اخلاق و سياست
|
اخلاق و سياست
|
سياست چيست؟
واژههاى فراوانى يافت مىشود كه ما در گفتگوهاى روزانه خود، آن را به كرات به كار مىبريم و كم و بيش هم مقصود همديگررا به روشنى درك مىكنيم و ليكن اگر در مقام تعريف دقيق آنها برآئيم، به زودى از پيچيدگى مفهوم و دشوارى تعريف آنها، دچار شگفتى مىشويم.
يكى از اين واژهها، واژه «سياست» است. سياست كلمهاى است كه همه مردم اعم از باسواد و بىسواد، خواص و عوام هر روز آن را بارها در گفت و شنودهاى خود به كار مىبرند، هر يك از ما در عباراتى نظير سياست كشور سالم است، سياست فلان كشور سالم نيست، در سياست فلان كشور افراد نالايق مداخله مىكنند، فلان شخص، سياستمدار خوبى است. سياستيعنى دروغ، ياستيعنى عوامفريبى و... را هر روز به كار مىبريم و يا مىشنويم; مقصود يكديگر را نيز تا حدودى مىفهميم ولى اگر بخواهيم مفهوم و معناى «سياست» را از افراد سئوال كنيم، هركس در فراخور فهم خود آن را معنى مىكند.
احساسى كه از اين همه پراكندگى و تنوع از مفهوم «سياست» در ذهن پيدا مىشود، دليل بر وسعت و گستردگى آن است. آن كه مفهوم و معناى «سياست» را پيچيده و مشكل كرده است، نامعين و نامشخص بودن قلمرو آن است و اين كه چگونه مىتوان امور سياسى را از امور غير سياسى جدا ساخت. مرز سياست از غير سياست چيست؟
مسلما هر اندازه موضوع يك مطالعه وسيعتر و گستردهتر باشد، ساختن يك نظريه عام و يك تعريف جامع مشكلتر خواهد بود و لذا دانشمندان مىگويند هرگونه تعريف از سياست ارزش نسبى دارد وتمام مفاهيمى كه از سياست وجود دارد، شامل قسمتى از واقعيت است.
«برتران دوژونل» در كتابى كه اخيرا به چاپ رسيده است، مىنويسد:
«معانى كلمه سياستبه حدى مختلف و متضاد هستند كه بهتر است در موارد خاص بنا به تصميم شخص، معنى معينى براى اين كلمه انتخاب كنيم» (1) .
لازم است، پيش از پرداختن به تعريف «سياست» به معناى لغوى آن بپردازيم:
سياست از نظر لغت
«سياست» در لغتبه معناى تصدى شؤون ملت و تدبير امور مملكت است. در «لسان العرب» مىگويد: «سوس» به معنى رياست است و معناى سياستشان كرد، اين است كه بر آنها رياست نمود و معنى اين حديث كه: «كان بنوا اسرائيل تسوسهم انبياءهم» «پيامبران، بنىاسرائيل را سياست مىكردند» اين است كه پيامبران بنىاسرائيل مانند حكام و زمامداران، بر بنىاسرائيل رياست كرده و متصدى امور آنها مىشوند، خلاصه اين كه «سياست» به معناى متصدى حفظ مصالح مردم مىباشد (2) .
در «اساساللغه» مىگويد: «فرماندار كسى است كه رعيت و امور مربوط به آنها را سياست كند. و مىگويند: «فلان شخص امور قبيهاش را سياست نمود، يعنى بر قبيله خود رياست كرد» (3) .
سرانجام «ابوالبقاء» كلمه «سياست» را اين چنين معنى كرده است: «سياست عبارت است از حفظ مصالح ملت و نشان دادن راه نجات، در حال و آينده، پيامران الهى كسانى هستند كه بر ظاهر و باطن عموم مردم رياست دارند، و زمامدران تنها بر ظاهر مردم حكومت مىنمايند و سياست مدنى عبارت است از تدبير امور مردم به طريق راستى و عدالت (4) .
خلاصه «سياست» از نظر لغتبه معنى تصدى امور ملت و رعايت مصالح و تدبير شؤون آنان است. معنى ساده «سياست» در فرهنگ ايران «تنبيه وتنبه» استيعنى بيدار شدن و بيدار كردن، سياستيعنى بيدار شدن براى كار و پيكار براى زندگى بهتر و براى هستى دادن به يك ملت.
سياست و پوليتيك
معادل «سياست» در زبانهاى اروپائى «پوليتيك» است كه از كلمه يونانى ] Pilus پليس» به معنى «مدينه» و «شهر» مشتق شده است (5) . لذا در يونان باستان «علم سياست» را علم «اداره پليس» يا اراده «مدينه و مدن» مىگفتند. پس حكمتى كه كارش «پليتيك» است وظائفش در كشور از نوع وظائف شهردارى است در شهر; يعنى نگاهدارى كشور و فراهم آوردن امكانات زندگى آسوده براى افراد كشور.
اما در لغت عرب به جاى «پليتيك» (اداره جامعه يا كشورى)، «سياست» به كار رفته است كه معناى آن نگهدارى مردم و اداره كشور نيست. و همچنين سياستبه معنى تربيت كردن اسب وحشى است. روى اين اصل در «سياست» تغيير و تربيت و تكامل افراد جامعه مطرح است.
اين مطلب در روايات نيز آمده است: امير مؤمنان على عليه السلام مىفرمايد:
«من حق الملك ان يسوس نفسه قبل جنده» (6) . «از حق حاكم و زمامدار آنچه ثابت و لازم است، بر او اين است كه سياست كند نفس خود را پيش از لشگر خود» . البته مراد از سياست كسى، تربيت او است و واداشتن او بر خوبيها و منع از بديها.
و در جاى ديگر مىفرمايد: «اعقل الملوك من ساس نفسه للرعيه بما يسقط عنه حجتها و ساس الرعيه بما تثبتبه حجته عليها» (7) . «عاقلترين حاكم و زمامدار آن كسى است كه خود را براى رعيت ادب و اصلاح نمايد تا جاى اعتراض براى او باقى نماند، در اين صورت لياقت و شايستگى آن را خواهد داشت تا رعيت را ادب كند و امر و نهى كند» .
پس حكومتى كه كارش «سياست» است، وظيفه دارد كه مردم را از وضع روحى، اخلاقى، فكرى و اجتماعى كه اكنون دارند، به وضع بهتر و عاليترى منتقل سازد، يعنى از لحاظ بينش مردم را اصلاح كند. بنابراين هدف دولت در فلسفه «سياست» تغيير بنيادها و نهاد و روابط اجتماعى و بهطور كلى «ارزش» هاى جامعه است. براساس يك «مكتب انقلابى» و يك «ايدئولوژى اصلاحى» (8) .
برعكس «پليتيك» معادل غربى آن در فلسفه حكومت، بر اصل «ساختن» تكيه ندارد، بلكه براساس داشتن تكيه دارد. چنانكه ريشه لغوى و نيز منشا تاريخى آن حكايت مىكند. تنها هدفش «كشوردارى» است نه براساس «ايدئولوژى انقلاب» ، بلكه بر طبق «ايده عمومى» . و نه براى «رشد فضيلت» ، بلكه «كسب رضايت» و خدمتبه مردم در خوش زيستن و نه اصلاح مردم براى خوب و انسانى زيستن.
پس در مقايسه ميان اين دو بينش، بىشك مىتوان قضاوت كرد كه فلسفه دولتى كه بر «سياست» استوار است، مترقىتر از فلسفهاى است كه بر «پليتيك» استوار است.
تعريف سياست از ديد محققان خارجى
امروزه تحقيق درباره سياست و تدريس آن در تمام كشورهاى جهان مرسوم است و داراى كرسيها، استادان، دانشجويان واعتبارات تحقيقاتى است. هر سال چندين هزار كتاب و مقالهاى كه مستيما به «سياست» مربوط است، انتشار مىيابد. لذا اغلب دانشمندان و استادان اين فن از «سياست» تعريف كردهاند و براى ما ممكن نيست همه آن تعاريف را بيان كنيم، ناچار به مشهورترين آنها اكتفاء مىنمائيم:
سياست در نخستين تعريفها از زبان «افلاطون» و «ارسطو» به نيكى كردن و خدمتبه مردم و رساندن جامعه به سعادت و رستگارى معين شده است.
تفسيرى كه «ارسطو» براى كلمه «سياست» بيان كرده است عبارت از:
«لازم است كه مهمترين نيكىها (خيرات) موضوع مهمترين اجتماعات قرار گيرد و اين معنى همان است كه بهطور تحقيق دولت و سياست ناميده مىشود. اين تفسير از بعضى از مضامين كتاب جمهوريت افلاطون نيز استفاده مىشود. اين دانشمندان عامل اخلاق را در «سياست» وارد كردهاند.
اگر تعريف سياست همين است كه ارسطو و افلاطون گفتهاند، علم سياستبهترين علوم بوده و شخصيتسياستمدار، بزرگترين و ضرورىترين شخصيتهاى انسانى است. ولى در مقابل اين تفسير تعريف ديگرى براى سياست گفتهاند كه باعث وحشت عمومى افراد و موجب نفرت تمامى رادمردان و عقيدهمندان اديان مىگردد.
در اين تفسير «سياست» چنين معنى شده است:
«سياست عبارت است از تشخيص هدف كه شخص سياستمدار تشخيص داده و به دست آوردن آن با هر وسيلهاى كه ممكن است» .
در اين تعريف خبرى از خير و سعادت، بلكه انسانيت دركار نيست و مطابق همين تعريف مىتوان حيوانات درنده را كه با درندگى محيط پيروزى ايجاد مىكنند، سياستمدار ناميد. اين همان تعريفى است كه «اسوالداشينگلر» درباره سياست نموده است:
«سياستمدار فطرى، كارى به حق يا بطلان امور ندارد و منطق حوادث و وقايع را با منطق نظامات و سيستمها اشتباه نمىكند. حقايق يا اشتباهات، هركدام در نزد او قيمت مخصوصى دارد، و او مقدار تاثير و دوام و خطسير هركدام را مورد دقت قرار داده و اثر آن را در سرنوشت قدرتى كه تحت اختيار اوست، منظور مىدارد» .
به قول «گوته» :
«كننده كار; نظرى به انصاف و وجدان ندارد، وجدان مخصوص تماشاچى است» اين حقيقت درباره عموم سياستمداران از «سولا» گرفته تا «رابسپير» و از «بيزمارك» گرفته تا «هپت» مصداق دارد. پاپهاى بزرگ و ليدرهاى احزاب انگليسى، تا وقتى كه براى تسلط بر اوضاع، ناچار به كشمكش و تلاش بودند، اصول رفتارشان شبيه به روش فاتحان و تازه به دوران رسيدههاى هر عصر و زمانى بوده است. مثلا در رفتار «پاپ انوسان سوم» دقت كنيد كه نزديك بود دنيا را تحت تسلط كامل درآورد و از همينجا شرائط موفقيت و ظفر را دريابد كه منجر به چه عملياتى مىشود كه با شدت هرچه تمامتر مخالف همه اصول و اخلاق مذهبى است» (9) .
مك آيور در كتاب «جامعه و حكومت» ضمن بررسى مسائل مختلف سياسى از ديد آمريكائيان، مىگويد:
«دموكراسى در اين كشور يك شيوه زندگى است، ولى سياستيك نوع حرفه است و حرفهاى بزرگ كه فرق آن با انواع ديگر حرفهها در روشهاى آن است نه در هدفها» .
وى به تعريفى كه «كنگره سازمانهاى صنعتى» در يكى از نشريههاى انتخابات آمريكا به نام «الفباى سياستبراى همه آمريكائيان» اشاره كرده و مىگويد: گفته مىشود كه «سياست علمى است كه به ما مىآموزد: چه كسى مىبرد; چه مىبرد; كى مىبرد; چگونه مىبرد; و چرا مىبرد؟ !» .
و سپس اضافه مىكند: «اين عبارت با مختصر تغيير عنوان يكى از كتابهاى سياسى «هارولدلاسول» (استاد علوم سياسى آمريكائى) است كه مدافع همين عقيده است و مفهوم سياست در نظر بيشتر مردم آمريكا، از هر طبقه و صنفى، چنين است و محرك فعاليتهاى سياسى نيز بيشتر درآمد است نه كسب وجهه و احترام.
وجود اختلاف منافع شديد در ميان گروهها و نبودن رابطه ميان اين منافع و هدفهاى كلى ملى به تقويت اين تمايل كمك كرده استبا اين كه منافع گروهى و محلى در اقدامات سياسى كشورها اثر مهمى دارد ولى تجزيه فوقالعاده جامعه آمريكاى شمالى بيش از هر كشور ديگر به اين منافع ميدان داده استسياست در اين كشور مبدل شده استبه مانور گروههاى متشكل براى جلب منافع و اين جريان در آثار بسيارى از نويسندگان سياسى آمريكا نيز منعكس گرديده است» (10) .
صاحبان اين تعريف «سياست» را تنها نبرد و مبارزه مىدانند، درحالى كه عدهاى از سياستشناسان، نبرد را يكى از اشكال سياست مىدانند. تامين احتياجات عمومى و پيشرفت جامعه هدف ديگر سياست است.
معتدلترين تعريف «سياست» از نظر آمريكائيان تعريفى است كه از سياستمدار حرفهاى معروف، «جان اف كندى» نقل شده است. او مىگويد:
«سياست ميدان مبارزهاى است كه در آن انسان بايد هميشه مراقب باشد و ببيند اگر رسيدن به «مصلحت درجه اول» ميسر نيست، «مصلحت درجه دوم» را بيابد. در واقع سياست عرصهاى است كه پيوسته انسان بايد بين دو خطا، كوچكترينش را انتخاب كند» (11) .
در كتاب «آشنائى باعلم سياست» كه به وسيله سه نفر از اساتيد علوم سياسى آمريكائى نوشته شده است، مىخوانيم: «علم سياست رامىتوان به عنوان علم دولتيا به عنوان رشتهاى از علوم اجتماعى كه مربوط به تئورى، سازمانها، حكومت و اعمال دولت است تعريف نمود» و اين تعريف مسلما محدود است و اعمال سياسى كه دولت در آن مستقيما دخالت ندارد، شامل نيست. بر طبق اين تعريف علم سياست عبارت از علمى است كه از دولت و اعمال دولتى بررسى مىكند.
«موريس دورژه» استاد علوم سياسى دانشگاه پاريس در كتاب «اصول علم سياست» هسته اصلى قلمرو سياست را «قدرت» مىداند و قدرت نيز از نظر او دو جنبه دارد: «جوهر سياست، طبيعتخاص» ، و معنى حقيقى آن اين است كه هميشه و همهجا ذوجنبتين است. تصوير «ژائوس» ، خداى دو چهره، مظهر حقيقى دولت است. زيرا ژرفترين واقعيتسياسى را بيان مىكند. دولت و به صورت وسيعتر، قدرت سازمان يافته در يك جامعه، هميشه و همهجا، در عين حال كه ابزار تسلط برخى از طبقات بر طبقات ديگر است، و طبقات مسلط به سود خود به زيان طبقات زير سلطه از آن استفاده مىكنند، وسيلهاى استبراى تامين نوعى نظم اجتماعى و نوعى همگونگى كليه افراد در اجتماع در جهت مصلحت عمومى..» . (12)
«و. اسرائيلى» معتقد است كه: «سياست عبارت است از همين سلطه بر بشر از راه گول زدن بشر» (13) .
به هر صورت، قدر مشترك در تمام اين تعاريف، عبارت است از آن كه هدف از سياست امرى مادى بوده و طبعا خبيث و كثيف است و از آن حتى به بازى كثيف تعبير شده است.
از مجموع اين تعاريف گوناگون چنين فهميده مىشود كه «سياست» بين دو تعبير كاملا متضاد و در نوسان است. به گمان برخى، سياست اساسا يك مبارزه و پيكار است و به افراد يا گروهى كه قدرت در دست دارند، امكان مىدهد تا سلطه خود را بر جامعه استوار نمايند و از آن به نفع خود سود جويند.
به عقيده برخى ديگر سياست كوششى استبه منظور استقرار نظم و عدالت، قدرت، سود همگانى و مصلحت جمعى را در برابر فشار و خواستهاى خصوصى تامين مىكند. به نظر اين گروه سياست وسيلهاى براى اصلاح امور جامعه و ايجاد «مدينه فاضله» اى كه افلاطون از آن سخن گفته است.
رابطه اخلاق و سياست
آيا اخلاق، از سياست جداست؟ يا اين كه اخلاق و سياستبا اين كه دو امر متفاوت هستند، ولى در عمل هرگز از هم قابل تفكيك نيستند؟ آيا شخص سياستمدار مىتواند ارزشهاى معنوى و اصول اخلاقى را مراعات كند يا نه؟ و در صورتى كه مراعات آن ممكن نباشد، آيا بايد سياست را فداى اخلاق كرد يا اخلاق را فداى سياست؟
افراد در پاسخ اين سئوالات دچار ترديدند و به يكى از اين دو وضع متضاد پناه مىبرند يا به اخلاق سازشناپذيرى كه در اثر آن نعمتهاى مادى را تحقير مىكنند و ضرورت برخى جاودانى را اعلام مىدارند و در حفظ پاكى وجدان خود به هر قيمتحتى به قيمت فداكردن جان خود يا جان ديگران، پا مىفشارند. يا به سياستى كه منظورش به قدرت رسيدن است، و مىخواهد با تمام وسائل از آن دفاع كند و لو منجر به نقض دستورهاى اخلاقى باشد.
در طول تاريخ، اين كشمكش تكرار شده استبىآنكه هيچيك از دو طرف توانسته باشد طرف ديگر را متقاعد كند. ولى هر دو طرف در نكوهش كسانى كه مىكوشند تا ميان اخلاق و سياست توافقى يابند، همداستانند. يعنى هر يك از دو طرف در نظام ارزشهاى خود كه بدان عنوان، ارزشهاى مخالف را انكار مىكند، محبوس مانده است. واقعگرايان، بيهوده كوشيدهاند به اثربخش بودن روشهاى خود و مفيد بودن نتايجبه دست آمده مباهات كنند. در ديده اخلاقگرايان، كه فقط شيفته اصول جاودانىاند، عمل واقعگرايان هميشه بىارزش و بىاعتبار بوده است. مىگويند: پيروزىهائى كه سياستپيشه بدانها مىبالد، هرچه باشد، چنين كسى قادر نيستبه نيكى كردن حقيقى نايل آيد. زايش و مرگ امپراتوريها، اكتشاف سراسر كره زمين، اختراع ماشينها، افزايش شماره مردمان و شهرها و كارخانهها، در نگاه تحقير و نخوتآلود معتكف معبد فضيلت، خللى وارد نمىآورد. اما اخلاقگرايان مردان عمل را از خطاهائى كه بدانهاآلوده مىشوند، و از بىقدرى هدفهايشان بيهوده سرزنش مىكنند، مرد عمل هدف را بىچون و چرا خواستنى مىيابد و مىداند كه در اين جهانى كه جهان اوست، به رغم افسانههاى اخلاقى كه كودكان را به كار است، فضيلت بىاجر مىماند فرمانرواى واقعى زور است. خطابههاى اخلاقى در نظر او سخنان ياوهاى است و وسواسهاى اخلاقى نشانه ضعف طرحها (14) .
پى نوشت
1) بنا به نقل دكتر رضا علومى در كتاب «اصول علوم سياسى» ج1، ص 20.
2) لسان العرب، كلمه «سوس» .
3) اساس اللغه، كلمه «سوس» .
4) كليات ابوالبقاء، همان.
5) اصول علوم سياسىج1، ص 21.
6) غرر و درر آمدى، ج6، ص 25- ج3، ص 415 شماره حديث 9333 و 4940.
7) غرر و درر آمدى، ج2، ص 675- شماره حديث 3350.
8) امت و امامت، ص 50- 49.
9) فلسفه سياست، اشپنگلر، ص 39، 40.
10) جامعه و حكومت، مگ آيور، ر.م، ترجمه ابراهيم على كنى، ص 264، بنگاه ترجمه و نشر كتاب.
11) سيماى شجاعان، جان اف كندى، ترجمه الف، خواجه نورى، ص21، چاپ سوم.
12) اصول علم سياست، ترجمه ابوالفضل قاضى، ص 8.
13) به نقل كتاب «فلسفه سياسى اسلام» ص30.
14) نقد حكمت عاميانه، سيمون دوبوار، ترجمه مصطفى رحيمى، 41، تا 71.
داود الهامى-- درسهايي ازمكتب اسلام-سال78-شماره5
|
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
جمعه 27 اسفند 1389 5:08 PM
تشکرات از این پست