پدر بزرگی همراه با پسرش،عروسش و نوه اش زندگی میکرد.او پیر بود و نمی توانست درست راه برود،حرف بزند،ببیند و بشنود.در زمان غذا خوردن،غذا را بر زمین می ریخت و لیوان ها را میشکست.
خانواده ی او از این رفتارش به شدت ناراضی و خشمگین بودند،پس تصمیم گرفتند در گوشه ی اتاقش یک میز برای وی بگذارند تا در آنجا غذا بخورد.
چندی بعد بشقاب پدربزرگ شکست و باز هم عروس و پسرش ناراحت بودند و او را سرزنش می کردند،پس تصمیم گرفتند بشقابی چوبی برای پدربزرگ بخرند،تا پدربزرگ در آن غذا بخورد،پدربزرگ هیچ نمیگفت و فقط دردل غمگین و ناراحت بود و شبها گریه میکرد.روزی پدر بزرگ در هنگام غذا خوردن کلی کثیف کاری کرد.
پسرش او را سرزنش میکرد که چشمش به پسر کوچکش افتاد که مشغول کاریست.از او پرسید چه کار میکنی؟پسرک با لحنی شیرین جواب داد:برای پیری تو بشقاب چوبی درست میکنم.مرد خجالت کشید،از آن به بعد همگی با هم غذا خوردند.
عمریست از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما بر گردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم