0

خدايا شکرت

 
amirhosseing
amirhosseing
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 712

خدايا شکرت

خدايا شکرت

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود. با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.
سه شنبه 24 اسفند 1389  11:21 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها