الهی! زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم،کرم بود.
الهی! تو دوست می داری که من تو را دوست دارم با آن که بی نيازی از من، پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با اين همه احتياج که به تو دارم.
الهی! من غريبم و ذکر تو غريب. ومن با ذکر تو الف گرفته ام زيرا که غريب با غريب الف گيرد.
الهی! شيرين ترين عطاها در دل من رجای توست و خوشترين سخنها بر زبان اين گنه کار، ثنای توست و دوست ترين وقتها بر اين بنده ی مسکين گنه کار، لقای توست.
الهی! مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم. اکنون کار با فضل تو افتاد.
الهی! اگر فردا گويند چه آوردی؟ گويم: خداوندا! از زندان، موی باليده و جامه ی شوخگن و عالمی اندوه و خجلت توان آورد.