اجتهاد در اسلام
|
اجتهاد در اسلام
|
فكر ناسازگاري اسلام و مقتضيات زمان، يا از جمود ناشي است و يا از جهالت. جمود ما را متوقف و جهالت ما را منحرف مي كند. عليهذا، براي اينكه گرفتار جمود يا جهالت نشويم، بايد راهي و مسيري پيدا كنيم كه نه توقف باشد و نه انحراف، و به اصطلاح مرزي و يا راهي ميان جمود و جهالت، ميان افراط و تفريط پيدا كنيم. نام آن راه، "اجتهاد" است.
|
اجتهاد و مجتهد چه صيغه اي است، براي چيست؟ براي اين است كه احكام اسلام را استخراج و استنباط كند. اجتهاد، تفريع است. ابن ادريس حلي اين حديث را نقل مي كند: "علينا القاءالاصول و عليكم التفريع"؛ " ما كليات و اصول اسلامي يا احكام اوليه و يا اهم را بيان مي كنيم، بر شماست كه احكام فرعي يا احكام ثانويه و يا مهم را از آن اصول استنباط كنيد."
اينجا من مهمترين وظيفه مجتهد را بيان مي كنم كه دو چيز است؛ يكي اينكه مجتهد بايد روح حكم را از پوسته و جامه اي كه بر آن پوشيده شده است تمييز بدهد و بداند جامه و پوسته ممكن است عوض شود، ولي اصل روح بايد باقي و محفوظ بماند. اقبال مي گويد: " نيروي محرك در بناي اسلام، اجتهاد است."
مثال خضاب نكردن مولي، مثال سبق و رمايه، خريد و فروش خون، لباس و ولاء بيگانه و به عبارت ديگر حفظ شخصيت و روح اسلامي مردم، تعظيم شعاير ديني به هر شكل و وضعي كه مقتضي باشد (از آن جمله است اسم گذاري)، زيرا به هر حال بايد افكار مردم را متوجه عظمت دين كرد ولو به شكل ساختمان مساجد و بناهاي عالي باشد كه در هر زماني متفاوت است.
دو چيز همواره تغيير مي كند: يكي در دين و يكي در زندگي. آنچه در زندگي تغيير مي كند وسيله است نه راه و نه هدف بشريت. و آنچه در دين تغيير مي كند، جامه هاي احكام و يا احكام ثانويه است و نه احكام اوليه و روح احكام. براي اجتهاد، دو شرط لازم است: يكي شناختن هدف بشريت و راه بشريت و فرق آن با وسيله، ديگر تشخيص احكام اوليه از احكام ثانويه.
مجتهد وظيفه دومي هم دارد و آن تشخيص اهم و مهم است. مثال تشريح ابدان اموات و مثال شمشير زدن به قرآن در جنگ صفين و مثال تترس به كفار. از اين تترسها زياد ديده مي شود. مثال نماز و اداي دين، مثال زمين غصب و نجات غريق.
خلاصه مطلب اينكه راه ميان جمود و جهالت چيزي است كه همه با نام آن آشنا هستيم، هر چند شايد خود مدعيانش به حقيقت آن آشنا نباشند، و آن "اجتهاد" است. اجتهاد همان است كه اقبال آن را نيروي حركت دهنده اسلام به شمار آورده است. اجتهاد و مجتهد وظايفي دارند كه از مهمترين آنها- لااقل از لحاظ ارتباط با ما نحن فيه- دو چيز است: تشخيص اهم و مهم، تشخيص احكام اوليه و زيربنا از احكام ثانويه و روبناها. به عبارت ديگر، دو نوع احكام ثانويه داريم: يكي احكام ثانويه معروف اصوليين كه از تزاحم اهم و مهم و يا از انطباق لااقتضاء و ذي اقتضاء پيدا مي شود، و ديگر احكام ثانويه اي كه در واقع استخراج شده و استنباط شده از احكام اوليه مي باشند. آنچه متغير است روبنا و احكام ثانويه است، و اما احكام اوليه و زيربنا ثابت است (اين غير از اصطلاح ماركسيستهاست كه روبنا را به تبع زيربنا، متحرك مي دانند). مسأله تشخيص اهم و مهم مثل تزاحم نماز و دين يا تصرف در مال غير بدون رضاي او و نجات غريق يا لمس نامحرم و نجات او يا تشريح بدن اموات مسلمين و كشف علت بيماري يا تيراندازي به قرآن و تحمل شكست از دشمن (مثل واقعه صفين) يا تيراندازي به افراد مسلمان در صورت تترس كفار به آنها كه در كتاب جهاد مطرح است و امثال اينها.
و اما قسمت دوم، يعني تشخيص احكام ثانويه و روبنا از احكام اوليه، مثل داستان خضاب نكردن حضرت امير(ع) با آنكه پيغمبر اكرم فرموده بود: "غيروا الشيب"، براي اينكه روح حكم اين بود كه موجبات تقويت روحيه دشمن را به هر حال بايد از بين برد. همچنين "اعدوا لهم ما استطعتم من قوة" يا اسب دواني و تير و كمان و همچنين تحت ولاي اجانب قرار گرفتن با اينكه از لباس يا ساختمان يا شعار مخصوص آنها پيروي كردن و همچنين اكل مال به باطل نكردن با خريد و فروش خون يا مدفوع انسان و همچنين حفظ شعاير ديني با نامگذاري و امثال اينها.
گفتيم، مجموعاً به دو چيز بايد توجه داشت: يكي در دين و ديگري در زندگي(تمدن). اما در دين، پيدا كردن راه ميان جمود و جهالت كه نامش اجتهاد است و به وسيله اجتهاد، از نيروي محركه اسلامي كه تشخيص اهم از مهم و تشخيص زيربنا از روبناست، استفاده كردن. و اما آنچه مربوط به زندگي و تمدن است، تشخيص اين جهت است كه بشر در زندگي اهدافي دارد و راههايي (شاهراه و راههاي فرعي) به سوي آن اهداف، و وسايلي براي رسيدن به آن اهداف و پيمودن آن راهها انتخاب مي كند. هدفهاي بشريت ثابت است. بشر تا بشر بوده و هست و خواهد بود، خواه ناخواه هدفهاي مشابهي دارد، به جهت اينكه غرايز بشر همواره يكي بوده و هست و خواهد بود. نوع احتياجات بشر كه براي تأمين آنها مي كوشد، همواره مشابه بوده و هست. راه رسيدن به آنها يعني اصولي كه بايد در مورد خود و اجتماع رعايت كند تا به آن هدفها برسد، يكي است. از چهارچوبه معيني بايد عبور كند تا به آن اهداف خود و به مقصد و سرمنزل خود برسد. اين كه گفتيم هدفهاي بشر همواره يك جور بوده و راه رسيدن به آن هدفها نيز يك جور بوده، به معناي اين نيست كه بشر هدفهاي فطري خود را مي شناخته و راه آنها را مي دانسته است، بلكه انبيا كار مهمي كه كردند اين بود كه بشر را با هدفهاي عالي آشنا كردند (ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين) و هم راه رسيدن به آن هدفها را به او نشان دادند. ديگر اينكه ارزش هدفها را بالا و پايين بردند. اين كه علي(ع) مي فرمايند "وا... لأن ابيت علي حسك السعدان..." ارزش بيشتر هدف معنوي را مي رساند.
اما وسايلي كه بشر براي اين سير و وصول به اين مقصد انتخاب مي كند، همواره متغير و متفاوت است و تدريجاً وسيله بهتري پيدا مي كند و وسيله كهنه تر جاي خود را به وسيله بهتر مي دهد. آنچه ثابت و منسوخ ناشدني است، هدفها و مقصدها و راهها و مسيرهاست و آنچه متغير و مشمول جبر تاريخ و جبر زمان است، وسيله هاست. "لا تؤدبوا اولادكم بأخلاقكم لانهم خلقوا لزمان غير زمانكم" بيان اخلاق مصطلح كه راه است نيست، مقصود آداب و اتخاذ وسايل است. علمها- همان طور كه علماي اسلامي مخصوصاً غزالي گفته اند- اغلب وسيله اند نه هدف. هنرها و صنعتها وسيله اند نه هدف. نه تنها مصنوعات مثل اتومبيل وسيله اند، بلكه خود علم و هنر و صنعت وسيله است و از آن جهت كه با زندگي بشر ارتباط دارد، يعني از آن جهت كه بشر آنها را انتخاب مي كند، يك وسيله ساده بيشتر نيست. لهذا وجوب و لاوجوب و همچنين درجه وجوب و لزوم علمي در زمانهاي مختلف متفاوت مي شود، زيرا علم خود وسيله اتخاذ و اكتساب وسايل ديگر است و به هر درجه كه استفاده از وسيله اي ضرورت پيدا مي كند، علم به آن هم ضرورت پيدا مي كند.
از اينجاست كه براي اجتهاد و مجتهد وظيفه سومي نيز مي توان ذكر كرد و آن تشخيص هدفهاي اسلامي و انتخاب بهترين وسيله ها براي رسيدن به آن هدفهاست. آن كه هدفهاي اسلامي را تشخيص ندهد و يا وسايل رسيدن به آن هدفها را در هر زماني تشخيص ندهد، واقعاً و حقيقتاً مجتهد نيست.
اسلام يك دين تعبدي محض و ضد عقل نيست. اسلام اخلاق تابو ندارد. اسلام مانند يك مسلك اجتماعي هدفهاي مشخصي دارد و بايد آن هدفها را شناخت و وسيله تحصيل آنها را نيز به دست آورد. اسلام بعضي چيزها را در شكل خاص خواسته است، آنها تعبديات است و در بعضي چيزها هدف را خواسته و وسيله را تعيين نكرده است.وظيفه چهارم اساسي اجتهاد، رسيدگي به مسأله هاي نوظهور است؛ از قبيل بيمه، بانك و غيره.
بحث اسلام و مقتضيات زمان در حقيقت بحث دين و تمدن است. تمدن، منظور و متكامل است و از نظر بسياري از متفكران، دين خود يكي از عوامل تمدن و هم يكي از شاخه هاي تمدن است و با تغييرات تمدن ناچار است تغييراتي را بپذيرد و متحول شود.
استاد شهيد آيةا... مطهري
|
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
جمعه 27 اسفند 1389 7:30 PM
تشکرات از این پست