0

داستان کوتاه پیرمرد

 
mmk2625
mmk2625
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 1071
محل سکونت : اصفهان

داستان کوتاه پیرمرد

پدر بزرگی همراه با پسرش،عروسش و نوه اش زندگی میکرد.او پیر بود و نمی توانست درست راه برود،حرف بزند،ببیند و بشنود.در زمان غذا خوردن،غذا را بر زمین می ریخت و لیوان ها را میشکست.

خانواده ی او از این رفتارش به شدت ناراضی و خشمگین بودند،پس تصمیم گرفتند در گوشه ی اتاقش یک میز برای وی بگذارند تا در آنجا غذا بخورد.

چندی بعد بشقاب پدربزرگ شکست و باز هم عروس و پسرش ناراحت بودند و او را سرزنش می کردند،پس تصمیم گرفتند بشقابی چوبی برای پدربزرگ بخرند،تا پدربزرگ در آن غذا بخورد،پدربزرگ هیچ نمیگفت و فقط دردل غمگین و ناراحت بود و شبها گریه میکرد.روزی پدر بزرگ در هنگام غذا خوردن کلی کثیف کاری کرد.

پسرش او را سرزنش میکرد که چشمش به پسر کوچکش افتاد که مشغول کاریست.از او پرسید چه کار میکنی؟پسرک با لحنی شیرین جواب داد:برای پیری تو بشقاب چوبی درست میکنم.مرد خجالت کشید،از آن به بعد همگی با هم غذا خوردند.

  

عمریست از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر است تا که ما بر گردیم

ماییم که در غیبت  کبری ماندیم

 

دوشنبه 19 بهمن 1388  8:41 PM
تشکرات از این پست
mamas_5924
mamas_5924
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 271
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستان کوتاه پیرمرد

 به نام خدا
خداوند عاقبت همه را ختم به خير كند .
سه شنبه 20 بهمن 1388  1:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها