دخالت دين در سياست
|
دخالت دين در سياست
|
دخالت دين در ارايه آموزه هاى سياسى و اجتماعى و آنچه در اصلاح امور اين جهان به كار آيد، از ديدگاه سكولارانديشان، لغو و بيهوده انگاشته شده است: شايسته خداى خالق و فرستادگان و پيام آوران او حقا و منطقا مى بايد در همين مقياس ها و اطلاعات و تعليماتى باشد كه ديد و دانش انسان ها ذاتا و فطرتا از درك آن عاجز و قاصر است … نيازى ندارد كه خدا و فرستادگان خدا راه و رسم زندگى و حل مسائل فردى و اجتماعى را به او ياد بدهند. خصوصا كه گرفتارى و سختى و تلاش و تدبير براى رفع مشكلات، جزيى از برنامه آفرينش آدمى است و وسيله اصلاح و تقرب او به خداوند متعال باشد. اصلا چنين كارى براى خدا و رسولانش لغو نيست؟
در بررسى نكته بالا چند نكته در خور توجه است؟
|
۱- اين كه آموزه هاى دينى منطقا بايد در عرصه اى باشد كه ديد و دانش انسان ها ذاتا و فطرتا براى انسان ادارك ناپذير باشد، انبيا الهى نيز نمى توانند به انسان بياموزند، بلكه براى خود آنان نيز ادراك پذير نخواهد بود. فرق است بين اين كه انسان قصور و عجز ذاتى چيزى داشته باشد و بين اين كه چيزى از طرق عادى معرفت ( علم و عقل) ادراك پذير نباشد. گروه دوم از طريق وحى و دين قابل تعليم است، ولى گروه نخست در حوزه ادراك پيامبران نيز قرار نمى گيرد، زيرا آنان نيز به لحاظ انسان بودن نمى توانند از تنگناهاى محدوديت هاى ذاتى انسان فراتر روند. مانند مساله درك كنه ذات بارى تعالى.
۲- لغو انگارى دخالت خدا و پيامبران در مسايل دنيوى مبتنى بر يكى از پيش فرض هاى زير است:
الف: لغويت ذاتى خير و صلاح اين جهان
ب: بى نيازى كامل انسان در تدبير و تنظيم مصالح دنيوى، فردى و اجتماعى، از هدايت هاى وحيانى
ج: عدم تاثير مناسبات و نظام اجتماعى بشر در خير و سعادت جاودان اخروى
بررسى
الف: بطلان پيش فرض نخست بديهى است؛ نه خردپذير است و نه با منطق قرآن و پيامبران سازگارى دارد.
ب: پيش فرض دوم نيز از جهاتى چند مخدوش است:
اولا: تدبير و خرد بشرى زمانى انسان را كفايت مى كند كه به طور كامل و بدون نقض و اشتباه در شناخت روش تامين و اصلاح نيازمندى هاى فردى و اجتماعى خود توانا و خود بسنده باشد. چنين شناختى نيازمند درك ژرف و جامعى از همه نيازمندى هاى آدمى و آن نيز به نوبه خود مستلزم انسان شناسى دقيق و كامل مى باشد؛ در حالى كه يكى از معضلات بشر اين است كه پس از قرن ها تلاش علمى و فكرى، هنوز به كشف اين راز و معماى بزرگ نايل نيامده است. بلكه با گسترش علوم و دانش هاى بشرى و پيدايش تئورى هاى متعارض، بيش از پيش شناخت انسان براى خودش به صورت بحران درآمده است.
ثانيا: فرضا خرد بشرى توان و استعداد كافى براى يافتن راه سعادت و بهروزى دنيوى را دارا باشد، ليكن اين سوال پديد مى آيد كه با توجه به رشد تدريجى علمى و عقلى بشر، از چه زمان مى توان اطمينان يافت كه بشريت به بلوغ عقلى كافى در اين زمينه رسيده و استعداد خدادادى وى به شكوفايى و فعليت كامل رسيده است؟ آيا از دوران ماقبل تاريخ تلاش هاى علمى و عقلانى بشر در اين عرصه خود بسنده بوده يا در آغاز قرون وسطى به اين وضعيت رسيده است؟
آيا با پيدايش رنسانس و دوران مدرنيته، خرد بشرى به سر حد كمال رسيد يا در عصر پسامدرن چنين خواهد شد و يا ده ها قرن ديگر؟ آنچه مسلم است اين است كه با توجه اشكال پيشين هنوز دم زدن از كفايت علم و عقل بشرى، جز غرور و خامى نيست، آينده را نيز نمى توان به دقت پيش بينى كرد.
ثالثا: حتى اگر بشر كنونى را در تشخيص راه صلاح خويش خودكفا انگاريم، باز دخالت انبيا در اين عرصه لغو و بيهوده نخواهد بود. عبث انگارى دخالت انبيا زمانى رواست كه در تعاليم و آموزه هاى آنان هيچ نقش مثبتى در جهت خير و صلاح دنيايى آدمى يافت نشود، در حالى كه حداقل تاثير آن اين است كه:
۱- حقايق صعب الوصول ديرياب را كه درنگ در فهم آن زيبانبار است، به سهولت و آسانى در اختيار بشر نهاده و از پاره اى خطرات جدى كه از طريق آزمون و خطا دامنگير آدمى مى شود، او را مى رهاند.
۲- پاره اى از يافته هاى عقلانى در عمل نيازمند انگيزه، محرك و كنترل كننده اى نيرومند است. دخالت انبيا در اين عرصه و ارايه اينگونه مسايل در قالب شريعت و با زبان تكليفى از سوى خداوند ضامن اجرايى نيرومندى در حوزه احكام عقلى عملى است. بوعلى پس از بيان ضرورت وجود قانون عادلانه در زيست اجتماعى بشر، اعلام مى دارد كه قانون بشرى هر چند عادلانه باشد، از ضمانت اجرايى كافى برخوردار نيست، زيرا طبع بشر بر خودخواهى و مقدم داشتن خود بر ديگران است. از اين رو هر گاه قانون را به نفع خويش ببيند، در اجراى آن مى كوشد، اما اگر آن را برخلاف منافع خود يافت تا آنجا كه بتواند از آن مى گريزد و سرباز مى زند. بنابراين قانون بايد چنان باشد كه بشر در برابرش خضوع كند و چنين قانونى جز آن كه از سوى خدا باشد، بشر در عمق وجدانش از مخالفت با آن بترسد، راهى ديگر نيست.
ج: پيش فرض سوم نيز نه تنها از فقدان دليل رنج مى برد، بلكه خرد و منطق برخلاف آن گواهى مى دهد. مگر نه اين است كه برقرارى جامعه و نظام صالح دينى بهترين زمينه ساز رشد تقوى و فضيلت و بردارنده موانع راه رستگارى است. از سوى ديگر اندك نگاهى به آموزه هاى اجتماعى دين نشان مى دهد كه در حكمت انبيا مصالح دنيوى بشر به گونه اى طراحى شده كه خير و صلاح ابدى را نيز به همراه داشته و با آن ملايم است. بنابراين اگر هدف نهايى انبيا(ع) را چيزى جز توجه دادن و هدايت كردن به سوى مبدا ومعاد ندانيم باز نمى توان نقش مقدماتى اصلاح امور دنيوى و برقرارى نظام عادلانه اجتماعى در اين زمينه را انكار نمود و به گسست بين نظام معيشت و خير و سعادت جاودان فتوى داد.
منبع: حميدرضا شاكرين، سكولاريسم، كانون انديشه جوان
|
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
سه شنبه 2 فروردین 1390 7:08 PM
تشکرات از این پست