0

دل نوشته های مهدوی...

 
hosyin
hosyin
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 1437
محل سکونت : اصفهان

دل نوشته های مهدوی...

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

 

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

 

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

 

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، غروب …

 

 

نه آقا! دیگه شعر را ادامه نمی دم! چون هنوز غروب نشده! هنوز هم نگاه ها به در هست! هنوز هم منتظر ظهورتون هستیم!

 

 

آقا امروز روز جمعه هست! همون روزی که ما را به مهمونی دعوت کردید! همون روزی که ما را راه دادید. آقا مگه پیامبر راستین ما (ص) نگفته اگه یک روز هم مونده باشه خدا آنقدر اون روز رو بلند می کند که شما بیاید! آقا الان نزدیک های غروب جمعه هست!

 

 

آقا اومدم شما را به جان مادرتون قسم بدم، آقا بیا! آقا بغض های ما نمی تونه مثل بغض علی (ع) تو چشمامون خار بشه! نمی تونیم با این رسوب های تو گلومون نفس بکشیم! آقا اگه امروز نیای دوباره به غم ما اضافه می شه ها، غریب تر میشیم!!

 

 

نه! نه! آقا نیا! آقا ما خودمون را آماده نکردیم! آخه فقط دعا کردن که نشد کار! آقا چکار برای ظهورت کردیم! چقدر به نمازهامون، روزه هامون ، خمسمون، زکاتمون اهمیت می دیم!! نه آقا نیا! آقا اگه بیای همون بلایی سرتان می آید که سر امام حسین(ع) آوردند! دعوتش کردند اما وقتی آمد کشتند، دزدیدند…

 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج





 

ترسم از اون روزیه که تو بیایی و من تو خاک باشم آقا…
ترسم از آن روزیه که تو بیایی و من نباشم آقا…

 

 

 

آقا این دل ها گرفته! این دل ها مرده! این دل ها خسته شده…

 

 

 

کجایی آقا؟ سخته؟؟ آقا این جمعه هم داره می ره! آقا پس کی میای؟؟ آقا انگار یادمون رفته جای تو خالیه…

 

انگار گناهامون رو این دل ها رو سخت گرفته آقا…

 

آقا شما امید مادری! شما امید زینبی…. شما عزیز خدایی…

 

خدا کند که بیایی…

 

 

 

سری به نیزه بلند است، سر برادر زینب
خدا کند که نباشد سر برادر زینب…

 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

یا صاحب الزمان… یا اباصالح …. یابن الزهرا (س)… بأبی أنت و أمی…


Exclamation   تمامی حقوق این مطلب برای سایت فرهنگی "سیمای ولایت" محفوظ می باشد!




خدايا؛دوست بدارآنهايي راکه دوستمان دارندونمي دانيم،و سلامت بدار آنهايي راکه دوستشان داريم ونمي دانند.

 

http://sogandnameh.parsiblog.com

 

http://sogandnameh.rasekhblog.com


 سنگینی باری که خدا به دوش ما می گذارد آنقدر نیست که کمرمان راخرد کند بلکه آنقدر است که ما را برای دعا به زانو در آورد.


 

پنج شنبه 8 بهمن 1388  3:18 AM
تشکرات از این پست
monaaa iman_karbala
monaaa
monaaa
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 1073
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...


20091118101728146_imam_zaman8.jpg

 

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم

گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم


مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را

تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم


هر سحر با یاد تو در گریه ام می خوانمت

تا به کی از سوز دل ناله ز هجرانت کنم


بی قرارم مهدیا از بهر دیدار رخت

تا به کی از مادرت زهرا(س) تمنایت کنم؟!

 

بر قامت دلربای مهدی(عج) صلوات

...



امیرالمومنین علی علیه السلام :

کسى کــه کردارش او را بــه جایى نرسانــد ، افتخارات خانــدانش

او را بــه جایى نخواهد رسانیــد.
نهج البلاغه ، حکمت 23

 

جمعه 9 بهمن 1388  11:51 AM
تشکرات از این پست
monaaa
monaaa
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 1073
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...





خداوند به دست او دلهای مسلمین را تسکین میبخشد !!!


امیرالمومنین علی علیه السلام :

کسى کــه کردارش او را بــه جایى نرسانــد ، افتخارات خانــدانش

او را بــه جایى نخواهد رسانیــد.
نهج البلاغه ، حکمت 23

 

جمعه 30 بهمن 1388  7:50 PM
تشکرات از این پست
monaaa
monaaa
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 1073
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...

yaMAHDI.JPG 

 

زمین دلتنگ و مهدی بیقرار است
فلک شیدا پریشان روزگار است


دلا آدینه شد دلبر نیامد
غروب انتظارم سرنیامد


همه دلها پر از آه و غم و درد
همه آلاله ها پژمرده و زرد


نفسها خسته و در دل خموشند
فغانها بی صدا و پرخروشند


نه رنگی از عدالت نی از صداقت
در و دیوار دارد نقش ظلمت


شده پرپر گل مهر و محبت
همه دلها شده سرشار نفرت


شده شام یتیمان ناله و اشک
برد هرکس به کاخ دیگری رشک


شده پژمرده غنچه در چمنزار
بگشت آواره گل در کوی گلزار


نشسته دیو بر دلهای خفته
همه جا بذر نومیدی شکفته


زده زنگارها آئین و مذهب
دمی رویی ز سرور نیست یا رب


به اشک چشم و مهر و ماه سوگند
به آه و ناله دلهای دربند


اگر نرگس ز هجرت زار زار است
شقایق تا قیامت داغدار است



امیرالمومنین علی علیه السلام :

کسى کــه کردارش او را بــه جایى نرسانــد ، افتخارات خانــدانش

او را بــه جایى نخواهد رسانیــد.
نهج البلاغه ، حکمت 23

 

پنج شنبه 13 اسفند 1388  11:08 PM
تشکرات از این پست
monaaa
monaaa
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 1073
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...



آفتاب پنهان



آفتاب پنهان




اَلا که راز خدایی ، خدا کند که بیایی


تو نور غیب نمایی ، خدا کند که بیایی

 



شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید


سرآید و تو برآیی ، خدا کند که بیایی



 

دَمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید


اَلا که هستی مایی ، خدا کند که بیایی

 



فسرده غنچه گلها ، فتاده عقده به دلها


تو دست عقده گشایی ، خدا کند که بیایی

 



ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن


 تو دست عدل خدایی ، خدا کند که بیایی

 



نظام هر دو جهانی ، امام عصر و زمانی


یگانه راهنمایی ، خدا کند که بیایی

 



به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری


به دردها تو دوایی ، خدا کند که بیایی

 



تو را به حضرت زهرا ، بیا ز غیبت کبری


دگر بس است جدایی ، خدا کند که بیایی



اللهم عجل لولیک الفرج





 

امیرالمومنین علی علیه السلام :

کسى کــه کردارش او را بــه جایى نرسانــد ، افتخارات خانــدانش

او را بــه جایى نخواهد رسانیــد.
نهج البلاغه ، حکمت 23

 

جمعه 10 اردیبهشت 1389  1:41 PM
تشکرات از این پست
mashhadizadeh
mashhadizadeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 25019
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...


یا مهدی ادرکنی
 

    حمید.bmp

 

 

پنج شنبه 16 اردیبهشت 1389  8:02 PM
تشکرات از این پست
monaaa
monaaa
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 1073
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...

 

دوباره روز ما رفت و شب آمد


غروب آمد فغانی بر لب آمد

 



نگشتم با خبر از حال یارم


خبر از غصه های او ندارم


 


دعا خواندم که او باشد سلامت


نبیند رنج و محنت تا قیامت


 


نمی دانم قبولم کرده یا نه؟


برای ما عطا آورده یا نه؟


 


غمی از قلب او کم گشت یا نه؟


    دل او خالی از غم گشت یا نه؟


 


همه عشقم بود ای جان جانان


به پای تو بیندازم سر و جان


 


اَلا زیبا نگارم کی می آیی؟


همه عید و بهارم کی می آیی؟


 


بیا درد علی(ع) درمان بگیرد


بیا هجران تو پایان بگیرد


 


اَلا ای آرزویم کی می آیی؟


تمام آبرویم کی می آیی؟


 

 

 

 


برای سلامتی و تعجیل در ظهور آقا یه صلوات بفرست




امیرالمومنین علی علیه السلام :

کسى کــه کردارش او را بــه جایى نرسانــد ، افتخارات خانــدانش

او را بــه جایى نخواهد رسانیــد.
نهج البلاغه ، حکمت 23

 

جمعه 17 اردیبهشت 1389  7:15 PM
تشکرات از این پست
monaaa
monaaa
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 1073
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...



 

راستی! چرا هیچ از حج برگشته ای، پیام تو را برای ما نمی آورد؟

چرا روزنامه ها خبری از تو نمی نویسند؟

 چرا دیگر ندبه ها، حال و هوای ظهور ندارند؟

چرا حس نمی کنیم که در چند قدمی ما ایستاده ای و نگاهمان می کنی؟

 

بامداد آدینه که با جاری اشک، هم رکاب با ندبه و از خود بی خود، در افق های انتظار گم می شوی،

گمان می کنی همین امروز، خورشید ظهور، طلوع می کند.

رویای سبز ظهور را که پیش چشم می بینی، دل نگران تر می شوی. هرچه از روز می گذرد،

 آفتاب روزمره کم رنگ تر می شود و خیال آمدن آفتاب عدالت هم کم رنگ تر.

 


تا جایی که آسمان در کشاکش ماندن و رفتن آفتاب، به خون می نشیند، و این یعنی غروب.

 غروب های جمعه هم که سال هاست رنگ دلتنگی دارند. رنگی به نشان غربت؛

و تو در این غروب های همیشه، سراغ سمات می روی؛ دامن یاسین را می گیری

و وقتی به آفتاب سلام می کنی، گرم می شوی

 و تازه در این حال و هواست که فریاد امان از جدایی سر می دهی؛

دوبیتی های درد می خوانی و غزل غزل می گریی.

 


حس می کنی در و دیوار سیمانی و هوای دود گرفته شهر، راه نفس را بر تو بسته است.

حس می کنی باید به روستای فطرت پناه ببری و به آغوش خدا برگردی.

باید از غم عشق، رسم مجنون پیشه سازی و سر به کوه و بیابان بگذاری و آهوانه، خون دل بخوری.

 


از کدام درد بگویم و از کدام زخم بنالم؛ وقتی تمام گستره آسمان را ماهواره های گناه پر کرده است.

وقتی چشمه ها به مرداب می مانند و هیچ زلالی ندارند، باورم به ظهور بیشتر می شود.

گمانم به این که تو می آیی، دلم را به شوق وا می دارد؛

 هرچند نه دستی به پای آمدنت بلند می شود و نه اشکی برای ظهورت جاری.

 

چرا روزنامه ها خبری از تو نمی نویسند؟ چرا دیگر ندبه ها، حال و هوای ظهور ندارند؟

 چرا حس نمی کنیم که در چند قدمی ما ایستاده ای و نگاهمان می کنی؟

 

آهنگ غم، تنها موسیقی این سال های خالی از توست.

سال هایی که سرخی غروب هایش، حس مرگ در رگ هایمان جاری می کند.

 

این روزها، هیچ گوشی برای شنیدن فریادهای زنجیر شده مظلومان به چشم نمی خورد

و هیچ دستی برای گره گشایی، از دل غنچه های دربند برنمی خیزد.

 


نقطه پایان این روزهای سیاه تر از شب، کجاست؟ خوش آن هنگام که پشت به دیوار کعبه کنی و

فریاد «انا بقیه الّه» ات، گوش عالمی را نوازش دهد.

خوش آن لحظه موعود که با آمدنت، قفس ها بشکند و کبوتران در آسمان رهایی بال کشند.

 

همه واژه هایم، نذر شاعرانی که می خواهند برای خال هاشمی تو بلندترین مثنوی ها را بسرایند.

همه دلم، پیشکش عارفانی که تنها در خانقاه عشق تو سماع می کنند.

 

برگرد، ای شاه بیت غزل هستی! عاشقی شیوه دو چشمان توست؛

 چشمانی که شور زندگی را در نگاه زمین، روشن می کند.

 

موعود! ما نمک گیر توییم. سال هاست که خانه به دوشی بر پیشانی تقدیر ما حک شده است.

 سال هاست که خراب توییم.
 
 سال هاست که زندگی مان نقش بر آب است.



 برگرد تا باران حضورت بر پنجره های ماتم زده، طراوتی دوباره بپاشد.

 برگرد تا درختان به احترامت، قیام کنند ای بالا بلند!

 

به روز واقعه، تابوت ما ز سرو کنید      که مرده ایم به داغ بلند بالایی

 

بیا و ببین، بی تو چگونه در خویش می شکنیم؛ چگونه در آتش تشویش می سوزیم!


برگرد و ببین که  کویر دست های سوخته اهالی زمین، عطش باران عدالت تو را دارد.

 برگرد تا پرندگان، افق در افق اوج بگیرند و آفتاب، بی دریغ، گرما ببارد و زمین سراسر سبز گردد.


 

برگرد تا جمعه های بی تو، رنگ بیهودگی به خود نگیرد.

برگرد و ببین که در کوچه پس کوچه های انتظار، شرقی ترین ترانه قرن را برای اشراق نگاه تو می سرایم.


 

مولا! دنیا خرابه ای است که هر شب، خواب آبادانی می بیند

 و ناجیان جهان، حالا در اندیشه آبادانی ماه و مریخ اند؛ انگار نباید جهان روی آرامش ببیند.
 

 

وقتی نگاهم می کنی، چندین ستاره در قلبم طواف می کنند

و هنگامی که از من روی بر می تابی، حرف هایم منجمد می شوند.

 
 

اگر روزی نام تو در کنار نامم بنشیند، غزلی خواهم شد که حافظ بر آن رشک ببرد.

اگر نگاهم کنی، دنیا را در قایقی می نشانم و به سمت لبخند تو پارو می زنم.

 اگر نگاهم کنی، دلم را به آبی چشمانت گره می زنم و آسمان را به هیچ کس نمی فروشم.

مبادا روزی بیاید که در انتظار تو نباشیم.

مبادا روزی قسمت مان شود که بی اندیشه تو راه برویم و نفس بکشیم!

 


اگر آسمان بر همین شیوه بچرخد، دیگر هیچ پرنده ای جرات پرواز نمی یابد.

 اگر تبرداران قسم خورده عالم، این گونه جان درختان را بگیرند، دنیا می ماند و برهوتی گمشده در سراب.




این جا هیچ ستاره ای پلک نمی زند، هیچ چشمه ای حوصله جاری شدن ندارد و هیچ دلی برای عدالت نمی تپد.

دیروز، عدالت را به سوگ نشستیم و امروز، ایمان را به مویه، و فردا... .

با این همه، نمی دانم آیا فصل پنجم زمین، رویای شیرین گام های تو را، بر دوشش حس خواهد کرد؟!

 
 

نمی دانم با کدام جمعه از راه می رسی؟ از کدام راه می آیی؟

 آخرین غروب زمین، چه زمان، با طلوع نگاه تو رنگ خواهد باخت؟

چه وقت عدالت، با تکیه بر دست های حیدری تو، کمر راست خواهد کرد؟

تا به کی ذوالفقار در نیام چشم انتظاری خواهد سوخت؟

 تا به کی کعبه به شوق طوافت، حیران و سینه چاک، خواهد چرخید؟

چه زمان اندوه، بساط خود را از بقیع جمع خواهد کرد؟
 
ساعت خون خواهی حسین (ع)، در کدام نقطه زمان، فاش می شود؟

حق های لگدکوب شده، چه وقت از حلقوم ستم بیرون کشیده خواهد شد؟

کدام قاصدک، با مژده وصل، ما را به پایکوبی و دست افشانی خواهد کشاند؟

در هنگامه ای که دستی، برای دستگیری افتادگان نمی بینیم،

در روزگاری که قبرستان ها آبادترین نقطه زمین اند و کوچه ها، بن بست های تکراری،




در فصلی که ابرهای سیاه سترون، فضای آسمان را به اشغال در آورده است،

در دنیایی که مرگ، دندان تیز کرده خود را به رخ می کشد و

عدالت، در زیرزمین سازمان های غبارگرفته بین المللی حقوق بشر، مدفون شده است،

پاسخ این همه پرسش با کیست؟

 


اگر هنوز رمقی جان، در تن فرسوده زمین باقی است، تنها به امید صبح ظهور است.

اگر هنوز دست هایی چند، به نشانه تسلیم در پیشگاه شیطان، بالا نرفته است، به پشتگرمی این باور است که:

روزی سوار بر سپیده می آیی.


می آیی تا خواب های تعبیر نشده را به روشنایی صبح پیوند بزنی.

می آیی تا تاوان بغض های فرو خورده هزاران ساله را بگیری.

می آیی تا کار نیمه تمام هزاران پیامیر را یکسره کنی.

می آیی تا پرچم سبز و سرخ محمد (ص) و علی (ع) را بر بام هستی برافشانی.

 

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان

دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست


 
کجایی ای سایه سار دوستان و در هم شکننده دشمنان؟

ما غریبیم در دنیایی سرشار از فریب؛ در دنیایی که هرچه خوبی، رنگ باخته است.

 کوله بار اندوه بر پشتمان، سنگینی می کند.

 


حرف های در گلو مانده، فراوان داریم اما مجال گفتن دست نمی دهد.

هیچ گوشی نیست تا سفره دل در پیشگاه آن بگستریم.

هیچ شانه ای نیست تا تکیه گاه اشک های هزار ساله مان باشد.

در جهانی نفس می کشیم که جز آه، سهمی از آن نداریم.
 
تنها سوختن و دم برنیاوردن، سرنوشت سال های بی توست؛

سرنوشتی که راه رهایی از آن، قیام توست.




ای خوب! برگرد؛ برگرد و زنده بودنمان را به زندگی پیوند بزن.





چه ناگوار است همه را دیدن و تو را ندیدن.

صد چمن خون دادیم، خون بهامان با توست.

 

 

نویسنده:علی خیری



امیرالمومنین علی علیه السلام :

کسى کــه کردارش او را بــه جایى نرسانــد ، افتخارات خانــدانش

او را بــه جایى نخواهد رسانیــد.
نهج البلاغه ، حکمت 23

 

پنج شنبه 23 اردیبهشت 1389  6:54 PM
تشکرات از این پست
wb_incubus2007
wb_incubus2007
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 291
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...

فقط میتونم بگم : آقا لطفا بیا.... صبر هممون تموم شده....
با خیال راحت بخواب ،خدا بیدار است
جمعه 31 اردیبهشت 1389  10:23 PM
تشکرات از این پست
monaaa
monaaa
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 1073
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...


چشم انتظار رجعت آدینه توایم... مارا برای صبح ظهور انتخاب کن... مولا... آقا...

 

امیرالمومنین علی علیه السلام :

کسى کــه کردارش او را بــه جایى نرسانــد ، افتخارات خانــدانش

او را بــه جایى نخواهد رسانیــد.
نهج البلاغه ، حکمت 23

 

پنج شنبه 6 خرداد 1389  11:38 PM
تشکرات از این پست
monaaa
monaaa
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 1073
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:دل نوشته های مهدوی...


آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران


آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!


قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»


من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!


آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان


- اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
- آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!


«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!


آقا اجازه!............................
.......................................!


باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...
 




امیرالمومنین علی علیه السلام :

کسى کــه کردارش او را بــه جایى نرسانــد ، افتخارات خانــدانش

او را بــه جایى نخواهد رسانیــد.
نهج البلاغه ، حکمت 23

 

جمعه 8 مرداد 1389  3:34 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها