0

داستان

 
ketabdar
ketabdar
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 34
محل سکونت : آذربایجانشرقی

داستان

 

 مانعى در مسير

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

  آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

  هر مانعى = فرصتی

 
نیک نژاد
چهارشنبه 7 بهمن 1388  9:35 AM
تشکرات از این پست
ashani110
ashani110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 1
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان

اين رو كه توي برنامه كودك مطرح كردند
اي ناقلا
پنج شنبه 8 بهمن 1388  9:40 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها