0

بازگشت کودکی(داستانک)

 
salarezeynab
salarezeynab
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6597
محل سکونت : تهران

بازگشت کودکی(داستانک)

بازگشت کودکی(داستانک)




پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "


پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "


پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "


پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "


پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."


پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "


اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .


بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .


" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "



( داستانکی از شل سیلور استاین )

یا حسین (ع)

سه شنبه 24 اسفند 1389  5:45 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها