سرشت انسان؛ خير يا شر؟
آيا گرايش به شر در سرشت انسان وجود دارد؟
درباره گرايش يا عدم گرايش انسان به شرور، ديدگاههاى متفاوتى مطرح شده كه عبارتند از:
1. برخى معتقدند كه انسان گرايش به خير و كمال مطلق دارد و هرچند خداوند فجور و تقوا را به او الهام كرده، اما تمايل او به تقواست و او به نيكىها گرايش دارد؛ مگر آن كه محيط خانواده و تربيت غلط، او را به سمت فجور بكشانند كه اين، نوعى انحراف از فطرت و حقيقت است. بنابراين، انسان فطرتاً متمايل به حق است و گرايش به باطل، تحت تأثير شرايط بر او عارض مىشود.1
طبق اين ديدگاه، اگر انسان تحت تربيت غلط قرار نگيرد و محيط و خانواده او را به سمت فجور نكشند، انسان به طور فطرى، راه خير و سعادت را طى خواهد كرد و همواره نيكىها را برخواهد گزيد.
انسان گرايان (مانند مازلو و راجرز) مىگويند: انسان، استعداد خوب بودن و خوب شدن را دارد و اگر نيازهاى اجتماعى يا تصميمهاى نادرست او دخالت نكنند، خوبى او، خود را نشان خواهد داد.2
رمانتيستها (مانند روسو) نيز معتقدند: انسان از بدو تولد، صاحب يك خوبى طبيعى است و هر عمل بدى كه انجام مىدهد، ناشى از شرايط اجتماعى مخرّب است، نه ناشى از چيزى در ذات خود او.3
2. عدهاى ديگر معتقدند كه هرچند انسان مورد تكريم خداوند است، اما با اين حال، خداوند او را موجودى هلوع، جزوع، منوع، ضعيف و عجول ناميده است و اين اوصاف، ذاتى انسان هستند و نه عارض بر او؛ زندگى، اجتماع و محيط، اين اوصاف را در او ايجاد نمىكنند؛ بلكه او اين گونه آفريده شده است. اينان، علاوه بر آيات قرآن، سير تاريخ طبيعى انسان را گواه مدعاى خود مىدانند و مىگويند: تاريخ نشان مىدهد كه پرونده انسان، پر از سياهى، تباهى، كج روى و مخالفت و عصيان در برابر حق مىباشد.
از سوى ديگر، گرايش به حق، فداكارى، عدالت خواهى و عشق به نيكىها نيز همواره در نهاد انسان وجود داشته است. با اين وصف، نمىتوان همه بدىهاى انسان را معلول محيط، خانواده و جامعه دانست و معتقد شد كه انسان، پاك و فرشته خو وارد اين عالم مىشود؛ اما جامعه او را آلوده مىسازد؛ زيرا جامعه، چيزى جز انسانها نيست و تاريخ، عرصه تجلى طبايع انسانى است؛ هم در جنبه نيكىها و هم در جنبه شرور.4
مطابق ديدگاه مزبور، انسان داراى دو نوع گرايش مىباشد؛ گرايشهاى متعالى و گرايشهاى پست و به عبارت ديگر، گرايش به شر و گرايش به خير.5
برخى از انديشمندان نيز انسان را داراى دو «من»، يكى «مَن» متعالى و ديگرى «من» پست (حيوانى) مىدانند و بر همين اساس، گرايشهاى انسان را به دو قسم گرايشهاى مقدّس و گرايشهاى با محوريت «من» تقسيم مىكنند. گرايشهاى مقدّس را همان ميل به خوبى، خير، فضيلت، پرستش، حقيقت و زيبايى مىدانند و گرايشهاى با محوريت «من» را همان غرايز مشترك ميان انسان و حيوان مىدانند. در اين تقسيم بندى، هيچ كدام از گرايشهاى منفى و ضدارزش وجود ندارند.6
رفتارگرايان (مانند واتسن و اسكينر) معتقدند: انسان داراى شخصيتى خنثى مىباشد و ذاتاً خوب يا بد نيست؛ بلكه محيط او را مىسازد.
اگزيستانسياليستها (مانند سارتر) مىگويند: انسان، اساساً خوب يا بد نيست و هر عملى كه انسان انجام مىدهد، بر جوهرِ سرشت او اثر مىگذارد. از اين رو، اگر همه آدمها خوب باشند، سرشت انسان نيز خوب است و به عكس.7
3. اما ديدگاه كاملا متفاوتى نيز در مورد انسان مطرح شده است. در اين ديدگاه، انسان موجودى منفعت طلب، لذت جو، شرور و در نهايت، گرگ معرفى شده است. غرايزى مثل غريزه جنسى و پرخاشگرى به او سرشتى اهريمنى داده است و تنها قراردادهاى اجتماعى و زنجير قانون، توان مهار كردن او را دارند.8
در اين ديدگاههاى متضاد، دلايل مدعا عبارتند از: مشاهدات تجربى و تاريخى (در انسان تجربى)، دريافتهاى شهودى و عقلى (در انسان شناسى عرفانى و فلسفى) و متون مقدّس (در انسان شناسى دينى).
سرشت و شخصيت
بحث از طبيعت و شخصيت انسان، از مباحث مهم، جالب و گرهگشا در معارف انسانى است. همچنين اثبات و تبيين تفاوت سرشتها، علاوه بر حلاوت و جذابيت خاص خود، نتايج علمى و عملى سودمندى در بسيارى از شاخههاى علوم انسانى دارد.
اين مباحث در انسان شناسى عرفانى و فلسفى، تحت عنوان «طينت» و در انسان شناسى تجربى، با عنوان «شخصيت»، از آن ياد مىشود. بين آنچه روانشناسان تحت عنوان «شخصيت» ذكر مىكنند و طينت و سرشت مطرح شده در متون دينى و فلسفى، تفاوتهايى وجود دارد. روان شناسان بيشتر به سطوح بيرونى روح آدمى كه همان پديدههاى روانى مانند ذهن و توانايىهاى آن است، مىپردازند و صفات شخصيتى مانند هيجان پذيرى و مردم آميزى را مورد مطالعه قرار مىدهند؛ اما آنچه در متون دينى و فلسفى تحت عنوان «طينت» مطرح مىگردد، زواياى عميقتر روح انسانى است كه با كمال و نقص او و احياناً با سعادت و شقاوت او در ارتباط است؛ مانند كمال خواهى، گرايش به حق، پرستش و گرايش به خير. شخصيت مورد مطالعه در روانشناسى، مرتبه نازل طينت مىباشد. تفاوت ديگر، اين است كه ابزار شناخت در روان شناسى تجربى، همان رفتار پيدا و نيمهپيداى آدمى است؛ اما طريقه راهيابى به طينت در مباحث دينى و فلسفى، انديشه عقلانى و شهود عرفانى و وحيانى است.
اختلاف سرشتها
از يك منظر، مجموعه خصوصيات انسانها به سه دسته زير تقسيم مىشوند:
الف) خصوصيات جسمى؛ مانند قد، وزن، رنگ مو و پوست و استخوانبندى.
ب) خصوصيات روانى؛ مانند ادراك، استدلال، هوش، سرعت واكنش، دقت، فعاليت پذيرى، هيجان پذيرى، ميزان مقاومت در برابر عوامل داخلى و خارجى، اراده، حدس، تيزبينى، مردم آميزى و استعدادهاى خاص؛ مثل نقاشى و خط.
ج) خصوصيات روحى؛ مثل حقيقتجويى، كمالخواهى، گرايش به خير و فضيلت و فضايل اخلاقى؛ مثل صدق، وفا، عفو، احسان و جود.
اين خصوصيات سهگانه، تمام تفاوتها و شباهتهاى ما انسانها هستند و به عبارت ديگر، همه آنچه را كه ما در آنها با همديگر مشترك هستيم، در همانها نيز از يكديگر متمايزيم؛ مثلا ما در داشتن وزن، هوش، اراده و گرايش به خير، مشترك هستيم، در عين حال، تفاوت و تمايز ما هم به ميزان بهرهمندى از اين عوامل است.
همان گونه كه ما در ميزان قد و حافظه با هم متفاوت هستيم، در ميزان بهرهمندى از اراده، حقيقتخواهى و گرايش به خير نيز متفاوت هستيم. در برخى افراد، پديده نظارت «من»، قوىتر است. از اين رو، نيروى اختيار در آنها قوىتر است و كمتر تحت تأثير عوامل مكانيكى درونى و برونى واقع مىشوند و در افرادى نيز ميزان نظارت «من» كمتر است و افعال اختيارى آنها كمتر و بىاهميتترند و انفعال بيشترى از عوامل درونى و برونى دارند.9 در فرهنگ اسلامى نيز درجه كمال انسانها با ميزان بهرهمندى از اراده، ارتباط بسيار دارد. از اين رو، هر قدر انسان كاملتر باشد، ميزان تأثيرپذيرى او از عوامل مادى كمتر است.
در قرآن و روايات نيز بر تفاوت سرشت و طينت افراد تأكيد شده است. تفاوت افراد در گرايش به هدايت يا ضلالت و تفاوت در بهرهمندى از عقل و ايمان، در روايات اهل بيت عليهمالسلام به طور مكرّر ذكر شده است.
بر اين اساس، در پاسخ به سؤال «گرايش يا عدم گرايش انسان به شرور»، مىتوان گفت: كه انسانها در ميزان اين گرايش، متفاوتند و نمىتوان حكمى كلى بيان كرد. هرقدر انسان از بعد الهى و ملكوتى خود دور شود و به بعد حيوانى خود نزديك گردد، گرايش او به شرور، نمود بيشترى پيدا مىكند؛ ولى باز فاقد آن گوهر ملكوتى نخواهد بود.
عوامل اختلاف سرشتها
چه عواملى موجب اختلاف انسانها در خصوصيات سهگانه مىباشند؟ در ابتداى ظهور علم روانشناسى، به مدت چند دهه، مسئله «وراثت و محيط»، يكى از بحثانگيزترين موضوعات اين علم بود. افرادى مانند گالتون و پيرسون، علاقه فراوانى به اثبات تأثير كامل وراثت در انسان داشتند و اثرات محيط را جزئى و كم اهميت جلوه مىدادند. پيرسون مىگفت: «ما خلق و خو، وجدان، كم رويى، توانايى والدينمان و حتى قامت، سرپنجه و فراخناى سينه آنها را به ارث مىبريم.12
از سوى ديگر، عدهاى مانند اسكينر، تنها محيط را عامل تعيينكننده شخصيت مىدانستند. پس از چند دهه افراط و تفريط، اينك روانشناسان به كنش متقابل عوامل وراثتى و محيطى در رفتار و صفات آدمى معتقدند و اين مسئله، امروزه به صورت يك اصل مسلّم درآمده است.
امروزه به اثبات رسيده است كه علاوه بر خصوصيات جسمى كه اساساً در هنگام بسته شدن نطفه تعيين مىگردند، هوش و بعضى استعدادهاى خاص، مانند استعداد موسيقى و هنر نيز تا حد زيادى به وراثت بستگى دارند و شواهد روزافزون نشان مىدهند كه ممكن است تفاوت آدميان از لحاظ پاسخدهى به هيجان نيز وابسته به وراثت باشد.
البته در ميزان تأثير هر كدام از محيط و وراثت، اظهار نظر قطعى مشكل است. روانشناسان با بررسى ميزان همبستگى هوش در افراد دوقلوى يك تخمكى و افراد بدون رابطه خويشاوندى، ميزان تأثير وراثت را از 50 تا حتى 90 درصد تخمين زدهاند.13
به نظر مىرسد اثبات اين مطلب كه انسانها با خصوصيات روحى متفاوتى متولد مىشوند، چندان مشكل نيست. همچنين اين عقيده كه محيط بيرونى در تنزّل يا صعود درجات روحى انسان تأثير دارد، قابل انكار نمىباشد؛ اما گره اساسى و كور مسئله اينجاست كه نقش هر كدام و ميزان تأثيرگذارى محيط و فطرت، چگونه است؟ چگونه تفاوت طينتها و سعادت و شقاوت ذاتى را با اختيار و تأثير محيط و عوامل تربيتى جمع كنيم و اساساً در خصوصيات روحى خود، تا چه اندازه مديون طينت الهى خود هستيم و تا كجا محصول تلاش و مجاهدت خود ماست؟
اخيراً روانشناسان نظريه جالب و مقرون به واقعى در مورد چگونگى تأثير و تعامل محيط و وراثت بر افراد، ارائه كردهاند. طبق اين نظريه، وراثت، دامنه توانايىها و خصوصيات شخصى را تعيين مىكند و محيط، مكان قرار گرفتن شخص در اين دامنه را و به عبارت ديگر، وراثت، نه نوع خاص رفتار، بلكه گستره پاسخها و رفتارهاى احتمالى شخص را معيّن مىكند؛ براى مثال، در مورد ميزان هوشبهر افراد، مىتوان چنين گفت: ژنها دو حد بالا و پايين هوش يا دامنه توانايى ذهن را تعيين مىكنند و تأثيرات محيط، يعنى آنچه در جريان رشد يك فرد روى مىدهد، تعيين خواهند كرد كه هوشبهر يك فرد، در چه بخشى از اين دامنه خواهد بود؛ مثلا، فردى با دامنه هوش بين 90 تا 110 متولد مىشود و محيط مناسب يا نامناسب، او را در نقطهاى از اين فاصله قرار خواهد داد. دلايل فراوانى اين مسئله را در مورد خصوصيات روحى نيز اثبات مىكند. بنابراين، مىتوان گفت: تكوين و خلقت اوليه سرشت انسان، دو حدّ بالا و پايين توانايى روحى اشخاص را معيّن مىكند و اراده و اختيار فرد و تأثيرات محيط، جايگاه او در اين دامنه را تعيين خواهد كرد. بسيارى از روايات و آيات فراوانى از قرآن كريم، بر اين نكته تأكيد دارند كه بخشى از توانايىهاى روحى انسان، غيراكتسابى و بخشى نيز اكتسابى مىباشند.
هنوز اين سؤال باقى است كه چرا انسانها داراى استعدادهاى متفاوتى در بدو خلقت هستند. روانشناسان اين تفاوتها را در خصوصيات جسمى و روانى، با وراثت توجيه كردهاند. هر انسانى، حامل ژنهايى از والدين مىباشد كه داراى صفات ارثى از والدين هستند. براى تبيين تفاوتهاى افراد، بايد دانست كه فيض وجودى خداوند، به مقدار استعداد و قابليت مواد است؛ زيرا كه بين ماده و صورت، نوعى تركيب اتحادى برقرار است و ماده نمىتواند صورتى كاملتر و لطيفتر از مقتضى استعداد خود قبول كند و منشأ اختلاف مواد و اختلاف نطفهها، تفاوت غذاهاى تشكيل دهنده نطفه است؛ چون غذاها در صفا و كدورت، مختلفند و نطفههاى حاصله نيز در صفا و كدورت متفاوتند. نطفههاى لطيف صورت انسانى لطيف، قبول مىكنند و بر عكس. در روايات آمده است كه منشأ لطافت و كدورت غذاها، برخى تكوينى است و برخى بر اثر اعمال اختيارى انسان است.
يكى ديگر از دلايل اختلاف صورتها و نفسهاى انسانى، به مسائلى مانند مراعات آداب نكاح، مقاربت، باردارى، شيردهى و... باز مىگردد و پس از اين عوامل، والدين، مربّى، محيط، معلم، همنشين، علوم و ادراكات گوناگون، همه در اختلاف نفوس تأثير دارند.
ثبات شخصيت
مسئله ديگر، ثبات شخصيت است. هرچند همسانى شخصيت، موضوعى است كه روانشناسان بر سر آن بحثهاى فراوانى دارند، اما يكى از فرضيههايى كه اساس بيشتر نظريههاى شخصيت مىباشد، اين است كه مردم در موقعيتها و زمانهاى گوناگون، رفتارهاى همسانى دارند و به نوعى، داراى ثبات شخصيت مىباشند. آنان دستهاى از صفات را برمى شمرند كه به طرز نسبتاً پايدار و همسانى، در اشخاص، متفاوتند و انسانها در شرايط گوناگون، بر اساس اين صفات، رفتارها و واكنشهاى شخصى از خود نشان مىدهند؛ صفاتى مانند پرخاشگرى يا آرام بودن، محتاط يا هيجانپذير بودن، اضطراب يا آرامش و خصومت يا دوستى.
در يك پژوهش گسترده، بيش از يكصد آزمودنى طى 35 سال مورد بررسى قرار گرفتند. در طول اين مدت، همسانى شخصيتى در اين افراد مشاهده شد. مردم وقتى به خودشان نگاه مىكنند يا دست كم، وقتى بزرگسال مىشوند، مىبينند كه در درازمدت، داراى همسانى شخصيت بودهاند. البته بعضى در سنين پايين به ثبات شخصيت مىرسند و برخى حتى تا ميانسالى هم تغييرات چشمگيرى دارند. به هر حال، به نوعى ثبات و يكسانى در صفات روحى افراد مشاهده مىشود؛ به ويژه در سنين پس از نوجوانى و در ميان سالى. از اين رو، اگر در موارد متعددى، از شخصى صداقت، وفا و ديگر صفات مثبت روحى ديده باشيم، مىتوانيم به طور تقريبى، پيشبينى كنيم كه اين صفات، در سراسر عمر او نمايان خواهند بود.
در پايان اين نوشتار، ذكر دو نكته زير ضرورى است:
1. تفاوت انسانها در سرشت اوليه و ميزان بهرهمندى آنها از خصوصيات مثبت يا منفى روحى، هيچ منافاتى با اختيار ندارد؛ زيرا اختيار و تكليف، در همان محدوده بهرهمندى و استعدادها مىباشد.
2. تمام آنچه در مورد تفاوت سرشتها بيان شد، تحت قانون «بداء» قرار دارد و اين قانون، بر همه آنها حاكم است. از اين رو، همان گونه كه روانشناسان تغييرات ناگهانى و پيشبينى نشده در شخصيت افراد و افزايش و كاهش و حتى ايجاد يا زوال استعدادها را پذيرفتهاند، هرگونه تغيير ناگهانى در طبيعت و سرشت انسانها و افزايش يا كاهش توانايىهاى روحى افراد، امرى ممكن است. در متون دينى نيز از اين تغييرات سخن به ميان آمده و بيان شده كه حتى يك انسان شقى به انسانى سعادتمند مبدّل مىگردد و سرشت او دگرگون مىشود.
پی نوشتها:
1. عبدالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن (فطرت در قرآن)، اسراء، قم، 1378، ج 12، ص 43.
2و3. محمود رجبى، انسان شناسى، مؤسسه امام خمينى، قم، 1379، ص 121.
4. عبدالكريم سروش، حكمت و معيشت، صراط، دفتر نخست، ص 46 - 54.
5. محمدتقى مصباح، معارف قرآن، مؤسسه امام خمينى، ج (31)، ص 425.
6. مرتضى مطّهرى، مجموعه آثار، صدرا، تهران، 1374، ج 3، كتاب فطرت، ص 490.
7. انسانشناسى، ص 121.
8. تجربه گرايان (هابز)، سودگرايان (بنتام، ميل)، لذت گرايان، فروبندگرايان و... داراى اين ديدگاه منفى نسبت به انسان هستند؛ ر.ك: انسانشناسى، ص 119
9. محمدتقى جعفرى، جبر و اختيار، مؤسسه تدوين و نشر آثار علّامه، تهران 1379، ص 53 و ص 102.
10. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى (دو جلدى)، ج 2، ح 1443.
11. همان، ج 1، ح 389.
12. آن آناستازى، تفاوتهاى فردى، ترجمه جواد طهوريان، آستان قدس رضوى، مشهد 1371، ص 121.
13. همان، ص 136-137