نقطه ى اميد
به پايت نگاه مى كنى، مثل يك تخته چوب مى ماند. اصلا نمى توانى تكانش بدهى، انگشتان پايت سياه شده اند. يك آه بلندى مى كشى و مشت مى كوبى روى پايت، اصلا دردى حس نمى كنى. انگار ديگر پا، پاى تو نيست. چشم مى دوزى به پنجره چوبى اتاق و به ستاره هايى كه در آسمان چشمك مى زنند. ياد حرف دكترها كه مى افتى غم و غصه مثل عنكبوت بدجنسى بيشتر تارهايش را به دور قلبت مى تند: «بايد پاى تو قطع شود تو بيمارى سقاقلوس(يك نوع بى حسى و فلجى) دارى!» دوباره به پايت نگاه مى كنى. چاره اى نيست پيش خيلى از دكترها رفته اى و همه هم همين را گفته اند. فردا پاى تو قطع مى شود پايى كه كمك مى كرد هر روز بروى حرم حضرت معصومه(ع). راستى ... ولى حتما جوابم را مى دهد هر چه باشد يكى از خادمانش هستم. اصلا چرا زودتر به فكرم نرسيد حالا كه ديگر اميدى نيست. آخرين نقطه اميد را فراموش نمى كنم. اينها را توى دلت مى گويى. بهتر است هر چه زودتر آماده شوى. شادى محسوسى مثل غنچه گل در دلت شكوفا مى شود. مبارك( نام شخصى است) را صدا مى كنى: مبارك! مبارك! صدايت مى لرزد.
روى دوش مبارك نشسته اى و پاهاى مبارك يكى يكى كوچه پس كوچه هاى دراز و باريك قم را مى پيمايد. همه جا تاريك است و نورى كه از پنجره بعضى خانه ها به بيرون سرك كشيده روشنايى كمرنگى به كوچه ها بچشيده است. سرت را بلند مى كنى از همين جا هم گنبد طلايى حرم پيداست. توى دلت به حضرت معصومه(ع) سلام مى كنى و مى روى توى فكر: يعنى مرا شفا مى دهد؟ كمى دلهره به سرتاسر وجودت چنگ مى زند. بى اختيار اشك هايت سرازير مى شود. اگر جلوى خودت را نگيرى صداى هق هقت همه جا مى پيچد. اشك هايت را با لبه آستين هايت پاك مى كنى و دوباره به گنبد طلايى حرم نگاه كرده، آرامش پيدا مى كنى.
اواخر شب است. حرم خلوت خلوت شده است. كسى غير از تو اينجا نيست خدام درهاى حرم را بسته اند. فقط تو هستى با او. آمده اى پيش دكتر معالجت او چه جوابى بهت مى دهد. حتما او هم مى داند. فردا ديگر پا ندارى. بغض مثل گنجشك كوچكى بر سيم هاى خاردار گلويت گير مى كند و يكدفعه هق هق گريه ات در حرم مى پيچد. خودت را به پاى ضريح انداخته اى. حالت خوبى پيدا كرده اى مثل همان وقت هايى كه آدم صداى شكستن دلش را مى شنود. دوست دارى تا صبح با حضرت معصومه(ع) درد دل كنى: يا حضرت معصومه(ع)! ميرزا اسدالله خادم و نوكر توست. يا حضرت معصومه(ع)! اگر تو هم نخواهى شفاى من را از خدا بگيرى، من ديگر دست به دامن كى بشوم؟ يا حضرت معصومه(ع)! از خدا بخواه پاى من خوب بشود. اى تنها نقطه اميد! يا حضرت معصومه(ع)! پيشانى ات را گذاشته اى به ضريح. هنوز هم دارى گريه مى كنى. انگار كه صورتت را گرفته باشى زير شير آب، آخر خيس خيس است. يكدفعه با صداى نوازشگرى به خودت مى آيى، صدايى درست مثل صداى فرشته ها! همان فرشته هايى كه وقتى بچه بودى در خيالت باهاشان حرف مى زدى. پيشانى ات را از ضريح برمى دارى و برمى گردى و بانوى سبزپوشى را مى بينى كه كنارت ايستاده است. اطراف ضريح نورانى تر از هميشه شده است. بانو مى فرمايد: تو را چه شده است؟ درست مثل بچه ها مى شوى كه بر آغوش گرم مادرشان پناه برده اند و از غصه هايشان مى گويند. مى گويى: بيمارى پا مرا از كار انداخته از خدا، يا شفا مى خواهم يا مرگ. آن بانو نزديك تر مى آيد و گوشه مقنعه اش را چند بار روى پاى بى حس تو مى مالد و مى فرمايد: خداوند تو را شفا داد. احساس مى كنى پايت سبك سبك شده و اصلا دردى ندارد. از آن بانو مى پرسى: شما كيستيد؟ مى فرمايد: آيا مرا نمى شناسى و حال آنكه تو خادم حرم من مى باشى. من فاطمه دختر موسى بن جعفر هستم.
در را باز كنيد! در را باز كنيد! من شفا پيدا كرده ام! حضرت معصومه(ع) مرا شفا داده اند. ايستاده اى روى دو پايت و پشت در بسته حرم با شوق داد مى زنى. در باز مى شود و تمام خدام دورت جمع مى شوند. نمى دانى از كجا شروع كنى معلوم نيست از شادى، مى خندى يا گريه مى كنى! در چشم بيشتر خدام، اشك جمع شده است. چشمانشان را به تو دوخته اند و تو مى خواهى برايشان از تنها دكترى كه جوابت نكرد بگويى.