مجيد اين لحظه را خيلي دوست داشت و ساكت و دست به سينه مينشست تا اولين عيدي را بگيرد، آخه مادرجان گفته بود هر كي ساكتتر باشد اول به او عيدي ميدهم و آنوقت اسكناسهاي نو و تا نخوردهاي را كه بين صفحات قرآن گذاشته بود، برميداشت و بين همه تقسيم ميكرد و مجيد چقدر از بوي پول كاغذي نو خوشش ميآمد!
امسال هم همگي خانه مادربزرگ منتظر آمدن بهار و سال نو بودند، اما مجيد تصميم داشت كار جديدي انجام بدهد. او شنيده بود كه هر كاري را از سال كهنه تا سال نو طولش بدهد به اين معناست كه يك سال در حال انجام آن كار بوده است!
هنوز يك ساعتي تا شروع سال نو مانده بود و مجيد ميخواست خودش را به خواب بزند و زماني كه سال نو آمد به همه بگويد كه يك سال خواب بوده است!
براي همين سرش را روي بالشي كه كنار اتاق بود گذاشت و چشمانش را بست. نزديك سال تحويل مامانش كه فكر ميكرد او واقعا خواب است خواست بيدارش كند، اما مادربزرگ گفت كه بچه خسته است و بگذارد تا خوب بخوابد.
تا لحظه تحويل سال چيزي نمانده بود و همه دور سفره نشسته بودند و مادربزرگ راديوي كوچكش را روشن كرد و دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و مشغول خواندن دعا شد و بقيه هم بيسروصدا گوش ميدادند، اما مجيد همچنان در خواب ناز بود.
گوينده راديو آمدن سال نو را پس از صداي شليك توپ اعلام كرد: «آغاز سال...»
همه به هم تبريك گفتند و همديگر را بوسيدند، در همين حال مجيد يكدفعه از جايش پريد و داد زد: بچهها فهميديد چي شده؟
همه با تعجب نگاهش كردند و...
مجيد خودش گفت: من يك سال خواب بودم!
مامانش گفت: يعني چي، اين كارا چيه؟
الان ميگم من از قبل سال تحويل تا بعدش خواب بودم پس يه سال خوابيدم؛ درسته؟
مامان، بابا، بابابزرگ و خواهر و برادرش زدند زير خنده.مادربزرگ با مهرباني مجيد را پهلوي خودش نشاند و گفت: راست ميگه بچم يه سال خوابيده ديگه، قربونش برم؛ حالا منم عيدي اولرو ميدم به اون.
و بعد يك اسكناس نو برداشت و به مجيد داد و گفت: مادر جون انشاءالله كه دلت هميشه شاد باشه.
مجيد كه از ته دلش خوشحال شده بود گفت: بهبه چه بويي داره؛ دستت درد نكنه.
و دستان مادربزرگ را گرفت و به صورتش چسباند و گفت: مادرجون؛ منم قربونت ميرم.