0

پدر ساكت ما را برگردانيد

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

پدر ساكت ما را برگردانيد

نسخه چاپي ارسال به دوستان
پدر ساكت ما را برگردانيد

خبرگزاري فارس: ز سه سال پيش به اين طرف، رختخوابش پهن، زير پنجره اتاق افتاده است. روي متكا يك گودي چركمرد سر افتاده و بر تشك، قالب تن يك مرد كه سر ندارد. ديگر صدايش را فراموش كرده‌ايم. انگار كسي در خواب ما اين بوها را پخش مي‌كند.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، ما به دنبال مردي مي‌گرديم با يك متر و هفتاد سانتي متر قد. موي مشكي و چشمان ميشي. او سالم ولي زماني حراف بوده. ناگاه از دردي مرموز، در تيره پشتش، دچار رعشه مي‌شود. طوري كه به پشت مي‌افتد زمين و از گوشه دهانش كف سفيدي مي‌زند بيرون. بايد ساعتي طاقباز بخوابد زمين تا حالش جا بيايد.
اين دومين تقاضانامه‌اي است كه براي او مي‌نويسيم. در تقاضانامه اول، مادرم براي او دنبال كار مي‌گشت. كاري بي سروصدا، بي‌ارباب رجوع با حقوق كافي. در هوايي آزاد كه او بتواند آبي آسمان را ببيند. او معتقد بود چيزي كه حال او را خراب مي‌كند سقف بالاي سرش است نه تركش پشت قلبش. خودش مي‌گفت اين وضعيت مربوط به دوران جنگ است، زير سقف دچار خفگي مي‌شود و هميشه منتظر است اتفاقي برايش بيفتد. يك اتفاق ناخوشايند. تمام خواسته‌هاي او را مادرم نوشت. حتي آخرين شرط را كه بايد در محل كار به جاي ميز يك سنگر وجود داشته باشد. سنگري بدون سقف.
اين شرط يعني آن كه او قصد كاركردن نداشت. با بعض و نااميدي تقاضانامه را پست كرديم. هفته بعد، از طرف سرجنگل‌داري شهر با ما تماس گرفتند. او را قبول كرده بودند، باور نكرديم. ولي حقيقت داشت. او را با تمام شرايط استخدام كردند.

او شد يك جنگل‌بان.

يك بار به ديدنش رفتيم. انگار كه به عيادت يك بيمار ناشناس رفته باشيم، با نايلوني پر از كمپوت. او را از دور شناختيم. با كلاهي كه تا ابروها كشيده بود پائين. فقط چشم هايش پيدا بود. او را در انتهاي جنگل بالاي يك تپه صخره‌اي، كنار يك درخت چنار پير، لاي تخته سنگ‌ها پيدا كرديم. تا به او برسيم، نفسمان بريد. چمباتمه نشسته بود توي سنگر. چند پتوي سربازي پر وصله و پينه‌ دور و برش، يك كتري سياه بيرون سنگر و يك عدد سوت سبز به گردنش. كارش نشستن توي سنگر و چشم دوختن به جنگل انبوه شهر بود. بي‌ارباب رجوع. هما‌طور كه خودش مي‌خواست.
وقتي كه ما آن جا بوديم، مردي آمد ديدنش. با يك پوشه قرمز زير بغلش.

از او پرسيد: چه اتفاق تازه؟

گفت: هيچ چي.

-پس مي‌نويسم شرق بي حريق!

- بله

و نگاه به ساعتش كرد و گفت:

- ساعت هفت و بيست و پنج دقيقه.

و يادداشتي گذاشت لاي پوشه قرمزش و رفت پائين تپه. در حالي كه پاي چپش لنگ مي‌زد. با رفتن آن مرد من از او پرسيدم:

- چرا ما را به او معرفي نكردي؟

جوابي نداشت. حواسش پيش ما نبود. اين را از نگاهش خواندم. حواسش پيش جنگل بود كه مبادا خانواده‌ها با بي‌احتياطي آتشي بيافروزند و او با ديدن سفيدي دود، مجبور باشد سوت‌كشان راهي جنگل شود. كارش همين بود.

اطفاء حريق.

ما راضي بوديم. خودش هم همين‌طور، روزها و ماه‌ها گذشتند. يكباره ديديم چيزي توي خانه كم است. خانه سوت و كور شده بود. ساعت‌ها فكر كرديم به اين تنهايي. عاقبت همگي به يك نتيجه رسيديم. جاي يك نفر ميان ما خالي بود. كسي كه براي ما پرحرفي كند، دچار رعشه شود تا ما دخترها برايش دل بسوزانيم.
او شب‌ها در تاريكي مي‌آيد و در سرخه صبح مي‌رود. ما فقط سايه او را مي‌بينيم. گاه تا ديروقت شب مي‌نشينم تا ببينم كه چه طور كليد به در مي‌اندازد، پوتين‌هايش را در مي‌آورد، اوركتش را مي‌كند و با آب سرد لوله سر و رويش را مي‌شويد تا دوده ها پاك شود.
از سه سال پيش به اين طرف، رختخوابش پهن، زير پنجره اتاق افتاده است. روي متكا يك گودي چركمرد سر افتاده و بر تشك، قالب تن يك مرد كه سر ندارد. ديگر صدايش را فراموش كرده‌ايم. در پاييز و زمستان بوي سوختگي چوب و در بهار و تابستان بوي شكوفه و خاك براي لحظه‌اي مي‌پيچد توي خانه. انگار كسي در خواب ما اين بوها را پخش مي‌كند.
مادر، راضي نيست ما اين تقاضانامه را بنويسيم. ولي ما مي نويسيم فقط يك تقاضا داريم. پدر ما را به ما برگردانيد.


ويژه نامه دفاع مقدس در خبر گزاري فارس

انتهاي پيام/

سه شنبه 24 اسفند 1389  3:36 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها