رمز پنجم ها
نويسنده:هله پتگر
ماه پنجم ، مائده از آسمان باريد . اهل يقين حقيقت را ديدند و تو هم ديدي که رداي رسول (ص) چون شب ، دربرشان گرفته بود و آن پنج تن ، چون پنج ستاره تابناک مي درخشيدند ! زمزمه ي طاها ، گوش جان را مي نواخت و جان بي تاب آيت حق بود ، آنجا که شنيد و گفت : آنان که خدا را ، اطاعت کنند ، خدا نيز ياريشان کند ، تا همان گونه که او اراده مي کند و خلق مي کند ، آنان نيز چون ، اراده کنند .
خلق کنند .
ها ... قفل گنجت را بشکن ! طلوع کن ! رسول روشنايي ! در برابر شعاع جمالت ، سياهي ، هيچ برهاني براي ماندن ندارد ! پلک هايت را باز کن تا نور به ساحت وجودمان بتابد و جان تشنه مان به آگاهي و بصيرت تو ، سيراب شود ، تا همه ديدني ها ، ديده شوند ، شنيدني ها ، شنيده شوند و همه با هم ، با هبوط نور در متن سياه شب ميلاد سحرگاهان را جشن بگيريم و پاي کوبان به مظهر زندگي ، نور ... سلام کنيم . هو ... به نام تو ، تا هميشه تو !
هو ... هوکنان ، درختان در رقصند و باد ، در برابر امواج شادي بخش زندگي ، مي تازد . هو ... هوکنان ، دريا در تلاطم است و پي در پي مي خروشد .
ماهي ها ، خلاف جهت رودخانه ها ، در آرزوي پرنده شدن ، بالا و بالاتر مي پرند .
هو ... هوکنان ، برزگران ، دسته دسته گندم ها را درو مي کنند . و گندم ها ، از شوق نان شدن ، زير دندانه هاي آسياب ، هوهوکنان آرد مي شوند . نان پاره ها ، از شوق جان شدن ، در کوره هاي آتش ، هوهوکنان پخته مي شوند .
هو ... بانگ اوست ! وقت سحر ، وقت ظهر ، وقت شب ! اين شب طولاني ، پايان راه نيست ، براي آنان که از زمان رها شدند ، نه آغازي است نه پاياني !
هو ... آغاز است و وسط است و پايان ، و تو همواره در حيرتي ، ميان آنچه هست و آنچه نيست ...
هو ... رها از زمان است و مکان ، مي گويد ، اسب سپيد اراده ات را زين کن و به دشت معاني بتاز ! به محض آنکه بر آن سوار شدي ، اقتدارت را به ياد خواهي آورد . بي چشمداشت هيچ اعجازي ، معجزه کن ، وجود هستي بخش همواره در توست و تو موجودي! کسي که مي تواند اراده وجود الهي را ملموس کند ، آن را در قالب تن تجسم ببخشد و با دريافت هاي هوشمندانه به کرانه هاي آگاهي اش بيفزايد .
هو ... اشاره به رمز وجود اوست ، اشاره به همه موجودات گوش کن ، همه ذرات پي در پي تو را با هوهو ، متوجه مي کنند ! به چه چيزي ؟ اين صدا اشاره به چيست ؟! دقت کن ، همه موجودات در برابر تو به تعظيم و تکريم مشغولند . همه پديده ها از براي تو موجود شدند . ميليون ها سال گذشت تا تو سنگ سياهي را که اينک زمرد ، ياقوت يا فيروزه شده ، زينت جسمت کني ! خورشيد هميشه فقط تابيده ، بي آنکه چيزي بخواهد همواره وجودش را پيشکش حيات زمين کرده و زمين همه حاصلش را به تو سيراب کند و همه شگفتي هاي آفرينش ، اسراري هستند که براي تو ، تا تو با کشف هر کدام به يکي از رموز حکمت و دانش و معرفتي که چون گنجي در تو پنهان است ، دست يابي !
همه هستي در خدمت کشف و شهود توست و شهود فرصتي براي اشراف تو به عظمت والاي وجودت ! همه موجودات در خدمت جان و جسم تواند ، تنها تو مي تواني از خواندن پرندگان لذت ببري ! تويي که از عطر دل انگيز گياهان و گل ها ، مست و مدهوش و محفوظ مي شوي ، تويي که از تماشاي جنگل و کوه و دشت و کوير ، شکفته مي شوي . از ميوه هاي درختان طبيعت و حاصل هزاران فرزند خاک و زمين بهره مندي! تويي که از دستاوردهاي آسمان و خاک و دريا ، در جهت رفاه و آسايش خود استفاده مي کني ، پس تو کيستي که همه برکات و نعمات از براي توست ؟! اي سالار بي سپاه و اي پادشاه بي تاج و تخت ، حکم از آن توست ، چرا در اسارتي ؟! تو اسير کيستي يا چيستي ؟!
تو ... مالک همه نعمات ، محصولات و موجودات هستي ، هم کهکشان ها و سياره ها و ستاره ها و خورشيد ، براي تو خلق شدند ! تو مالک کشف اعماق درياها و آن سوي کهکشان هايي ! تو مالک زميني ، هر جا که مي خواهي سفر کن ، هر جا که مي خواهي بيتوته کن . چادر بزن ! ساختمان بنا کن ، برج بساز ! تو مالک طبيعت ، مالک درختان ، بکار ، اي از ريشه بکن يا بسوزان!ً تو مالک آسماني ، پرواز کن ، با بال هاي هواپيما ، بالن ، يا روزي قطعاً با بال هاي ساخت خود ! اما تو ، مالک خود نيستي ؟ تو مالک خودت نبوده و نخواهي بود !
پيش از موجود شدن ، اراده اي خواست تا تو باشي و در چرخه ي حيات کيفيتي در تو ايجاد شده بود ، که توانستي در مقام انسان هست شوي ، به تو فرصتي براي موجود شدن ، داده شد ، و امانتي که همانا روح خلاق الهي است به تو ، هديه داده شد !
اين امانت در چهارچوب جسم تو ، قابل لمس ، دريافت و ادراک مي شد و جسم تو گيرنده اي بود که مي توانست به فرکانس هاي حسي پاسخي حياتي بدهد ، اگر به شناخت از آنچه به تو داده شده و به اهميت آن واقف شوي ، شکوه و منزلت آن گوهر گرانبها ، خود به تو خواهد آموخت که چگونه از آن مراقبت کني !
ها ... همان پنج است ، پنج حس تو ، براي ديدن / شنيدن / بوييدن / چشيدن / لمس کردن . حواسي که به تو امکان دريافت هر آنچه را در پيرامون توست مي دهد . پيش از تعريف دنيا ، به رسم برداشت ديگري و آن ديگري ...
تو با حواس خود ، دنيا را دريافت مي کردي و از دريافت آن احساسي در تو بيدار مي شد که آگاهي را در تو جذب مي کرد و موجب شناخت تو مي گرديد .
اما تعريف دنيا ، به شکل عادت و قالب ، مانع دريافت هاي حسي تو شد و اندک اندک مجاري دريافت هاي تو بسته شد و تو با ذهن و تعاريف و تعابير ، با دنياي اطرافت در ارتباط بودي ، تعاريف به تو احساس دانايي مي داد و دانايي تو را نسبت به جذب آگاهي و دانش بي نياز مي کرد ، به همين علت روز به روز نياز تو به دريافت و ادراک حسي ، کمتر و توجه تو به اندام هاي حسي ات ، کمتر و کمتر مي شد ، تا جايي که تصور کردي هر آن چه پيرامون توست ساکت و خاموش و گنگ اند و تنها موجود زنده دريافت کننده ، انسان است . اين تصور موجب شد تو ، دقت و هوشياري را از دست بدهي و توهم دانايي ، تو را مبتلا به ناداني کند ، ديگر مانند کودکي ، اصوات ، اشکال و انواري را که دم به دم در هر موجودي ، در حال ابراز و ظهور است نشنوي و نبيني ! در دنياي تعريف شده تو ، سنگ و آب و گياه و اشياء و حيوانات ، فقط وجود دارند ، اما تو در ارتباط با آنها نيستي نمي تواني از تاثيرات آنها ، و شگفتي هاي ذاتيشان متاثر شوي ! در اين دنيا فقط انسان که مي داند و قابليت موثر بودن و محرک بودن و فعاليت دارد .
ها ... همان دو چشم بصيرت توست که مي تواند تاثيرات هر موجودي را لمس و احساس کند و نگاهي نو به محسوساتش بيفزايد.
ها ... همان هوشياري است که مي تواند ، تو را با حواس متفاوت و ريتم متفاوت به يک نواي يکپارچه و واحد ، هدايت کند .
ها ... همان دو چشم جسم و جان است در آغاز کلمه و همان وحدت و يکپارچگي است در آخر کلمه !
در آغاز... ها ... خالق و مخلوق است ، جسم و جان است ! عاشق و معشوق است . دوتايي است . نور و تاريکي است ، ابليس و يزدان است ، بود و نبود است و در پايان ، فقط اوست ، هو ... همان صفت تنهايي خداست ، هو تنهاست ، چرا که جز او کسي نيست و هر آنچه که مي بيني اوست ، همه موجودات از او جدا شده اند ولي او از چيزي جدا نشده ، همه از او زاده شدند ولي او زاده از کسي نشده ، همه از اويند و به سوي او باز مي گردند ولي او از کسي نيست و به کسي باز نمي گردد .
پس ها ... تنهاست چه آغاز کلمه باشد ، چه پايان کلمه ! و تنهايي صفت اوست ، پس ها ... همان اوست ! به رسم هوشياري ، چشم جان و چشم جسمت را بگشا ! و با يک چشم ، که همان چشم سوم ! بصيرت است به دنيا نگاه کن ! آنگاه مي بيني که همه ذرات در حال ستايش اويند و در حريم الهي ، عاشقانه او را صدا مي زنند . و او سوم شخص است ولي سومين نيست . او همان ها آخر کلمه است که اشاره به يکي بود يکي نبود مي کند . اشاره به اينکه اين پنج حس ، تو را نفريبد . همه هستي انعکاس اوست و او ... امتداد هستي
است !
پس از آن پنج تن ، به زير رداي رسول و آن رسول يگانه ، همه با هم يک رمز را مي گشادند و آن شايد اين باشد ، همه هستي زير رداي حق اند ، همه موجودات در آغوش الهي اند و خدا يکي است و يکي تنهاست و تنهايي ... تنها نيست .
منبع : نشريه موفقيت شماره ي 170.