، ملتزم باشيد که ما آن را قبول داريم و امام شما عثمان، فرايضي را با مشورت زيد بن ثابت جمع آوري کرده است. پس هر چه آن دو (خليفه) گفته‌اند، محکم سازيد و هر چه از آن دو نفر نرسيده، اسقاط کنيد».[26]
2. دوران معاويه: معاويه که به طور علني دنبال ريشه‌کني امامت و تشيع بود، بهترين بهانه را براي اجراي سنّت‌هاي ناروا يافته بود؛ کاري که خلفاي قبل از او بناگذارده بودند.
رجاء بن مسلم گويد: «معاويه گفت: با حديث، همان گونه که در عصر عمر بن خطاب بود، عمل کنيد. به درستي که او مردم را از بيان حديث رسول خدا ترسانيد».[27]
3. دوران خلفاي بني اميه و بني عباس: در دوران خلفاي جائر بني اميه و بني عباس، نه تنها از نقل سنّت صحيح و روايات اهل بيت(ع) جلوگيري شد، بلکه ناقلان حديث صحيح، به شدّت مورد تعقيب و آزار و شکنجه قرار گرفتند که به يک نمونه اشاره مي‌شود:
محمد بن ابي عمير، يکي از راويان شيعه، در دوران هارون الرشيد دستگير شد. او را در حبس به شدت زير شلاق گرفتند تا مخفيگاه‌هاي راويان، شيعيان و محل پنهان ساختن احاديث را نشان دهد؛ ولي او از خود مقاومت نشان داد. فشار و شلاق دشمن بيشتر شد تا آنجا که نزديک بود ابن عمير به خواسته‌هاي دشمن تن در دهد که ناگهان صداي هم‌زنداني او «محمد بن يونس بن عبدالرحمن» او را به خود آورد که مي‌گفت: محمد! از خدا بترس و صبر پيشه ساز تا از طرف خداوند فرجي حاصل شود. بدين روي، او مقاومت مي‌کرد و بعد از چهارسال از زندان آزاد شد و ديد که حديث‌هاي دفن شده، از بين رفته‌اند. ابن عمير دوباره همه را از حفظ نوشت.[28]
سه. جعل حديث
جلوگيري از نشر حديث، به وسيله خلفا مخصوصاً خليفه دوم باعث شد که گروهي از ترس و عده‌اي در موافقت با خواست او، از نقل احاديث خودداري کنند که در نتيجه بخشي از احاديث و روايات، محو شد و به تدريج راويان هم از دنيا رفتند.
اشاره شد که حاکمان بني‌اميه و گروهي از بني عباس نيز از نشر حديث جلوگيري کردند. از طرف ديگر، کساني که بعد از شهادت امام علي(ع) قدرت را در دست گرفتند، نيازمند تاييد و تحکيم مواضع خود بودند. از اين رو، با دادن رشوه و پول، عده‌اي را براي جعل و ساختن احاديث به منظور تاييد دستگاه حاکم و ردّ و تضعيف اهل بيت(ع) بسيج مي‌کردند.
پيامبر اکرم(ص) نيز اين امر را پيش بيني فرموده بود؛ چنان که از او نقل است:
«در آخرالزمان، گروهي از امّت، احاديثي را براي شما نقل کنند که شما و پدرانتان آنها را نشنيده‌ايد. بر شما باد که از آنها دوري گزينيد».[29]
سهل بن سعد از پيامبر نقل مي‌کند که فرمود: «إِنّي فَرَطَکُم عَلَي الحوْضِ ... لَيرُدَّنَّ عَلي أقوامٌ أعْرِفهُم وَ يعْرِفونَني، ثُمَّ يحالُ بَيني و بَينَهُمْ ... فَأقُولُ سُحْقاً سُحقَ لِمَن غَير بَعْدي؛ من پيش از شما بر حوض وارد مي‌شوم ... به راستي گروهي بر من وارد مي‌شوند که من آنان را مي‌شناسم و آنان مرا مي‌شناسند، سپس بين من و آنها فاصله مي‌شود (و از حوض دور مي‌شوند) ... مي‌گويم دورباد، دورباد کسي که (اوضاع را) بعد از من دگرگون کرد».[30]
البته اين نکته را نبايد از نظر دور داشت که سنگ آغازين جعل حديث نيز در دوران خليفه اول و دوم پايه‌گذاري شد و حديث‌هاي دروغين چون: «نَحْنُ مَعاشِرُ الانبياءِ لا نُورَّث؛ ما گروه انبيا چيزي به ارث نمي‌گذاريم»، « وَ لا تجْتَمع اُمَّتي عَلَي الخطاء؛ امت من بر خطا جمع نمي‌شوند» و يا «اَصْحابي کالنّجوُم بِايهِِمْ اِقْتَدَيتُم، اِهْتَدَيتُمْ؛ اصحاب من همچون ستاره‌اند. به هر کدام اقتدا کنيد، هدايت مي‌شويد»، براي تأمين اهداف سياسي و اقتصادي ساخته شد؛ ولي بعدها اين احاديث بازار داغ و گرمي پيدا کردند که به نمونه‌هايي از اين گونه احاديث اشاره مي‌شود:
1. ابوجعفر اسکافي مي‌گويد: «معاويه عده‌اي از اصحاب و تابعان را وادار کرد که حديث‌هايي در طعن و تبرّي از علي(ع) جعل کنند و براي اين کار اجرت زيادي تعيين کرد و افرادي مانند ابوهريره، عمرو بن عاص، عروة بن زبير ... را اجير کرده بود».[31]
2. از ابوهريره در صحيحين (مسلم و بخاري) 5374 روايت نقل شده است و فقط بخاري 446 حديث از او نقل کرده است؛ در حالي که ابوهريره فقط سه سال از زمان پيامبر اکرم(ص) را درک کرد و در زمان خودش به دروغ‌گويي متهم بود و به وسيله عمر به خاطر خيانت به بيت المال شلاق زده شد،[32] و او خود نيز اعتراف به جعل حديث کرده است.
در صحيح بخاري حديثي از طريق ابوهريره، از پيامبر اکرم(ص) نقل شده و در آخرش اضافه مي‌کند: «فقالُوا ... يا أبا هريره سَمِعْتَ هذا مِنْ رَسُول الله؟ قال: لا هذا مِن کيسِ اَبي هُرَيرة؛ گفتند: اي ابوهريره! ايا اين مطلب را از پيامبر شنيدي؟ گفت: نه، اين سخن از کيسه ابوهريره است».[33]
از خود ابوهريره نقل شده که پيامبر اکرم(ص) فرمود: ...گروهي از اصحابم روز قيامت بر من وارد مي‌شوند، پس از حوض (کوثر) دور مي‌شوند. من مي‌گويم: پروردگارا! اصحابم (هستند)؟ پس خداوند مي‌گويد: تو نمي‌داني بعد از تو چه بدعت‌هايي پديد آوردند. آنان ( از هدايت حق) به گذشته برگشتند».[34]
جالب است بدانيد بخاري که صد سال بعد از امام صادق(ع) از دنيا رفته، يک حديث هم از امام صادق(ع) نقل نکرده و حتي از نقل حديث متواتر ثقلين نيز دوري جسته است. امام حسن (ع) و امام حسين(ع) را حتي به عنوان راوي به حساب نياورده و از حضرت فاطمه(س) که معصوم است، فقط يک حديث نقل کرده است. اين در حالي است که از عايشه، 242 و از ابوهريره، 446 روايت آورده است!![35]
نتيجه چنان روشي آن است که ابن حجر با همه تعصباتش مي‌گويد: «حفاظ، 110 حديث صحيح بخاري را که 32 حديث آن را مسلم نقل کرده، مورد ترديد قرار داده‌اند». آن گاه اضافه مي‌کند که «بيشتر رجال احاديث بخاري، ضعيف هستند».[36]
وقتي وضع صحاح، آن گونه باشد، غير صحاح چه وضعي خواهد داشت؟ خواننده خود مي‌تواند به خوبي حدس بزند.
3. انس بن مالک مي‌گويد: رسول خدا(ص) فرمود: «من هيچ يک از اصحاب خود، جز معاوية بن ابي سفيان را هشتاد و يا هفتاد سال نمي‌بينم و بعد از آن او را مي‌بينم در حالي که رحمت خدا او را احاطه کرده. به او گويم: اي معاويه! او گويد: لَبَّيکَ يا محمد. به او گويم: در اين هشتاد سال در کجا بودي؟ گويد: در روضه‌اي زير عرش پروردگارم. او ب من مناجات مي‌کرد و من با او مناجات مي‌کردم و او مرا مورد تحيت قرار مي‌داد و من او را مورد تحيت قرار مي‌دادم و به من گفت: اين، عوض آن دشنام‌هايي است که در دنيا به تو داده‌اند».[37]
آري، وقتي سنّت اصلي سوزانده و يا نقل و تدوين آن ممنوع شد، معاويه عرش‌نشين مي‌شود! خطيب، بغدادي بعد از نقل اين حديث مي‌گويد: «اين حديث، از نظر متن و سند باطل است و فرد جاعل، آن را از سريج بن يونس نقل کرده است».[38]
4. خطيب از ابن عمر نقل کرده است: «هنگامي که ابوبکر متولد شد، خدا به بهشت عدن خطاب کرد و گفت: به عزّت و جلال خودم سوگند، کسي که اين مولود را دوست نداشته باشد، در تو وارد نخواهد شد». بعد مي‌گويد: «اين حديث باطل است و در سند آن، دو نفر مجهول هستند».[39]
5. گاه احاديثي جعل شده‌اند که با تاريخ قطعي در ميان مسلمين، سازگاري ندارد. مسلم در صحيحش!! به نقل از ابن عباس درباره فضايل صحابه مي‌گويد:
«مسلمانان به ابوسفيان نگاه نمي‌کردند و او را به عنوان بزرگ خود نمي‌پذيرفتند. پيامبر اسلام فرمود: اي ابوسفيان! سه چيز را به من عطا کن. ابوسفيان گفت: با بهترين دختر عرب که ام‌حبيبه باشد، ازدواج کن! پيامبر قبول کرد. (ابوسفيان) گفت: معاويه را کاتب خود قرار بده. پيامبر قبول کرد. گفت: به من امر کن که با کفّار جنگ کنم. پيامبر هم قبول کرد».[40]
اين حديث با تاريخ قطعي اسلام، مخالفت دارد؛ چون اولاً ام‌حبيبه در مکّه به ازدواج عبدالله جَحْش در آمد و بعد از هجرتِ اين زن و شوهر به حبشه و نصراني شدن عبدالله، آن زن از عبدالله جدا شد و به ازدواج پيامبر درآمد. ثانياً، ابوسفيان بعد از فتح مکّه، مسلمان شد، نه پيش از آن، و معاويه هم کاتب پيامبر اکرم(ص) نبود.[41]
جعل روايات تا آنجا پيش رفت که ساحت پاک پيغمبر(ص) را نيز مورد تعرّض قرار دادند. بخاري از ابوهريره نقل مي‌کند
«روز عيدي، جمعي از گردشگران سوداني در مسجد رسول خدا جمع شده و با اسباب لهو و لعب مردم را سرگرم کرده‌ بودند. رسول اکرم(ص) به عايشه فرمود: ميل داري تماشا کني؟ عرض کرد: بلي، يا رسول الله. حضرت او را پشت خود سوار کرد؛ به گونه‌اي که سرش روي کتف آن حضرت و صورت او بر صورت مبارکش قرار گرفت. حضرت براي لذّت بردن عايشه، آنها را ترغيب مي‌کرد که خوب‌تر بازي کنند تا اينکه عايشه خسته شد، آن گاه او را بر زمين گذارد».[42]
صدها نمونه از اين گونه احاديث را در منابع اهل سنت مي‌توان مشاهده کرد که راويان دروغ‌گو جعل کرده‌‌اند. اما به برکت وجود امامان معصوم، مجموعه‌هاي حديثي شيعه، از چنان جعل‌هايي محفوظ مانده؛ هر چند در لابه‌لاي روايات شيعه نيز روايات ضعيف و جعلي ديده مي‌شود که خوشبختانه با معيارهاي بيان شده از طرف امامان، قابل تشخيص‌اند.
امامان شيعه افزون بر بيان سنّت صحيح پيامبر، هر جا که فرصت يافته‌اند، روايات جعلي منابع عامّه را نيز بيان فرموده‌اند. به عنوان نمونه، به مناظره امام جواد(ع) با يحيي بن اکثم توجه کنيد.
يحيي بن اکثم به امام جواد(ع) عرض کرد: اي پسر رسول خدا! نظر شما درباره اين روايت چيست که (از اهل سنّت) نقل شده است: «خداوند جبرئيل را فرستاد تا از پيامبر(ص) بخواهد که از ابوبکر سؤال کند: ايا او از خداوند راضي است يا نه، با اينکه خداوند از او راضي است؟».
