0

يك پنجره، يك پرواز

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

يك پنجره، يك پرواز

يك پنجره، يك پرواز

يك پنجره، يك پرواز

سياه نه، سفيد هم نه! سبزه بودم با قدي بلند و هيكلي لاغرتر از هم سن و سالانم بودم؛ در ميان آن ها؛ آن‌ها كه با هم از خراسان به كردستان آمده بوديم. تا اين كه آن اتفاق افتاد.


اين طوري شروع شد. روزي گرم، در گرماي روز، وقتي كه خورشيد مي‌رفت تا در عمودترين نقطه قرار گيرد، در آن ساعت روز، دو نفر كه چهره در پناه شال‌هايشان مخفي كرده بودند، سوار بر موتوري به شهر آمدند. و در خيابان‌هاي شهر به جست و جو !


در آن لحظه و زمان، من و ما، در مسجد بوديم؛ وضو گرفته و آماده‌ي اقامه‌ي نماز!


من مثل هميشه با همان صدا، اذان گفتم و در مقام مكبر، منتظر ماندم تاامام جماعت، اقامه را زمزمه كرد. وقتي تمام شد، نيت كرد و تكبير گفت؛ و من گفتم:


- الله اكبر ؛ نيت...


و همگي به نماز ايستادند و نيت كردند و نماز، شروع شد.


چه با شكوه!


در آن مواقع، وقتي آنها به نماز مي‌ايستاندند و آن گونه درخلوتي آسماني و راز‌گونه ، به راز و نياز مي‌پرداختند، به وجد مي‌آمدم و آمدم. در آن لحظه نيز سبك شدم و از سكوت روحاني آنها و از زمزمه‌ي امام جماعت؛ كه حمد مي‌خواند.


در ركعت دوم بود كه آن دو موتور سوار، به مسجد ما رسيدند. اول ايستادند و اطراف را به دقت كاويدند. و بعد به سمت مسجد! مسجد ما، پنجره‌اي داشت و يكي از آنها وقتي به آن پنجره رسيد، چيزي كوچك اما مخوف را از پيراهنش در آورد و به اين سوي پنجره پرتاب كرد.


پنجره شكست، اما نماز آنها نشكست. همچنان ادامه مي‌دادند. من تا چشمم به آن شيء فلزي افتاد، روانه شدم به سمتش؛ سريع، و وقتي به آن رسيدم، با شكم رويش خوابيدم. تازه شروع كرده بودم به زمزمه‌ي «‌اشهد»م، كه صدايي مهيب، همه چيز را بر هم زد؛ حتي قانون طبيعت را، و من پرواز كردم و پريدم.


سبك شده بودم و بالا مي‌رفتم. در همان حوالي ديدم كه بقيه سالم‌اند. نمازشان تمام شده بود. از صداي انفجار، صف‌هايشان به هم ريخته، همگي به دنبال من بودند. جست و جو مي‌كردند. تنهاتكه‌هايي از قفس را چسبيده بر در و ديوار مسجد يافتند.


آن‌ها مي‌گريستند؛ در حالي كه كنار تكه‌هاي قفس ايستاده بودند و آنها را كه سرخ بود، به سر و رويشان مي‌ماليدند. يكي مي‌گفت:


- متبرك است؛ بوي بهشت مي‌دهد.


آن ديگري به چشم‌هايش مي‌ماليد.


تاب نياوردم. از جايي كه شيشة پنجره شكسته بود، خارج شدم و پرواز كنان خودم را به موتورسواران رساندم. آنها هم چنان مي‌گريختند؛ سراسيمه و هراسان.


نگاهشان كردم. ديدم به تقاطعي مي رسيدند كه از مقابل، ميني بوسي به آنهانزديك مي‌شود و از سمت راست، كاميوني مي‌آمد. در ميني‌بوس، چند بچه بودند كه شادي و هلهله مي‌كردند.


از سمت راست، همان كاميون پيش مي‌آمد. موتورسوار با ديدن ميني‌بوس، هول شد و با همان سرعت زياد به طرف كاميون پيچيد. رانندة كاميون خواست ترمز كند، اما ديگر دير شده بود. چند لحظه بعد، آن دو موتورسوار را، غرق در خون ديدم ناراحت شدم، ولي كاري از دستم ساخته نبود. دلم به حالشان سوخت.


روحشان از قفس جدا شد. روح هر دو به من كه رسيدند، شرمنده، سر به زير انداختند. سلامشان كردم. سرافكنده، مانده بودند و ساكت در همين وقت، دو شبح ترسناك، از دورهاي محو، آمدند و آن دو را با خود بردند.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

چهارشنبه 25 اسفند 1389  2:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها