0

دو گانگى شخصيّت

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

دو گانگى شخصيّت



دو گانگى شخصيّت

درس اخلاق حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)
 

متن حديث:

يا اَباذَر، مَنْ كانَ ذاوَجْهَينِ وَ لِسانَيْنِ فِى الدُّنيا فَهُوذُو لِسانَيْنِ فِى النّار.(1)

ترجمه:

اى ابوذر، كسى كه در اين دنيا دو چهره و دو زبان باشد در آتش هم، همين گونه است.

تفسير:

درباره دوگانگى شخصيت و نفاق، روايات بسيارى وارد شده; چون چهره نشانه درون است و زبان هم حاكى از درون است و معناى اين روايات هم اين است كه انسانى كه داراى دوگانگى شخصيت باشد آن هم دو شخصيت متضاد، منافق است. چون منافق هم دو چهره دارد. اساس اسلام توحيد است و لذا در شخصيّت هم سراغ وحدت شخصيت مى رود. در يك جمله انسان بايد همانى باشد كه هست، نه اين كه هر زمانى و لحظه اى خودش را در چهره اى و لباسى و زبانى،......نشان بدهد بلكه بايد يگانگى و وحدت، حاكم بر وجود انسان باشد; يعينى داراى يك چهره و يك شخصيّت. از نظر اجتماعى هم بزرگترين دردسرها و بدبختى ها از ناحيه همين افراد دامن گير جامعه مى شود. چون با هر دسته اى كه نشست و برخاست نمايند هم رنگ همان دسته مى شوند، حتى زمانى كه با مردم سخن مى گويند: «قالوا اِنّا معكُم»(1) و وقتى سراغ گروه و دسته ديگر مى روند، مى گويند: ما با شما هستيم «انّما نَحْنُ مستهزؤن; گويند ما باطناً مؤمنان را استهزاء مى كنيم».(2)اين گونه انسانهاى منافق سبب مى شوند، كه وضع جامعه به هم ريخته و وضع خطرناك و ناپايدارى را (بوجود آورند). مسأله نفاق و منافق بسيار مهّم است و مهمّ تر از آن اين است كه چرا انسان دو چهره مى شود؟

دوگانگى شخصيّت سرچشمه هاى مختلفى دارد، از جمله:

1ـ كمبود شخصيّت: اين همان چيزى است كه از آن به «احساس عقده حقارت» تعبير مى كنند; بدين معنا كه افرادى شخصيّت درونى ندارند و هر جا كه مى روند رنگ همان جا را مى گيرند چون از خودشان اصالت و استقلال ندارند و بر عكس افرادى كه داراى اصالت و شخصيت هستند، در هر جا كه باشند، شخصيّت مستقلّ خود را نشان مى دهند و هيچ احساس كمبودى هم نمى كنند و آدمهاى صاف و رو راستى هستند و بر اساس همان شخصيّت مستقلّى كه دارند حرفشان را مى زنند و چهره حقيقى خود را نشان مى دهند. و انسانهايى كه اين گونه نباشند هر جايى بروند، از همه وحشت دارند مانند آن بى اصالتهايى كه وقتى از ايران خارج مى شوند و به مراكز آمريكايى و اروپايى مى روند ناگهان چهره عوض مى كنند و براى خودشان هيچ شخصيتى قائل نيستند، رنگ همان جاها را مى گيرند.
2ـ عدم قناعت: افرادى هستند از نظر شخصيت، داراى شخصيت هستند اما اين كه خودشان، خودشان باشند، قانع نيستند، بلكه مى خواهند مثل ديگران باشند، در حالى كه وضع آن ديگرى با آنها تفاوت دارد. چنين فردى مى خواهد مثل ديگرى گام بردارد، اما راه رفتن خودش را هم فراموش مى كند، يعنى آنچه مى تواند باشد نمى شود و آنچه هم مى خواهد بشود نمى تواند بشود; براى اين كه خداوند هر كسى را به گونه اى ساخته است و من هم بايد همانى باشم كه هستم و همان را پرورش بدهم.
بنابراين، بهتر آن است كه انسان سرمايه هاى وجود خودش را پرورش دهد و اگر خداوند او را براى هر رشته اى كه ساخته، همان را در خودش پرورش دهد و همان را تعقيب كند، و مصداق آن ضرب المثل معروف نگردد، كه زاغ مى خواست راه رفتن كبك را ياد بگيرد، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد.
3ـ تحميل از طرف اجتماع: دوگانگى شخصيّت از بيرون به انسان تحميل مى شود; مثلاً جامعه در اوضاعى زندگى مى كند كه اشخاص نمى توانند آزادانه آنچه هستند باشند و آنچه هستند نشان بدهند، ناچار در درون چيزى هست اما در برون چيز ديگرى مى شود; چون شخصيّت ذاتى اش را نمى تواند نشان بدهد
4ـ سودپرستى و منفعت پرستى: افراد سودجو و منعفعت پرست، براى اين كه منافعشان را تأمين شود، به هر دسته اى كه مى رسند مى خواهند جزء همان دسته شوند; براى اين كه از آنها سود ببرند. بله، وقتى كه: «اِنْ لَكُمْ فَتحٌ مِن اللهِ قالُوا: أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ; اگر براى شما فتح و ظفرى پيش آيد براى گرفتن غنيمت گويند: نه، آخر ما با شما بوديم» و اگر فتح نباشد، مى گويند: «اَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيكُم; و اگر كافران را فاتح بينند به آنها گويند: نه ما شما را به اسرار و احوال مسلمانان آگاه كرديم»(3) ما شما را نصيحت مى كنيم كه شما به ميدان نرويد; چون اسباب شكست است و يا وقتى هم كه پيروز مى شوند مى گويند: ما در پشت جبهه همراه شما بوديم. خلاصه براى اين كه منافعشان را تأمين كنند هر روز با گروهى و دسته اى هستند.
با توجه به اين مسأله، عامل دوگانگى شخصيّت هر كدام از اين چهار تا كه باشد، حضرت(صلى الله عليه وآله) در اين بخش از سخنان گهربارش خطاب به ابوذر غفارى فرمود: اى ابوذر، اينگونه انسانها در آتش جهنم هستند و مهم اين است كه هر دو نوع شخصيّتش در آتش است و جزء منافقين هستند.
5ـ ضعف و ناتوانى افراد: اشخاصى كه ضعيف و ناتوانند، معمولاً صراحت و شجاعت هم ندارند، چون شجاعت و صراحت و يك چهره بودن از اوصاف افرادى است كه قوى باشند.
6ـ نداشتن يك خط و فكر و مكتب: چون آدمى كه بى خط است هر جا كه رود به رنگ همان جا در مى آيد و بر عكس آدمى كه صاحبّ خطّى بوده و مبنا و مكتبى داشته باشد منافق نمى شود.
از جمله آثار و عواقب دو چهرگى اين است كه انسان گرفتار يك سلسله از گناهان مى شود; براى اين كه آدمى كه دو چهره است، بايد دروغ بگويد تا بتواند هر دو چهره خودش را حفظ كند; به عبارت صيحيح تر بايد خائن، كذّاب، چاپلوس، رياكار و متظاهر باشد و ديگر صفت ناپسند كه از حوصله بحث ما خارج است.

دو چهرگى بر سه قسم است:

1ـ دو چهرگى نزد مردم: چهرگى نزد مردم اين است كه، «اِذا لَقُواالَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمّنا، اِذا خَلَوْا اِلى شَياطينِهِم قالُوا اِنّا مَعَكُم; چون به اهل ايمان برخورند گويند: ما ايمان آورده ايم و چون خلوت با شيطانهاى خود كنند: ما باطناً با شما بوديم»(4)
2ـ دو چهرگى نزد خدا: دو چهرگى نزد خدا اين است كه انسان گاهى در مقام عبادت و اطاعت الهى بر مى آيد و «اياك نعبد و اياك نستعين; تو را پرستش كنيم و از تو يارى مى جوئيم»(5) مى گويد كه خدايا تكيه گاه و پشتيبان من فقط تويى، ولى در مقام عمل كه مى شود به تنها چيزى كه تكيّه و اعتماد ندارد خداوند متعال است و بندگى تنها كسى را كه به جا نمى آورد خداست، از اين طرف دم از اسلام و قرآن مى زند و ـ العياذ بالله ـ در مقام عمل، يعنى به دو راهى ها كه مى رسد مسأله تقوا را فراموش مى كند; يعينى اين آدم به خدا هم دروغ مى گويد، مثلاً اگر در تشهّد مى گويد: أشهد ان لا اله الاّ الله، و باز تأكيد مى كند كه، وحده لاشريك له و چندين بار، پشت سر هم تأكيد مى كند، ولى در مقابل غير خدا سجده مى كند و مقدّراتش در دست ديگران مى داند و براى جلب رضايت مردم، غضب الهى را مى خرد «تَأمُروُنَ النّاسَ بِالْبِرِّ; چگونه شما كه مردم را به نيكوكارى دستور مى دهيد»(6) ولى «تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُم; خود را فراموش مى كنيد»(7) چرا آنچه را مى گوييد عملى نمى كنيد: «تَقوُلُونَ مالا تَفْعَلُونُ; چرا چيزى به زبان مى گوئيد كه در مقام عمل خلاف آن مى كنيد»(8) خلاصه اينها كسانى هستند كه نزد خدا دو چهره هستند.
3ـ دو چهرگى نزد خودشان: يعنى آدم دو چهره به خودش هم دروغ مى گويد كه نتيجه دوگانگى شخصيّت و دو چهرگى هم، همين است; مثل همين طاغوتيان بدبختى كه در خدمت رژيم منفور پهلوى بودند. جريانى را فراموش نمى كنم و هروقت كه به يادم مى آيد به شگفت در مى آيم: سازمان امنيّت (ساواك) تهران، رئيس قلدر و معروفى داشت ـ كه سرانجام نيز در يك سانحه هلى كوپتر از بين رفت ـ يك بار ما را از قم به آن جا بردند، در اتاقش تشكيلات عجيب و غريبى بود، در بالاى اتاقش چراع قرمز كار گذاشته بود و خلاصه ما را تحت الحفظ پيش او بردند، همين كه ما را ديد شروع كرد به صحبت كردن و در همان لحظه اوّل دوچهرگى خودش راظاهر كرد، و خطاب به من اين گونه ادامه داد: شنيده ام شما آدم با سوادى هستيد، ولى مى خواهم با شما پوست كنده صحبت كنم. اول خودم را معرفى مى كنم، من درويش هستم و دَمَ از مولا مى زنم و هر چه هم خواسته ام از او گرفته ام و ايمانم هم از شما ضعيف تر نيست، به او گفتم: خيلى خوب. بعد ادامه داد اين از نظر ايمانم. ولى از نظر علاقه اى كه به شخص شاه دارم اگر يك ميليون انسان را به گلوله ببندم، هيچ پروايى ندارم. اينها اين قدر بدبخت و بينوا هستند! اگر انسان يك خط مكتبى داشت بايد آن خط را در همه جا داشته باشد و اگر هم ندارد، چرا به خودش و به خدا و به مردم دروغ مى گويد؟ آيا جز براى ناتوانى و ضعف نفس اوست؟
س: چه عملى انجام دهيم كه گرفتار اين وضع نشويم؟
ج: براى اين كه انسان، خودش را از دوگانگى شخصيّت نجات دهد، قبل از هر كار و بهتر از هر كار اين است كه اعتماد و تكيّه گاه او فقط خدا باشد. انسان وقتى تكيّه گاهش خدا باشد، آن گاه متوجه مى شود كه بندگان خدا چيزى نيستند كه انسان بخواهد براى آنان چهره عوض كند; چون موقعى كه نظرش به خدا باشد، ديگر مردم مبدأسود و زيان نخواهند بود و سود و زيان در دست خداست، غزّت و ذلّت در دست خداست، پيروزى و شكست هم در دست خداست و دست اين بندگان نيست كه من بخواهم براى اينها هر روز خودم را در مقابلشان در چهره دلخواه آنان قرار دهم و خودم را عوض كنم.
بنابراين، تقويّت مبانى توحيد و ايمان و عشق به خدا و قلب را از مهر او لبريز كردن و سر تا پا به وجود او محبّت داشتن، از جمله عواملى است كه باعث مى شود، نفاق و دوگانگى شخصيّت را از انسان دور مى كند، چون عامل مهمّ پيدايش آن دورى از خداوند است; چون اگر آن حقيقت در او زنده شود همه مشكلاتش حل مى شود. اگر ما هر چه تحقيق كنيم مى بينيم ريشه تمام خوشبختى ها معرفت و عشق به خداست، خمير مايه تمام افتخارات و مايه همه آرامشها، به خدا دل بستن و از غير او دل برداشتن است. چه تعبير جالبى دارد آن شاعر كه مى گويد: اين قلبى كه در سينه من است اگر براى تو نتپد و حركت نكند به چه كار مى آيد، و اگر اين جان فداى تو نشود براى من چه ارزشى دارد.
وقتى انسان به اين مرحله رسيد، محال است كه منافق شود

سرچشمه نفاق و نشانه هاى منافقان

«مسأله نفاق در اسلام از زمانى مطرح شد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مدينه هجرت فرمود و پايه هاى اسلام قوى شد و پيروزى آن آشكار شد وگرنه در مكّه تقريباً منافقى وجود نداشت; زيرا مخالفان قدرتمند هر چه مى خواستند آشكارا بر ضدّ اسلام مى گفتند و انجام مى دادند، و از كسى پروا نداشتند و نيازى به كارهاى منافقانه نبود. اما هنگامى كه نفوذ و گسترش اسلام در مدينه، دشمنان را در ضعف و ناتوانى قرار داد ديگر اظهار مخالفت به طور آشكار مشكل و گاه غيرممكن بود، و لذا دشمنان شكست خورده براى ادامه برنامه هاى تخريبى خود تغيير چهره داده، ظاهراً به صفوف مسلمانان پيوستند، ولى در خفا به اعمال خود ادامه مى دادند.
اصولاً طبيعت هر انقلابى چنين است كه بعد از پيروزى چشمگيرى با صفوف منافقان رو به رو خواهد شد و دشمنان سر سخت ديروز به صورت عوامل نفوذى امروز در لباس دوستان ظاهرى جلوه گر مى شوند و از اين جاست كه مى توان فهميد چرا اين همه آيات مربوط به منافقين در مدينه نازل شده است، نه در مكه.
اين نكته نيز مهم است كه مسأله نفاق و منافقان مخصوص به عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نبود، بلكه هر جامعه اى ـ مخصوصاً جوامع انقلابى ـ با آن رو به رو هستند، به همين دليل بايد تحليلهاو موشكافيهاى قرآن را روى اين مسأله، نه به عنوان يك مسأله تاريخى، بلكه به عنوان يك مسأله مورد نياز فعلى، مورد بررسى دقيق قرار داد، و از آن براى مبارزه با روح نفاق و خطوط منافقين در جوامع اسلامى امروز الهام گرفت. نيز بايد نشانه هاى آن ها را، كه قرآن به طور گسترده بازگو كرده است، دقيقاً شناخت و از طريق اين نشانه ها به خطوط و نقشه هاى آنها پى برد.
نكته مهمّ ديگر اين كه، خطر منافقان براى هر جامعه از خطر هر دشمنى بيشتر است; چرا كه از يك سو شناخت آنها غالباً آسان نيست، و از سوى ديگر، دشمنان داخلى هستند و گاه چنان در تار و پود جامعه نفوذ مى كنند كه جدا ساختن آنها كار بسيار مشكلى است و از سوى سوم، روابط مختلف آنها با ساير اعضاى جامعه كار مبارزه را با آنها دشوار مى سازد.
به همين دليل، اسلام در طول تاريخ خود بيشترين ضربه را از منافقان خورده و نيز به همين دليل، قرآن سخت ترين حملات خود را متوجه منافقان ساخته و آن قدر كه آنها را كوبيده، هيچ دشمنى را نكوبيده است.

نشانه هاى منافق

از مجموع آيات 5 ـ 8 سوره منافقين، نشانه هاى متعددى براى منافقان استفاده مى شود كه در يك جمع بندى مى توان، آن را در ده نشانه خلاصه كرد:
1ـ دروغگويى صريح و آشكار;
2ـ استفاده از سوگندهاى دروغين براى گمراه ساختن مردم
3ـ عدم درك واقعيات، بر اثر رهاكردن آيين حق، بعد از شناخت آن;
4ـ داشتن ظاهرى آراسته و زبانى چرب، على رغم تهى بودن درون و باطن;
5ـ بيهودگى در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حق، همچون يك قطعه چوب خشك;
6ـ بدگمانى و ترس و وحشت از هر حادثه و هر چيز براى خائن بودن;
7ـ حق را به باد سخريه و استهزا گرفتن;
8 ـ فسق و گناه;
9ـ خود را مالك همه چيز دانستن و ديگران را محتاج به خود پنداشتن;
10ـ خود را عزيز و ديگران را ذليل تصوّر كردن.
بدون شك، نشانه هاى منافق منحصر به اينها نيست و از آيات ديگر قرآن و روايات اسلامى و نهج البلاغه نيز نشانه هاى متعدد ديگرى براى آنهااستفاده مى شود، حتى در معاشرتهاى روزمره مى توان به اوصاف و ويژگيهاى ديگر در آنها پى برد، ولى آنچه در آيات سوره منافقين آمده، قسمت مهمّ و قابل توجهى از اين اوصاف است.

نشانه هاى منافقين در خطبه 194 نهج البلاغه

درنهج البلاغه خطبه اى مخصوص توصيف منافقان است، در قسمتى از آن خطبه چنين آمده است:
اى بندگان خدا، شما را به تقوى و پرهيزگارى سفارش مى كنم و از منافقان بر حذر مى دارم; چرا كه آنها گمراه و گمراه كننده اند، خطاكار و غلط اندازند. هر روز به رنگ تازه اى در مى آيند، و به قيافه ها و زبانهاى مختلف خودنمايى مى كنند. از هر وسيله اى براى فريفتن و در هم شكستن شما بهره مى گيرند و در هر كمين گاهى به كمين شما نشسته اند.
بد باطن و خوش ظاهرند و پيوسته مخفيانه براى فريب مردم گام بر مى دارند، و از بيراهه ها حركت مى كنند.
گفتارشان به ظاهر شفابخش، امّا كردارشان، دردى است درمان ناپذير.
بر رفاه و آسايش مردم، حسد مىورزند و اگر كسى گرفتار بلايى شود خوشحالند.
همواره اميدواران را مأيوس مى كنند و همه جا آيه يأس مى خوانند.
آنها در هر راهى كشته اى دارند! و براى نفوذ در هر دلى راهى; و براى هر مصيبتى اشك ساختگى مى ريزند.
مدح و ثنا به يگديگر، قرض مى دهند و از يكديگر انتظار پاداش دارند.
در تقاضاهاى خود اصرار مىورزند، و در ملامت پرده درى مى كنند، و هر گاه حكمى كنند از حدّ تجاوز مى نمايند.
در برابر هر حقى باطلى ساخته و در مقابل هر دليلى شبهه اى، براى هر زنده اى عامل مرگى، براى هر درى كليدى و براى هر شبى چراغى تهيّه ديده اند.
براى رسيدن به مطامع خويش و گرمى بازار خود و فروختن كالا به گرانترين قسمت تخم يأس در دلها مى پاشند.
باطل خود را شبيه حق جلوه حق مى دهند، و در توصيفها راه فريب پيش مى گيرند.
طريق وصول به خواسته خود را آسان، و طريق خروج از دامشان را تنگ و پر پيچ و خم جلوه مى دهند، آنها دارو دسته شيطان و شراره هاى آتش دوزخند. همان گونه كه خداوند فرموده:«اُولئِكَ حِزْبَ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَيْطانِ، هُمُ الْخاسِرُونَ; آنها حزب شيطانند، بدانيد حزب شيطان زيان كارند».

خطر منافقان

همان گونه كه دانستيد منافقان خطرناكترين افراد هر اجتماعند; زيرا:
1ـ در درون جامعه زندگى مى كنند و از تمام اسرار باخبرند.
2ـ شناختن آنها هميشه كار آسانى نيست، و گاه خود را چنان در لباس دوست نشان مى دهند كه انسان باور نمى كند.
3ـ چون چهره اصلى آنها براى بسيارى از مردم ناشناخته است درگيرى مستقيم و مبارزه صريح با آنها كار مشكلى است.
4ـ آنها پيوندهاى مختلفى با مؤمنان دارند(پيوندهاى سببى و نسبى غير اينها) و وجود همين پيوندها مبارزه با آنها را پيچيده تر مى سازد.
5 ـ آنها از پشت خنجر مى زنند و ضرباتشان غافلگيرانه است.
اين جهات و جهات ديگرى سبب مى شود كه آنان ضايعات جبران ناپذيرى براى جوامع به بار آورند و به همين دليل، براى دفع شرّ آنها بايد برنامه ريزى دقيق و وسيعى داشت.
در حديثى آمده است كه پيامبر فرمود: «اِنّى لاْ أَخافُ عَلى أُمَّتى مُؤْمِناً وَ لامُشْرِكاً.اَمَّا الْمُؤمِنُ فَيَمْنَعَهُ اللهُ بِايِمانِه; وَ اَمَّا الْمُشْرِكُ فَيَخْزيَهُ اللهُ بِشِرْكِهِ، وَلكِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ كُلّ مُنافِق عالِمُ الِلسّانِ، يَقُولُ: ماتَعْرِفُونَ وَ يَفْعَلُ ما يَنْكُروُنَ; من بر اُمّتم نه از مؤمنان بيمناكم، نه از مشركان. اما مؤمن ايمانش مانع ضرر اوست و اما مشرك خداوند او را براى شركش رسوا مى كند، ولى من از «منافق» بر شما مى ترسم كه از زبانش علم مى ريزد(و در قلبش كفر و جهل است) سخنانى مى گويد كه براى شما دلپذير است، اما اعمالى (در خفا) انجام مى دهد كه زشت و بد است».(9)

منافقان در روايات اسلامى

1ـ امام على(عليه السلام) فرمود:«لِلْمُنافِقين عَلاماتٌ يُعْرَفُونَ بها: تَحيّتُهُم لَعْنَة; وَ طَعامُهُمْ تُهْمَة; و غَنِيمَتُهُمْ غَلُول. لايَعرِفُونَ الْمَساجِدَ اِلاّ هَجَراً، وَ لايَأتُونَ الصَّلاة اِلاّ دُبُراً مُسْتكْبِرونَ لا يَألَفون وَ لا يُؤلَفُونَ، خُشُبٌ باللّيل، صُخُب بِالنَّهار; براى منافقان نشانه هايى است كه به آنها شناخته مى شوند: سلامشان نفرين است، خوراكشان تهمت و ارمغانشان خيانت. مساجِد را نمى شناسند، مگر متروكه اى، و نماز را به جا نمى آورند مگر در آخر وقت، تكبر مىورزند. نه با كسى خو مى گيرند و نه كسى با آنها خو مى گيرد، شب و روز خوابند همچون چوب افتاده اى».(10)
2ـ از امام صادق(عليه السلام) نقل شده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فِيه كانَ منافِقاً،و َاِنْ صامَ وَ صَلَىّ وَ زَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ مَنْ إذا ائتُمِنَ خانَ; وَ إِذا حَدَّثَ كَذَبَ، وَ إِذا وَعَدَ أَخْلَفَ. اِنَّ اللهَ ـ عَزَّوَجَلَّ ـ قالَ فِي كِتابِهِ: "إِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الْخائِنيِنَ" وَ قالَ اللهُ: "أَنَّ لَعْنَتَ اللهِ عَلَيْهِ إنْ كانَ مِنَ الْكاذِبينَ وَ قالَ اللهُ: "وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ إسْمعيِلَ إنَّه كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولاً نَبّيِاً; سه خصلت است كه در هر كس باشد منافق است، هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و گمان كند كه مسلمان است: كسى كه هر گاه أمين شمرده شود خيانت ورزد و زمانى كه سخن گويد و چون وعده دهد تخلّف كند. خداوند در كتاب خود فرموده: خدا خيانتگران را دوست نمى دارد. و فرموده: اگر از دروغگويان باشد لعنت خدا بر او باد و فرموده: در اين كتاب از اسماعيل ياد كن كه مردى درست وعده فرستاده اى پيامبر بود».(11)
3ـ پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را از نشانه مؤمن و منافق پرسيدند، فرمود:«اِنَّ الْمُؤْمِنَ هِمَّتُهُ فِي الصَّلاةِ وَ الصِّيامِ وَ الْعِبادَةِ; وَ الْمُنافِقُ هِمَّتُهُ فِي الطَّعامِ وَ الشَّرابِ كالْبَهيِمَة;همّت مؤمن نماز و روزه و عبادت است، ولى همّت منافق مانند چهار پايان خوردن و آشاميدن».(12)
4ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «لَعَنَ اللهُ مَنْ أكْرَمَ الْغَنِىَّ لِغِناهُ وَ لَعَنَ اللهُ مَنْ أَهانَ الْفَقيرِ لِفَقْرِهِ وَ لايَفْعَلُ هذا اِلاّ مُنافِقٌ، وَ مَنْ أَكْرَمَ الْغَنِىَّ لِغِناهُ وَ أَهانَ الْفَقِيرَ لِفَقْرِهِ سُمِّى َفِي السَّمواتِ عَدُوُّ اللهِ وَ عَدُوَّ الأَنْبِياءِ لايُسْتَجابُ لَهُ دَعْوَةٌ وَ لايُقْضى لَهُ حاجَةٌ; خدا لعنت كند كسى را كه به ثروتمند براى ثروتش احترام بگذارد و خدا لعنت كند كسى را كه به بينوا براى نيازمنديش اهانت كند. اين كار جز از منافق سر نمى زند. هر كسى ثروتمند را براى ثروتش احترام كند و بينوا را براى نيازمنديش اهانت نمايد او را در آسمانها، دشمن خدا و دشمن پيامبران مى خوانند و هيچ دعايى از او مستجاب نمى شود و حاجتى از او روا نمى گردد».
5 ـ از على(عليه السلام) نقل شده است: «الْمُنافِقُ لِسانُهُ يَسُرُّ وَ قَلْبُهُ يَضُرُّ; زبان منافق سرور آفرين و درونش زيانبار است.(13)

پی نوشتها:

1. سوره بقره، آيه 14.
2. سوره بقره، آيه 14.
3. سوره نساء، آيه 141.
4. سوره بقره، آيه 14.
5. سوره فاتحه، آيه 5.
6. سوره بقره، آيه 44.
7. همان، آيه 44.
8. سوره صف، آيه 2.
9. تفسير نمونه، ج 24، ص 146ـ167.
10. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص266.
11. كافى، ج2 ، ص290.
12. المحجّة البيضاء، ج 5، ص 122.
13. غرر الحكم، 60

پایگاه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

پنج شنبه 26 اسفند 1389  2:17 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها