كاركرد حكمت نبوي
|
كاركرد حكمت نبوي
|
در دوران جديد، شاهد ظهور و بروز علوم جديد هستيم. اين علوم به يك معنا جهان جديد را رقم زده اند و هر تحولي كه در جهان جديد رخ داده، بدون تأمل و توجه به اين علوم توجيه ناپذير است. به همين جهت است كه ما با علم جديد تمايز ميان اين علم را كه علمي تجربي است با دانش شاهد هستيم.
|
به تعبير ديگر علم تجربي يكي از گونه هاي دانش قلمداد مي شود، هر چند هر علمي دانش به شمار مي آيد اين گونه نيست هر دانش و معرفت را علم جديد قلمداد نماييم. بدين جهت، مي توان تمايز ميان علم و دانش را براي پي بردن به ماهيت علم جديد و همچنين معارف ديگر سودمند تلقي كرد.
تمايز مهم ديگري كه بايد در مواجهه با اين مفاهيم مدنظر قرار داد، تمايز ميان حكمت و دانش است. يعني همه معارف و دانشها خواه اين معرفت علم يا فلسفه يا هر معرفت نظري ديگر باشد، با حكمت متفاوت است.
تمايز حكمت و فلسفه
فلسفه به معناي دوستي حكمت و دانش است. در لغت، فيلسوف كسي است كه به دانش وحكمت عشق و علاقه دارد و در راستاي كسب آن مي كوشد. با اين همه، فلسفه تاريخي دراز را پشت سر گذاشته و براي هر تعريفي از آن بايد به اين تاريخ مراجعه نمود.فلسفه جهان شناسي، معرفت شناسي و زبان شناسي را تجربه كرده و فيلسوفاني چون: افلاطون، ارسطو، فلوطين و آگوستين را پشت سر گذاشته و به فيلسوفاني چون: دكارت، لايب نيتز و اسپينوزا رسيده و بعد از آن هم فراز و فرودهاي فراواني را به خود ديده است.
دوره اي داريم كه معرفت شناسي بر حوزه هاي ديگر تفوق دارد و برهه اي را شاهد هستيم كه حتي زبان شناسي در صدر قرار گرفته است. علاوه بر آن، شاخه هايي را در فلسفه شاهديم كه با "علم تفسير" پيوند مي خورند و گروهي ديگر مباحث و موضوعات وجودي، ذهن و زبانشان را به خود مشغول داشته است. به معناي ديگر، هم هرمنوتيك را شاهد هستيم و اگزيستانسياليسم را، هم فلسفه زبان و ذهن و علم را مي بينيم و هم نگاهي فلسفي به سينما، فناوري، هنر، جامعه و اخلاق را. هر تعريفي هم از فلسفه و فيلسوف ارائه مي دهيم، نبايد و نمي تواند اين گستردگي حوزه هاي تأملات فلسفي را از نظر دور بدارد.
اما حكمت به دانشي اطلاق مي شود كه برنامه عمل ارائه مي دهد. به همين دليل پسوند عملي به حكمت هم اضافه مي شود. با اين نگاه، حكمت به مجموعه تعاليم و آيينهايي گفته مي شود كه مي خواهد مبناي عمل و حركت آدمي به شمار آيد. گاهي هم از ايدئولوژي به عنوان برنامه عمل ياد مي شود. اما تفاوت ميان ايدئولوژي و حكمت مشخص است. ايدئولوژي مجموعه نظامي است مدون و مشخص و معين كه برنامه هاي قطعي صادر مي كند و بر مبناي شناخت قطعي خود از جهان و انسان مي خواهد راه حلي نهايي و قطعي فراروي آدمي قرار دهد، اما حكمت اين ايده و پندار را در ذهن نمي پرورد. حكمت خواهان آن است كه جداي از برنامه هاي نهايي و قطعي، راه حلهايي عملي و البته مقطعي و موقتي جلوي پاي انسان قرار دهد تا او بهتر و جدي تر با مشكلات ومصايب خود رو به رو شود. نگاهي به تعاليم بسياري از حكيمان مانند بودا، كنفسيوس، لائوتسه، زرتشت و گاندي اين نكته را به وضوح نمايان مي سازد. زيرا دستورالعملهاي آنها بيشتر به اندرزها و گزيده گوييهايي شبيه است كه آدمي مي تواند با توجه به موقعيتهاي گوناگوني كه در آنها قرار دارد، از پاره اي از آنها استفاده كند.
به تعبير ديگر، اين حكيمان مي خواهند درسهاي زندگي براي زيستي بهتر بدهند، بدون آن كه انديشه ارائه نظامي مدون را در سر بپرورانند.
با اين پرسش مواجه هستيم كه نسبت حكمت و فلسفه چيست؟ اين پرسش از آن رو اساسي و مهم است كه ما در منظومه معرفتي خاصي زيست مي كنيم و فلسفه و فيلسوف بسي بيشتر از قبل از برج عاج خود فرود آمده و كم ادعاتر شده اند.
اين پرسش را البته مي توان زير مجموعه اي از پرسش نسبت ميان سنت و فلسفه دانست. با اين همه، به طور مستقل هم مي توان به پرسش جديد نسبت حكمت و فلسفه بذل توجه داشت. اين نسبت را البته در چندين سطح مي توان بررسي كرد. سطح اول تأكيد بر مقوله "موضوع" است. موضوعات فلسفه متنوع هستند. گفتيم كه از زبان، معرفت و وجود گرفته تا جامعه، انسان و فناوري مي توانند موضوع تأملات فلسفي قرار گيرند. اما موضوع حكمت زندگي است و مي خواهد به مشكلات و مصايب عيني و ملموسي كه آدمي با آنها رو به رو مي شود، جوابهايي در خور عطا كند.
حكمت به گوشه اي از جريانهاي فلسفي كه عليه كل فلسفه شورش كرده است و خواهان آوردن آن فلسفه به زندگي عادي مردم است، عطف توجه نشان مي دهد. به طور مثال، تعاليم و آرايي كه فيلسوفان وجودي درباره رابطه با ديگري، مرگ، اضطراب، معناي زندگي، يأس، پوچي، اميد و... دارند، بي ارتباط با مباحثي كه حكيمان و فرزانگان بدان مي پردازند، نيست. به معناي ديگر، هر دانشي كه مستقيماً زندگي و انسان را موضوع كارش قرار مي دهد، با حكمت نسبتهايي برقرار مي كند.
اما نكته اساسي در ارتباط حكمت و فلسفه، مقوله روش است و اينجاست كه تفاوتهاي بنيادين و اساسي اين دو منبع معرفتي آشكار مي شوند. روش فلسفه، تحليلها و موشكافيهاي عقلي است. فلسفه، انديشه را مبنا قرار داده و بر پايه دليل و استدلال، هر موضوعي را مورد مداقه و وارسي قرار مي دهد اما حكمت، كمتر دليل محور است. ممكن است حكيم براي موجه كردن تعليم و گزيده گويي خود شاهد و دليلي هم بياورد، اما آنچه در فلسفه قاعده است - يعني دليل و حجت- در حكمت چندان و چنان پر رنگ نيست. بي جهت نيست كه حكمت در منظومه معرفتي كه دليل و حجت و استدلال است بسي به گسست و زلزله دچار شده و فرصت رشد و نمو مجدد يافته است.
هنگامي كه عقل محوري، ساري و جاري باشد جايي براي حكمت كه چندان با منطقي حرف زدن محض پيوند ندارد و به گزيده گويي و شهود محوري مشهور است، باقي نمي ماند. تنها پس از گسستها، زلزله ها و طوفانهاي شديد كه عقل به خود ديده، فرصت و مجالي فراهم شده است كه نگاهي دوباره به سنت و حكمت عطا شود. بدين جهت مي توان مهمترين تفاوت فلسفه و حكمت را در حوزه روش جست و در اينجاست كه اين دو معرفت بشري، هر كدام به راه و مقصدي روان مي شوند.
آخر آن كه حكمت و فلسفه در حوزه غايت نيز از هم جدا مي شوند. فلسفه قصدي جز آن ندارد كه مطابق شواهد و استدلالهايي، به گزاره ها و عبارتهايي نزديك به واقع از موضوع شناسايي دست يابد. زبان، هنر، فناوري، دين، اخلاق و... هر يك مي توانند موضوع جستارهاي فلسفي قرار گيرند و حقايقي از آنها به وسيله تحليل فلسفي بر آدمي عيان و آشكار شود. هدف فلسفه، رسيدن يا نزديك شدن به واقعيت است، اما حكمت اين منظور را در سر نمي پرورد. حكيم فرزانه اگر راهي براي مرتفع كردن رنجهاي بشري بيابد، بسي شاكر و مشعوف خواهد شد. به معناي ديگر، اگر فلسفه "دانش محور" و "واقع محور" است حكمت، "غايت محور" است و قصد دارد با رجوع به تاريخ پردامنه و طولاني تجربيات بشري، رنجهاي عيني و ملموس و در عين حال مهم و هميشگي بشر را پاسخ گويد.
جدال و درگيري فيلسوفان و حكيمان هم شنيدني است. اگر ره افراط بپوييم نه فلسفه و نه حكمت، هيچ كدام ديگري را جدي نگرفته است. فلسفه، حكمت را مهم نپنداشته، زيرا حكمت را مجموعه اي از گزاره هاي غير منطقي غير قابل اثبات پنداشته است و حكمت هم فلسفه را، راهي عبث و بيهوده براي حل و رفع مشكلات حقيقي آدمي پنداشته است. با توجه به اين گزاره از "بودا"، مي توان دريافت تا چه اندازه " حكمت"، "فلسفه" را غير جدي مي پندارد: "دانستن نمي تواند تو را آزاد كند. مطالعه صرف، امكان ريشه كن كردن توهم را به وجود نمي آورد. تمام اينها تا وقتي درك نشده باشند، بي معنا هستند".
با اين همه، نمي توان ناديده گرفت كه در شرايط جديد معرفتي كه در آنها زيست مي كنيم، راه براي گفتگوي بهتر و بيشتر حكمت و فلسفه، مهيا شده است.
جايگاه علم و معرفت در منظومه سنت نبوي
اين مقدمات، فضايي را به وجود مي آورد كه جايگاه علم و معرفت را در منظومه سنت نبوي و اسلامي به بررسي نشينيم. حق آن است كه در سنت نبوي، اگر حكمت و دانش گمشده مؤمن قلمداد گشته و اگر تصريح شده كه حكمت و معرفت ترس از خدا را در انسان به وجود مي آورد، به علم و فلسفه يا هر دانش صرف ديگري نگاه نمي كند. در اينجا، منظور همين حكمتي است كه در بند دوم در وصف آن كوشيديم. اين معرفت به قصد خود دانش و معرفت پي جويي نمي شود و قصد آن است كه با آن انسان عوض شود. اتحاد عقل و عاقل و معقول كه فيلسوفان اسلامي در تبيين نظري آن بسي كوشيده اند به يك معنا به همين نكته توجه دارد، يعني انساني كه معرفتي را كسب مي كند با موضوع معرفت و خود عقل، اتحادي وجودي برقرار مي كند و پس از كسب معرفت، انساني ديگر مي شود. اين تلقي در تفكر اسلامي نسبت به معرفت پررنگ است، بدين جهت مي توان اين گونه تصريح كرد كه در تفكر اسلامي نيز مانند ديگر اديان ابراهيمي، هر گونه معرفتي سودمند نيست و به همين سبب است كه در اين منظومه با علم نافع رو به رو مي شويم. يعني ما دو نوع علم و معرفت داريم. پاره اي از علوم نافع هستند و ره به رستگاري و نجات مي برند و پاره اي ديگر گمراهي را به همراه دارند.
نكته ديگري كه در باب علم نافع در تفكر اسلامي از اهميت زيادي برخوردار است، پيوند آن با عمل است و همين پيوند است كه معرفت و علم موضوع تفكر اسلامي را به حكمت نزديك مي كند. اصولاً حكمت اسلامي با عمل پيوند دارد و در اسلام توصيه هاي اكيدي وجود دارد كه علمي اگر به عمل ره نبرد ارزش ندارد و مصاديق علم گمراه كننده به شمار مي آيد.
با اين همه، اسلام منكر كنجكاويهاي صرف و تأمل بر طبيعت براي رسيدن به حاق واقع نيست، اما اين رويكرد در دل آموزه هاي كلان تري وجود دارد كه بر طبق آن، علم و معرفت و حكمت بايد جان انسان را دگرگون سازد و از آدم، انساني ديگر بسازد. با تكيه بر اين نكته مي توان اذعان داشت، برخلاف تصور پاره اي افراد، تفكر ديني منكر حضور علم جديد و پرداختن بدان نيست، بلكه مخالف فرو كاستن هر گونه معرفتي به علم و ناديده گرفتن جلوه ها و رويكردهاي ديگري است كه بشر در طول تاريخ خود به دست آورده است. از اين رو معتقديم همچنان كه نسبت حكمت و فلسفه نسبتي تو در تو و چند گانه است، هنگامي كه مي خواهيم نسبت حكمت ديني- بخصوص حكمت نبوي- را با معرفت و دانش به صورت كلي به بررسي نشينيم، نمي توانيم به جواب آري و نه اكتفا كنيم و بايد بسي رويه هاي گوناگون اين دو حوزه را وارسي نماييم.
گاهي مشاهده مي كنيم كه اين دو حوزه هم را تأييد مي كنند. كافي است نگاهي به آراي علامه اقبال بيندازيم تا دريابيم چه اندازه اصرار دارد نسبت تو در توي علوم تجربي و حكمت اسلامي را پر رنگ نمايد. از سوي ديگر اگر تفاوتهاي اين دو گستره را نبينيم ره به خطا برده ايم. سرانجام تفكر ديني در پاره اي از مهمترين مباني با تفكر جهان جديد تفاوت دارد و اين تفاوت در تفاوت علم و معرفت جديد از يك سو و معرفت ديني خود را به وفور و به وضوح نشان مي دهد. اگر پاره اي از عميقترين متفكران بر اين نكته دست گذاشته اند كه براي سامان امور خود، هم به معارف جديد و هم به سنت معنوي خود نياز داريم، اتفاقاً به همين تمايز ميان دو نوع معرفت اشاره دارند. همان طور كه ذكر آن رفت تمايز به معناي تعارض نيست و ما مي توانيم با تكيه بر نظريه هاي درست و جامع اين دو نظام را با هم داشته باشيم. |
کریمی که جهان پاینده دارد تواند حجتی را زنده دارد
دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی
جمعه 27 اسفند 1389 12:25 PM
تشکرات از این پست