امام جواد(ع) با حفظ تقيه به ردّ روايت پرداخت و فرمود: من منکر فضيلت ابوبکر نيستم، ولي بر ناقل اين سطور لازم است که طبق دستور پيامبر(ص) عمل کند. پيامبر اکرم(ص) در حجة الوداع فرمود: «بعد از من جاعلان حديث فراوان مي‌شوند. بدين جهت بايد احاديث را بر قرآن و سنّت (قطعي) عرضه کنيد. هر حديثي که موافق قرآن و سنّت من باشد، به آن عمل کنيد و اگر مخالف آن دو بود، بدان عمل نشود». اين خبر موافق با قرآن نيست؛ زيرا خداوند مي‌فرمايد: «ما انسان را آفريديم و وسوسه‌هاي نفس او را مي‌دانيم و ما از رگ قلبش به او نزديک‌تريم».
آن گاه چگونه مي‌شود که خداوند از رضايت و غضب ابوبکر در مورد خود بي‌خبر باشد تا نياز به سؤال داشته باشد؟ اين عقلاً محال است.
يحيي گفت: روايت شده که ابوبکر و عمر، در زمين مانند جبرئيل و ميکائيل در آسمان هستند؟ حضرت فرمود: در اين حديث هم بايد دقّت کرد؛ چرا که آن دو فرشته از فرشتگان مقرّب بودند و لحظه‌اي از طاعت خدا جدا نشدند و هرگز خدا را معصيت نکردند و حال آنکه آن دو مشرک بودند، بعد مسلمان شدند و اکثر عمر خود را در شرک به سر بردند. پس چگونه مي‌توانند همسان جبرئيل و ميکائيل باشند؟
يحيي گفت: در روايات آمده که آن دو (ابوبکر و عمر) پيرمردان اهل بهشت‌ هستند. در اين زمينه چه مي‌گوييد؟ حضرت فرمود: اين هم محال است؛ چون بهشتي‌ها جوان‌اند و در آنجا پيرمردي وجود ندارد. اين روايت را بني‌اميه در مقابله با روايتي ساختند که مي‌گويد: «حسن و حسين(ع) آقاي جوانان بهشت‌اند».
يحيي گفت: نقل شده که عمر، چراغ اهل بهشت است. حضرت جواد(ع) فرمود: محال است؛ چرا که در بهشت، فرشتگان مقرّب، پيامبران، آدم و محمد(ص) حضور دارند، چگونه بهشت با نور آنها روشن نشده که نياز به نور عمر باشد؟!
يحيي گفت: نقل شده که پيامبر فرمود: اگر من به پيامبري مبعوث نمي‌شدم، حتماً عمر مبعوث مي‌شد. حضرت فرمود: قرآن راست‌گوتر از اين حديث است، آنجا که مي‌فرمايد: «و هنگامي که از پيامبران، پيمان گرفتيم و از تو و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم، و ما از ]همه[ آنان پيمان محکمي گرفتيم».[43]
چگونه پيمان خداوند عوض مي‌شود؟ (از اين گذشته) پيامبران يک چشم به هم زدن مشرک نشدند، چگونه کسي به رسالت مبعوث مي‌شود که بيشتر عمر خود را در شرک به سر برده است؟!
يحيي گفت: در روايت آمده که پيامبر فرمود: اگر عذاب نازل شود، جز عُمر کسي از آن رهايي نمي‌يابد. حضرت فرمود: اين هم محال است؛ چرا که خداوند براي نزول عذاب دو مانع ذکر کرده است: 1. وجود پيامبر اکرم(ص) در بين مردم؛ 2. توبه و استغفار،[44] و نه چيز ديگر»...[45]
اين مناظره تنها يک نمونه است که نشان مي‌دهد چگونه در موضوعات مختلف، رواياتي جعل شده‌اند.
چهار. تغيير سنّّت
ممنوعيت تدوين حديث و آثار مستقيم و غير مستقيم آن در کنار ديگر بدعت‌ها، باعث شد که سنّت پيغمبر(ص) به سرعت در جامعه تغيير يابد و دگرگون شود. اين نکته‌اي است که محدثان و مورخان اهل سنت نيز بدان اعتراف کرده‌اند و به نمونه‌هايي از سخنان آنان اشاره مي‌کنيم.
1. شافعي از وهب بن کيسان نقل مي‌کند: «کُلُّ سُنَنِ رسول الله قَدْ غُيرَتْ حَتَّي الصلوة؛ تمام سنّت‌هاي رسول خدا تغيير يافت، حتي نماز».[46]
2. زهري مي‌گويد: «دَخَلْتُ عَلي أنَسِ بن مالک بِدَمَشْقٍ وَ هُوَ وَحْدَهُ يبْکي فَقُلْتُ ما يبْکيکَ قال لا أعرفُ شَيئاً مِمّا أدْرکْتُ اِلاّ هذِهِ الصَّلاةَِ وَ قَد ضُيعَتْ؛[47] در دمشق بر انس بن مالک داخل شدم، در حالي که تنها بود و گريه مي‌کرد. گفتم: چه چيزي تو را به گريه واداشته است؟ گفت: چيزي جز نماز را نشناختم، ولي نماز (هم بعد از پيامبر، در دوران خلفا) ضايع شد».
3. مالک از جدني نقل کرده: «ما أعْرِفُ شَيئاً مِمّا أدْرَکْتُ الناسَ إِلاالنِِّداءَ بِالصّلوةِ وَ قَد ضُيعَتْ؛[48] از مردم چيزي جز فراخواندن به سوي نماز را نشناختم و آن هم ضايع شد».
4. مسلم از مطرف بن عبدالله نقل کرده: «صَلّيتُ أناَ وَ عُمْرانَ بْنَ حَصين خَلْفَ علي بنِ أَبي طالِبٍ فکان إذا سَجَدَ کَبَّرَ وَ إذا نَهَضَ مِنَ الرکْعَتَين کَبَّرَ فَلَمّا انصَرَفَ مِنَ الصَّلاة قالَ أخَذَ عمران بِيدي ثُمَّ قالَ لَقَدْ صَلّي بِنا هذا صَلاة محمد(ص) أو قالَ قَدْ ذَکَّرني هذا صلاةَ مُحمّد(ص)؛[49] من با عمران بن حصين پشت سر علي بن ابي طالب(ع) نماز گزاردم. پس اين گونه عمل کرد که هر گاه سجده مي‌کرد، تکبير مي‌گفت و هر گاه پس از خواندن دو رکعت پا مي‌شد، تکبير مي‌گفت. وقتي آن حضرت نماز را تمام کرد، ـ مطرف مي‌گويد ـ عمران بن حصين دستم را گرفت و گفت: اين (علي(ع))، نماز محمّد(ص) را براي ما خواند، يا گفت اين علي(ع)، نماز محمد(ص) را به يادم آورد.» معلوم مي‌شود که حتي نماز هم تغيير يافته بود.
5. بخاري از عمران نقل مي‌کند: «ما در بصره با علي(ع) نماز (جماعت) خوانديم. پس نماز خواندن او ما را به ياد نماز پيامبر(ص) انداخت».[50]
بخاري نيز روايت مطرف بن عبدالله و عمران بن حصين ر نقل کرده است. همه اينها نشان از تغيير سنّت در دوران خلفا دارد.
پنج. پديدآمدن مذهب‌ها
وقتي سنّت اصلي با مرور زمان، در بين عامّه از بين رفت و جاي آن را روايات جعلي و سليقه‌اي گرفت و حاکمان نيز اهل‌بيت(ع) را ناديده گرفتند، خود به خود مذاهب مختلف و نحله‌هاي کلامي و فقهي متعددي مانند قارچ در جامعه اسلامي رشد کردند، امّا در مذهب تشيع که اهل بيت محوريت داشتند، چنان نحله‌هايي به وجود نيامد، مگر زماني که مقبوليت تمامي امامان دوازده‌گانه زير سؤال رفت.
وجود مذاهب و نحله‌هاي گوناگون در عرصه‌هاي کلامي، فقهي، تفسيري و ... از بدترين پيامد‌هاي منع نقل و تدوين سنّت پيامبر اکرم(ص) بود. اگر سنّت آن حضرت آن‌چنان که بيان شده بود، همچون قرآن، ضبط، ثبت و حفظ مي‌شد، مذاهب و فرقه‌هاي بي‌شماري به وجود نمي‌آمد.
شش.به وجود آمدن اختلاف
پس از آنکه جعل حديث باب شد و مذاهب و فرقه‌هاي کلامي و فقهي بي‌شمار به وجود آمد، اختلافات نيز در جامعه گسترش يافت و هر روز بيشتر از روز گذشته، هر کس و يا گروهي که از فرد ديگر خوشش نمي‌آمد و اختلاف سليقه پيدا مي‌کرد، با جعل حديث، از آنان جدا مي‌شد و گروه جديدي را تأسيس مي‌کرد. اگر در ريشه‌هاي پيدايش گروه‌ها و اختلافات دقّت شود، در مي‌يابيم که بدعت‌ها، هميشه ريشه در انحراف از سنّت اصيل و اهل بيت(ع) داشته‌اند.
فاطمه زهرا(س) با سخنراني‌ها و روشنگري‌هاي خود، تلاش‌هاي فراواني را براي جلوگيري از انحرافات انجام داد. او حتي در اين راه کتک خورد و فرزند خويش را تقديم کرد و در پايان، جان خويش را داد تا سنّت و گفته‌هاي پيغمبر زنده بماند و انحرافات و سپس اختلاف ميان مسلمانان به وجود نيايد. آن حضرت در سخناني فرمود:
«اَما وَاللهِ لَوْ تَرَکُوا الْحَقَّ عَلي اَهْلِهِ وَ اتَّبَعُوا عِتْرَةَ نَبِِِيهِ لَما اخْتَلَفَ في اللهِ اِثْنانِ وَ لَوَرِثها سَلَفٌ عَنْ سَلَفٍ و خَلَفٌ بَعْدَ خَلَفٍ حتّي يقُومَ قائِمُنا التّاسِعُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَين...؛[51] آگاه باش، قسم به خدا، اگر حق را به اهلش وامي‌گذاشتند و از عترت رسول خدا اطاعت مي‌کردند، دو نفر هم درباره (حکم) خدا با يکديگر اختلاف نمي‌کردند و امامت را، گذشته‌اي از گذشته‌اي و جانشيني بعد از جانشيني به ارث مي‌برد تا قائم ما قيام کند که او فرزند نهم از اولاد امام حسين است...».
در يک کلام مي‌توان گفت که نابودي احاديث پيامبر اکرم(ص) و جلوگيري از نقل آنها، بازار جعل حديث و انحرافات را داغ کرد و در پي آن فرقه‌ها و نحله‌هاي گوناگون مذهبي به وجود آمد و براي هميشه، جامعه اسلامي را دچار اختلاف و از دانش اهل بيت(ع) محروم ساخت.
اين وضع ت اواخر قرن اوّل هجري، يعني تا زمان خلافت «عمر بن عبدالعزيز» (99ـ101ق.) ادامه يافت. عمر بن عبدالعزيز با اقدامي شجاعانه، اين بدعت شوم را از ميان برداشت و طي بخشنامه‌اي به منظور ترغيب محدثان و راويان به اين کار، چنين نوشت:
«اُنْظُروا حَديثَ رَسُولِ اللهِ فَاکْتُبُوهُ فَإنِّي خِفْتُ دُروْسَ العِلْمِ وَ ذِهابَ اَهْلِهِ؛[52] به حديث رسول خدا(ص) نظر و دقت کنيد، پس آن را بنويسيد؛ زيرا بيم آن دارم که علم کهنه شود (و چراع آن خاموش گردد) و اهل آن از دنيا برود».
جمع بندي
منع نقل حديث از سوي خلفا، زيان‌هاي جبران‌ناپذيري را بر جامعه اسلامي وارد کرد؛ نابودي احاديث نبوي، خود کنترلي شديد، تدوين نشدن کتاب‌هاي حديثي در قرون اوليه، گرم شدن بازار جعل حديث، به وجود آمدن فرقه‌هاي مذهبي، تشديد شدن اختلاف در درون جامعه اسلامي و ... از آثار شوم اين حرکت بود.
اگر وجود مؤثّر اهل بيت(ع) و حضور و فداکاري راويان شيعه نبود، امروزه از بسياري دستورهاي اسلامي خبري نبود.

پي‌نوشت‌ها

[1] . تدوين القرآن، کوراني، دارالقرآن الکريم، قم، ص368.
[2] . کنزالعمّال، متقي هندي، ج15، مؤسسه الرساله، بيروت، ص291.
[3] . الطبقات الکبري، محمد بن سعد، بيروت، دارصادر، ج3، ص287.
[4] . مستدرک حاکم، ج1، بيروت، ص115.
[5] . همان.
[6] . تدوين القرآن، ص385.
[7] . همان.
[8] . تاريخ طبري، ج4، دارالمعارف، مصر، ص204.
[9] . تاريخ المدينة المنوره، ج2، ابن مشبة، دارالفکر، قم، ص691.
[10] . قصه مدينه، نظري منفرد، انتشارات سرور، ص334.
[11] . تاريخ المدينه المنوره، ج2، ص691.
[12] . ر.ک: قصه مدينه، ص334.
[13] . مستدرک حاکم، ج1، ص104.
[14] . همان، ج3، ص528.
[15] . طبقات ابن سعد، ج4، ص26 و 262.
[16] . ر.ک. اجتهاد در مقابل نص، مرحوم شرف الدين عاملي؛ مانند تحريم متعه و عقد موقت ، منع جمع بين دو نماز، نهي از گريستن و ... .
[17] . راستي اين مي‌توانست دليلي براي سوزاندن آن همه احاديث باشد؟ خردمندان داوري کنند.
[18] . کنز العمال، ج15، ص285.
[19] . بحارالانوار، ج2، ص3؛ لئالي الاخبار، ج2، ص254.
[20] . طبقات ابن سعد، ج5، ص187 و 237.
[21] . کنزالعمال، ج5، ص237.
[22] . طبقات ابن سعد، ج5، ص187.
[23] . سنن ابن ماجه، بيروت، داراحياء التراث العربي، ص11.
[24] . همان، ص12.
[25] . سيره پيشوايان، ص329.
[26] . قصه مدينه، ص329.
[27] . تدوين القرآن، ص385.
[28] . رجال النجاشي، جامعه مدرسين، قم، چاپ چهارم، 1413 ق. شماره 887، ص326.
[29] . المستدرک، ج1، ص103.
[30] . صحيح بخاري، دار ابن کثير، بيروت، 1414ق، باب 53، حديث6212.
[31] . شرح نهج البلاغه، ابن ابي‌الحديد، ج4، ص143.
[32] . ر.ک: صحيح محمد بن اسماعيل بخاري، مکتبة الحميد احمد حنفي، مصر، کتاب البيوع و کتاب المزارعه.
[33] . صحيح بخاري، ج7، باب 1، بخش نفقات.
[34] . همان، باب53، حديث6213، کتاب الرقاق.
[35] . احاديث بخاري و کليني، هاشم معروف حسني، ترجمه عزيز فيضي، مشهد، آستان قدس رضوي، ج1، ص132، 1373ش.
[36] . مقدمه فتح الباري، علي بن حجر عسقلاني، قاهره، داراحياء التراث، ج1، ص407؛ ج2، ص81.
[37] . تاريخ بغداد، خطيب بغدادي، ج9، بيروت، ص449.
[38] . همان.
[39] . همان، ج3، ص309.
[40] . صحيح مسلم، ج7، ص171.
[41] . ر.ک: الحديث النبوي، جعفر سبحاني، مؤسسه امام صادق(ع)، ص40؛ سيره ابن هشام، ج2، ص396.
[42] . صحيح بخاري، ج2، ص120؛ ج1، باب «الرخصه في اللعب»؛ شبهاي پيشاور، سلطان الواعظين، ص223.
[43] . احزاب/7.
[44] . انفال/33.
[45] . احتجاج، طبرسي، ج2، انتشارت اسوه، قم، اول، ص481، 1413ق.
[46] . شافعي، اَلاُمّ، ج1، ص258.
[47] . صحيح ترمذي، ج3، ص352.
[48] . الموطأ ، ج1، ص93.
[49] . صحيح مسلم، ج2، ص8؛ باب اثبات التکبير من کتاب الصلاة، ج1، ص169.
[50] . صحيح بخاري، ج1، ص200.
[51] . بحارالانوار، داراحياء التراث العربي، بيروت، ج36، ص353؛ ر.ک: احقاق الحق، ج21، ص26.
[52] . السنة قبل التدوين، عجاج خطيب، دارالفکر، قاهره، ص329.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

جمعه 5 فروردین 1390  1:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها